فرخ نعمت پور
نوسەر

نوسەر

نوسەر ناوم فەڕۆخ نێعمەتپوورە و لە شاری بانە لە دایک بووم. یەکەمین نووسینەکانم لە بواری چیرۆک بە زمانی فارسی لە تەمەنی ١٥ ساڵیدا بووە لە ژێر کاریگەریی بەرهەمەکانی ڤیکتۆر هوگۆ کە وەک دەستنووس ماون و وەک بەشێک لە یادگاری ژیان و هەوڵی من بۆ بەنووسەربوون لە ئەرشیڤەکانمدا ماون. هەرچەند یەکجار بە تەمەنێکی کەم دەستم بە خوێندنەوەی هوگۆ کرد و بە گوێرەی پێویست لێم هەڵنەگرتەوە. هەمیشە هۆگری توند و تۆڵی خوێندنەوە بووم و لە گەڵیا خەریکی نووسینیش بوومە. لە بیرم دێت هەمیشە دەفتەرچەیەکم لە گیرفاندا بوو و بیر و هەستە کتوپڕییەکانی خۆمم تیا دەنووسینەوە. دواتر بەرەبەرە دەستم دایە نووسینی شیعر و…[ادامه]

نوسەر
خواندم !

جزیرە خوشبختی

کات 02/01/1405 60 بازدید

فرخ نعمت‌پور

ما پنج نفر بودیم که ـ به احتمال بسیار ـ به‌گونه‌ای اتفاقی پا به جزیرۀ خوشبختی نهاده بودیم: یکی از آفریقا، یکی از آسیا، یکی از اروپا، یکی از آمریکا و پنجمین از استرالیا. من کە مدت‌ها بود تماسم را با مادربزرگ از دست دادە بودم، بە خودم گفتم مهم نیست سفر ما بە قصە تبدیل می‌شود یا نە.

حتماً توجه کرده‌اید که چرا نام قاره‌ها را به همین ترتیب آوردم. پیش از هر چیز، زیرا انسان نخست در آفریقا زاده شد، سپس در آسیا بالید، در اروپا بە دنبال تسلط تکنولوژیکی بر طبیعت گشت، در آمریکا با همسایگی با سرخ‌پوستان جهان بدوی را دوباره کشف کرد، و سرانجام در استرالیا — بی‌آنکه چندان بداند در بیابان‌های دورافتادۀ آن چه می‌گذرد — تمدن را در سواحل زیبایش به اوج رساند.

ما با هم به جزیرۀ خوشبختی رسیده بودیم. گمان می‌کنم صبحِ بسیار زیبای یک روز بهاری بود. جزیره‌ای با آب‌های شفاف، موج‌های کوتاهِ خرامان و زمزمۀ شگفتِ ماهی‌های زرینش. همگی از قایق‌های متفاوت‌مان پیاده شدیم. عجیب آن‌که با وجود انبوه گل‌ها و شکوفه‌هایی که سراسر جزیره را پوشانده بود، هر کدام شاخه‌گلی در دست داشتیم؛ با لبخندی آمیخته به شگفتی، و هراسی پنهان از اینکه مبادا بار دیگر راه را اشتباه آمده باشیم. ما که نمایندۀ میلیاردها انسان بودیم، حقِ خطا نداشتیم. به‌گمان‌مان، تاریخ دیگر تابِ شکست تازه‌ای را نداشت. همه‌چیز نشانه‌ای از موفقیتی قطعی بود — یا دست‌کم می‌بایست چنین می‌بود.

یکی سیاه بود، یکی زرد، یکی سفید، یکی سرخ و آخری گندمگون. با چشمانی خندان به هم نگریستیم و با تکان سری به یکدیگر خوشامد گفتیم. سپس — گویی از سر عادتی دیرینه — راه‌هایمان را از هم جدا کردیم و هر یک به سویی رفتیم. خودِ جزیره نیز انگار چنین می‌خواست. پنج کوه باشکوه با جنگل‌هایی انبوه و سرسبز در برابرمان قد برافراشته بودند؛ و چون ما پنج نفر بودیم و کوه‌ها نیز پنج، منطقی می‌نمود که پنج مسیر جداگانه وجود داشته باشد. مگر می‌شود آدم‌ها حتی در جزیرۀ خوشبختی همگی یک راه را برگزینند؟ وقتی به خودِ جزیره رسیده بودیم، دیگر جدایی مسیرها چندان اهمیتی نداشت.

پیش از حرکت، با زبان اشاره به یکدیگر فهماندیم که هر از گاه دوباره در همین ساحل گرد هم آییم. چنین هم کردیم، و راستش در این مورد بسیار وفادار بودیم. به‌گمانم این وفاداری از آن‌رو بود که ما در جزیرۀ خوشبختی زندگی می‌کردیم و احساس خوشبختی داشتیم؛ و خوشبختی خود ضامن پایبندی به عهدی است که انسان‌ها با یکدیگر می‌بندند.

نمی‌دانم هفته‌ها گذشت، سال‌ها، یا شاید قرن‌ها. زیرا آدم‌های خوشبخت حسِ زمان را از دست می‌دهند، و ما نیز شمارش روزها را جایی در لابه‌لای صفحات کتاب خوشبختی به فراموشی سپرده بودیم. تا اینکه در یکی از همین دیدارها ناگهان به یاد آوردیم: رسیدن به جزیرۀ خوشبختی به معنای فراموش کردن میلیاردها انسانی نیست که پشت سر گذاشته بودیم. پس تصمیم گرفتیم همگی بازگردیم و به آنان که در گذشته، غرق در بدبختی مانده‌اند، خبر دهیم که راهی یافته شده است؛ و کافی است هر یک با قایقی که او را به اینجا می‌رساند، سفر خود را آغاز کند.

و درست در همین لحظه، آنچه هرگز نباید رخ می‌داد، رخ داد.

ما — به‌عنوان انسان‌هایی خوشبخت — دریافتیم که به «جزیرۀ» خوشبختی رسیده‌ایم، نه به «سرزمین» خوشبختی. بی‌گمان تفاوت میان جزیره و سرزمین را درک می‌کنید. همزمان فهمیدیم که این جزیرۀ کوچک هرگز گنجایش آن میلیاردها انسان بدبخت را ندارد.

چه بحران شگفتی در ما پدید آمد! بحرانی که هرگز تصور نمی‌کردیم درست در لحظۀ تحقق خوشبختی به سراغ‌مان بیاید.

باید اعتراف کنم به محض کشف این نقص، چنان آن را عمیقاً حس کردیم و چنان برایمان بدیهی بود که دیگر نیازی به گفت‌وگو — حتی با اشاره — باقی نماند. آوردن تنها بخشی از آن جمعیت عظیم نیز بی‌معنا بود؛ نمی‌شد عده‌ای را نجات داد و مدعی شد که انسان را خوشبخت کرده‌ایم.

آن غروب، هر یک به قلۀ خود بازگشتیم. و چون انسان‌هایی خوشبخت با دل‌هایی سرشار از انسان‌دوستی بودیم، برای همنوعان‌مان دعا کردیم تا شاید آنان نیز روزی به جزایر بی‌شمار خوشبختی دست یابند.

زیرا دعا تنها کاری است که می‌توان هنگام ناهماهنگی میان کثرت انسان‌ها و محدودیت جغرافیا انجام داد!

تەگەکان : ، ،

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *