داستان‌های مینیمالیستی

0 دیدگاه
۱۴۰۵-۰۷-۲۵ ۲۲:۴۰:۲۹

 

۱

پس از آغاز جنگ، او کتاب مقدس را در پارچه‌ای پیچید و به زیرزمین برد. فردای آن روز، خدا همه پیامبران را فراخواند.

۲

شب بود. باران شدیدی می‌بارید. پدر به مادر گفت: “شاید امشب سقف چکه کند.”

در آشپزخانه، ظرف  قدیمی که از آدم‌ها نفرت داشت، گفت: “مگر نمی‌دانند در این دنیا هیچ‌چیز وحشتناک‌تر از صدای بی‌پایان چکه‌های آب نیست؟”

 

۳

برادرم از جنگ با یک پا به خانه برگشت. پدرم هر شب از او می‌پرسید: “خوب، پسرم، مثل اینکه هنوز حاضر نیستی با تمام وجودت به خانه برگردی!”

 

۴

مادر مرد، اما نخواست خانه را ترک کند. در گورستان، خاطره‌هایش را دفن کردند.

 

۵

از کوچە می‌گذشتم. نە، بە نظرم کوچە از من می‌گذشت. شاید خانە، شن روانی باشد.

 

۶

باد با خود گلی از صحرا آورده بود. دخترکی زیر لب زمزمه کرد: “شاید باد به خواستگاری من آمده است!”

 

فرخ نعمت‌پور

دسته بندی‌ها:

دیدگاه شما

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *