فرخ نعمت پور
نوسەر

نوسەر

ناوم فەڕۆخ نێعمەتپوورە و لە شاری بانە لە دایک بووم. یەکەمین نووسینەکانم لە بواری چیرۆک بە زمانی فارسی لە تەمەنی ١٥ ساڵیدا بووە لە ژێر کاریگەریی بەرهەمەکانی ڤیکتۆر هوگۆ کە وەک دەستنووس ماون و وەک بەشێک لە یادگاری ژیان و هەوڵی من بۆ بەنووسەربوون لە ئەرشیڤەکانمدا ماون. هەرچەند یەکجار بە تەمەنێکی کەم دەستم بە خوێندنەوەی هوگۆ کرد و بە گوێرەی پێویست لێم هەڵنەگرتەوە. هەمیشە هۆگری توند و تۆڵی خوێندنەوە بووم و لە گەڵیا خەریکی نووسینیش بوومە. لە بیرم دێت هەمیشە دەفتەرچەیەکم لە گیرفاندا بوو و بیر و هەستە کتوپڕییەکانی خۆمم تیا دەنووسینەوە. دواتر بەرەبەرە دەستم دایە نووسینی شیعر و بە…[ادامه]

نوسەر
خواندم !

دسته: داستان

  • مردی کە نمی خندد

    مردی کە نمی خندد

    مردی کە نمی خندد توی شهر ما مردی هست کە نمی خندد. همیشە با چهرەای اخمو و نگاهی عبوس بە اطرافش نگاە می کند. حتی اگر بهترین جکهای دنیا را هم برایش تعریف کنی، باز نمی خندد. همین جوری نگاهت می کند و انگار نە انگار کە بهترین ماجراهای مضحک دنیا را شنیدە. در چنین […]

  • جوگندمی

    جوگندمی

    جوگندمی از آن سال، سالها می گذرە. بهتر بگم، از آن روز سالها می گذرە. من با همسرم کە قامتی کوتاە، صورتی سبزە و سبیلهائی کلفت با سینەای پر پشت از موهای فرفری در هم تنیدە سیاە داشت، از خیابون می گذشتیم کە یهو ماشینی با سرعت تمام کنار ما، لب پیادەرو ترمز کرد. خیابون […]

  • یک روز بارانی

    یک روز بارانی

    یک روز بارانی بعد از مدتها، سرانجام باران جانانەای می بارد. شهر زیر غریو شادمان قطرەهای بیشمار و  روشن مایل بە آبی می خرامد. همە خوشحالند. مردم دوبارە بە اعجاز باور می آورند. دیوارها خیس می شوند و جویبارها نالەکنان بناگاە همە کوچەها را تسخیر می کنند. شرشر آب از همە جا بگوش می رسد. […]

  • معلم جغرافی

    معلم جغرافی

    معلم جغرافی آقای شریفی معلم جغرافیست، یعنی بود. از وقتی کە پا بە سن پنجاە سالگی گذاشت، طی حکمی، مثل همە کارمندهای حکومت، بازنشستە شد و در کنج خانە نشست. اگرچە آن زمان معلم جغرافی در این شهر زیاد نبود و او امیدوار بود کە بتواند چند سالی بیشتر در کلاس درس همراە دانش آموزانی […]

  • معاملە آدمها

    معاملە آدمها

    شغالی در جنگلی زندگی می کرد. جنگلی خرم با درختان بیشمار، گیاهان سرسبز، برکەها و رودخانەای بسیار زیبا با آبی زلال. شغال، کم کم پیر شدە بود و مدتی بود بجز موش نمی توانست حیوان دیگری را شکار کند. از بس گوشت موش خوردەبود دلش بهم می خورد. حالش زار بود. او کە در نزدیکی […]

  • لعنت بر تو پوتین!

    لعنت بر تو پوتین!

    یک مزدور چچنی کە تازە از مرز ترکیە و سوریە شبانە بطور مخفی با تعدادی دیگر از جنگجویان همرزمش گذشتەبود، هنوز بە اطراف حلب نرسیدە در یک بمباران غیرمنتظرە هواپیماهای مافوق پیشرفتە روسی جان خود را از دست داد. او کە بشدت از این واقعە خشمناک بود با پای پیادە دوبارە از مرز گذشت و […]

  • روز عید

    روز عید

    از: ishaq@yahoo.com تاریخ: ١۵ مرداد ١٣٩۶ بە:m.taiar@hotmail.com موضوع: گوسپند سلام دوست عزیز سلام، بقول خارجی ها های. خیلی وقتە برات ای میلی نفرستادەام. امروز بە یادت بودم. یعنی بە یادت افتادم. حالا بهتر بگم یعنی چیزی اتفاق افتاد کە بە یادت افتادم. و اگە بە یادت نمی افتادم نمی دونستم چیکار کنم، یعنی چە جوری […]

  • احساس خوب

    احساس خوب

    مدتیست احساس بسیار خوبی دارم. بە تقویم روی میزم نگاە می کنم. سال ١۵٠٠ شمسی است. در صندلی ام لم دادە، دستهایم را پشت سر بهم گرە زدە، پاها را روی میز قراردادە و از پنجرە بە بیرون آفتابی خیرە می شوم. زندگی چە زیباست. آسمان آبی چقدر آبی می درخشد، و صدای پرندگان چە […]

  • فرخ نعمت پور

    داستانهای مینیمال

    او شنیدەبود پایان شب سیە سفید است. پس فردا انقلاب می شود. تا فردا با شور و شوق لنین را خواند، روزا لوکزامبورگ را خواند، گرامشی را خواند، شعرهای شاملو را از بر کرد و دن آرام را هم خواند. صبح کە شد و آفتاب بر لب بام دمید، او جلو پنجرە آمد و بە […]

  • فرخ نعمت پور

    گورستان رویایی

    کسی نمی داند چگونە، اما بشیوەای اتفاقی گورهای شاە و صدام کنار هم افتادەبودند، و شبی هر دو در سکوت سنگین قبرستان همزمان از گورهایشان آمدند بیرون. نصفی، آنان سکوت نیمە شب و خنکای شب را دوست داشتند. و نصفی دیگر اینکە مردەها تنها اجازە دارند شبها بیرون بیایند. البتە نە بعلت اینکە هوا تاریک […]

  • فرخ نعمت پور

    رویای شاهزادە

    شاهزادە با اینکە عمرش نزدیک بە شصت سال بود، صبحی بهاری هنگامیکە از خواب بیدار شد خود را در تختخواب بیشتر از پنجاە سال پیش یافت. از پنجرە بیرون را نگاە کرد. بیرون هم همان پنجاە سال پیش. درختهای بلند باغ با حوض بزرگ و آواز پرندگان همیشەیی نگاهش را ربودند. شاهزادە کە تە ذهنش […]

  • فرخ نعمت پور

    آسایش موش

    موش از موش بودن خود خستە شدە بود. آنقدر در ترس و لرز زیستە و در سوراخ سمبەها از ترس خزیدە بود کە دیگر نا نداشت. بنابراین روزی تصمیم جانانەای گرفت. او رو بە درگاە خدا نهاد. ـ خدای بزرگ از موش بودن خود خستەام! خدا با چشمان خود کە می توانست ذرات را هم […]