فرخ نعمت پور
نوسەر

نوسەر

نوسەر ناوم فەڕۆخ نێعمەتپوورە و لە شاری بانە لە دایک بووم. یەکەمین نووسینەکانم لە بواری چیرۆک بە زمانی فارسی لە تەمەنی ١٥ ساڵیدا بووە لە ژێر کاریگەریی بەرهەمەکانی ڤیکتۆر هوگۆ کە وەک دەستنووس ماون و وەک بەشێک لە یادگاری ژیان و هەوڵی من بۆ بەنووسەربوون لە ئەرشیڤەکانمدا ماون. هەرچەند یەکجار بە تەمەنێکی کەم دەستم بە خوێندنەوەی هوگۆ کرد و بە گوێرەی پێویست لێم هەڵنەگرتەوە. هەمیشە هۆگری توند و تۆڵی خوێندنەوە بووم و لە گەڵیا خەریکی نووسینیش بوومە. لە بیرم دێت هەمیشە دەفتەرچەیەکم لە گیرفاندا بوو و بیر و هەستە کتوپڕییەکانی خۆمم تیا دەنووسینەوە. دواتر بەرەبەرە دەستم دایە نووسینی شیعر و…[ادامه]

نوسەر
خواندم !

دسته: داستان

  • ضیافت ماه

    ضیافت ماه

    ضیافت ماه شب بود و من در تنهایی خود غوطه‌ور. ماه در آسمان می‌درخشید. بر پنجره‌ای که میان من و او فاصله انداخته بود، کوبیدم و گفتم: ـ مهمانم می‌شوی؟ ماه لبخندی زد و گفت: ـ چرا که نه؟ و ماه مهمانم شد. در همان لحظه ورودش، در روشنای نگاهش همان اندوهی را دیدم که […]

  • خبر

    خبر

    خبر امروز تلفن را برداشتم و بە گورکن زنگ زدم. گفتم لطفا گوری برای من بکن، می‌خواهم بمیرم! گفت اما من گور تو را کندەام! با تعجب گفتم ولی من کە بە تو زنگ نزدەبودم. گفت اتفاقا هم زنگ زدە بودی و هم در همان گوری کە حالا ادعایش را داری دفنت کردەام! من کە […]

  • طعم نمکین زمان

    طعم نمکین زمان

    طعم نمکین زمان دیروز، یا شاید پریروز، نمی‌دانم کجا— در فیسبوک یا اینستاگرام— عکسی دیدم از رژه‌ای نظامی در یکی از کشورهای اروپایی، به مناسبت پایان جنگ جهانی دوم. سربازان در خیابانی، در میان ازدحام مردم، رژه می‌رفتند و پیروزی متفقین را—فکر می‌کنم هفتاد و نهمین یا هشتادمین سالگردش را—جشن گرفته بودند. نمی‌دانم حضور شوروی […]

  • عملیات خانوادگی

    عملیات خانوادگی

    عملیات خانوادگی امروز پس از کمی مطالعه در تاریخ، فلسفه، سیاست و ادبیات، به نتیجه‌ای بسیار عجیب رسیدم؛ نتیجه‌ای که با وجود تکرار همین شیوهٔ کتاب‌خوانی، پیش‌تر به آن نرسیده بودم. امروز کمی دربارهٔ انقلاب فرانسه خواندم، کمی دربارهٔ مارکس، کمی دربارهٔ چه‌گوارا و در نهایت چند صفحه‌ای از کتاب «خرمگس». ضمن اینکه بگویم نتیجه‌ای […]

  • آشیل در سرزمین مردگان

    آشیل در سرزمین مردگان

    آشیل در سرزمین مردگانآشیل تازە در نبرد تروا کشتە شدە بود. بنابر سنت یونانی قرار بود او هم مانند هر قهرمان دیگری در هیکل یک خدا در دنیای مردگان بە خدایی هادس زندە شود. آشیل زندە شد، و خود را در جهان مردگان یافت. چە جهان شلوغی بود! تا چشم کار می‌کرد آدمیان مردە و […]

  • اکبر رفت

    اکبر رفت

    اکبر رفت دوستمان اکبر دیگر گندش را درآوردە بود. بە هر کاری دست می‌زد، حسابی پاپیچش می‌شد. فرد با پرنسیپی بود. تا تصمیم می‌گرفت کاری را انجام بدهد، طول می‌کشید، اما بەمحض اینکە تصمیم می‌گرفت کە انجامش بدهد، دیگر ولش نمی‌کرد. این باعث اعصاب خردی دوستانش، یعنی ما، شدە بود. درست است باید زندگی را […]

  • کبوتر چاهی

    کبوتر چاهی

    کبوتر چاهی او هر روز صبح زود اعدام می‌شد، جسد بی جانش را در سردخانە می‌گذاشتند و شب دیرهنگام او را در لعنت‌آباد کە گورستانی مخفی و خاص خائنان بە نظام و کشور بود، بە خاک می‌سپردند. اما او باز نصف شب سر و کلەاش دوبارە در آسایشگاە زندان پیدا می‌شد، و با همان شلوار […]

  • یک نتیجە خوب

    یک نتیجە خوب

    یک نتیجە خوب آقای د. ز. با اینکە سالیان سال معلم زیست شناسی بود و تا حد خوبی آگاە بە جهان زیست حیوانات و گیاهان، اما هیچگاە این علم مهم را بە سیاست آغشتە نکردە بود. او معتقد بود کە اساسا عالم طبیعت نە تنها هیچگونە رابطەای با سیاست ندارد، بلکە کاملا دو دنیای متفاوت‌اند. […]

  • البتە کە دارم

    البتە کە دارم

    البتە کە دارم راستش من علاقەای بە جنگ واقعی ندارم، اما بشدت طرفدار فیلم جنگی‌ام. برای همین مرتب در یوتوب و یا سایت‌های مختلف کە البتە بیشتر فیلترن مشتاقانە بە دنبال فیلم‌های بزن بکوب هستم. بە نظر من در این دنیای وانفسا و تکراری و ملال‌آور کە انگار همە چیزش از شکم یک مادر عبوس […]

  • دوست زنبور من

    دوست زنبور من

    دوست زنبور من من سال‌هاست دیگر دوستی ندارم. یعنی دارم، اما آنها دیگر حرف نمی‌زنند. ما با هم بە کافە می‌رویم، یا بە رستوران، گاهی وقت‌ها توی خیابان و میان پارک‌ها با هم قدم می‌زنیم، اما دیگر حرفی برای گفتن بە همدیگر نداریم. ما یا بە فنجان قهوەهایمان خیرە می‌شویم، یا بە سقف‌های رنگارنگ و […]

  • خدای موش‌ها

    خدای موش‌ها

    خدای موش‌ها موش‌ها از دست گربەها بە تنگ آمدە بودند. روزی نبود کە یکی از آنها و یا حتی تعداد بسیار بیشتری توسط گربەهای بی‌رحم شکار و نفلە نشوند. موش‌ها کە از این وضعیت کاملا ناراحت و عصبانی بودند، دست بە هر کاری زدند کە مانع از این کار شدە و یکبار برای همیشە از […]

  • رستوران آزادی

    رستوران آزادی

    رستوران آزادی من و دوستم از قدیم الا‌یام رفیقیم. در یک محلە با هم بزرگ شدیم، و با هم بە مدرسە رفتیم. در کوچە همیشە با هم بازی می‌کردیم، و زمانی هم کە اولین سینما بە شهر ما آمد، با هم دزدکی بە دیدن فیلم‌هایش ‌رفتیم. حتی، گاهی بیشتر اوقات مثل هم لباس می‌پوشیدیم. آنهایی […]