۱
پس از آغاز جنگ، او کتاب مقدس را در پارچهای پیچید و به زیرزمین برد. فردای آن روز، خدا همه پیامبران را فراخواند.
۲
شب بود. باران شدیدی میبارید. پدر به مادر گفت: “شاید امشب سقف چکه کند.”
در آشپزخانه، ظرف قدیمی که از آدمها نفرت داشت، گفت: “مگر نمیدانند در این دنیا هیچچیز وحشتناکتر از صدای بیپایان چکههای آب نیست؟”
۳
برادرم از جنگ با یک پا به خانه برگشت. پدرم هر شب از او میپرسید: “خوب، پسرم، مثل اینکه هنوز حاضر نیستی با تمام وجودت به خانه برگردی!”
۴
مادر مرد، اما نخواست خانه را ترک کند. در گورستان، خاطرههایش را دفن کردند.
۵
از کوچە میگذشتم. نە، بە نظرم کوچە از من میگذشت. شاید خانە، شن روانی باشد.
۶
باد با خود گلی از صحرا آورده بود. دخترکی زیر لب زمزمه کرد: “شاید باد به خواستگاری من آمده است!”
فرخ نعمتپور

دیدگاه شما