ضیافت ماه

ضیافت ماه شب بود و من در تنهایی خود غوطه‌ور. ماه در آسمان می‌درخشید. بر پنجره‌ای که میان من و او فاصله انداخته بود، کوبیدم و گفتم: ـ مهمانم می‌شوی؟ ماه لبخندی زد و گفت: ـ چرا که نه؟ و