فرخ نعمت پور
نوسەر

نوسەر

نوسەر ناوم فەڕۆخ نێعمەتپوورە و لە شاری بانە لە دایک بووم. یەکەمین نووسینەکانم لە بواری چیرۆک بە زمانی فارسی لە تەمەنی ١٥ ساڵیدا بووە لە ژێر کاریگەریی بەرهەمەکانی ڤیکتۆر هوگۆ کە وەک دەستنووس ماون و وەک بەشێک لە یادگاری ژیان و هەوڵی من بۆ بەنووسەربوون لە ئەرشیڤەکانمدا ماون. هەرچەند یەکجار بە تەمەنێکی کەم دەستم بە خوێندنەوەی هوگۆ کرد و بە گوێرەی پێویست لێم هەڵنەگرتەوە. هەمیشە هۆگری توند و تۆڵی خوێندنەوە بووم و لە گەڵیا خەریکی نووسینیش بوومە. لە بیرم دێت هەمیشە دەفتەرچەیەکم لە گیرفاندا بوو و بیر و هەستە کتوپڕییەکانی خۆمم تیا دەنووسینەوە. دواتر بەرەبەرە دەستم دایە نووسینی شیعر و…[ادامه]

نوسەر
خواندم !

نقدی بر رمان ‘چنین گفت محمد’

کات 04/09/1404 242 بازدید
نقدی بر رمان 'چنین گفت محمد'

نقدی بر رمان ‘چنین گفت محمد’

عباس شکری

خلاصه‌ی ادبی و روایی رمان «چنین گفت محمد»

رمان با بازگشت شگفت‌انگیز محمد از دل خاک آغاز می‌شود. قرن‌ها گذشته، جهان تغییر کرده، و پیامبری که روزی با وحی و کلام خدا بشر را هدایت کرد، اکنون در ظلمت قبر به جنبشی ناگهانی زنده می‌شود. خاک بر تنش سنگینی می‌کند، اما قدرتی ناشناخته او را به بیرون می‌راند؛ گویی اراده‌ای ازلی دوباره تصمیم گرفته است یکی از «معجزات اندک» خود را تکرار کند.
محمد از قبر بیرون می‌آید و با دنیایی روبه‌رو می‌شود که نه بهشت است و نه دوزخ، بلکه سرزمینی خاک‌آلود، خاموش و تاریک که در آن بوی زمان پوسیده است. خدا نیز بازگشته، اما نه چون گذشته از طریق فرشتگان و وحی؛ این‌بار مستقیم سخن می‌گوید. صدایش نه در آسمان، بلکه از درون مرقدی سنگی می‌آید — خسته، درمانده و گویی از خودِ خلقت دل‌زده.

خدا با او سخن می‌گوید:
دیگر نه فرشته‌ای در کار است، نه وحیی و نه مریدی. «این بار، تنها خودت هستی.»
خدا اعلام می‌کند که دوران هدایت آسمانی به پایان رسیده؛ پیامبران کار خود را کرده‌اند و انسان، با همه‌ی ضعف و عقل ناقصش، باید راه خویش را بیابد. خدا از شکست خود در تربیت بشر سخن می‌گوید و از این‌که «هدایت از بالا» اشتباهی بوده است. در صدایش خستگی است و در نگاهش تردید.

محمد، حیران از این چرخش الهی، درمی‌یابد که بار دیگر به زمین فرستاده شده تا بدون وحی، تنها با اندیشه‌ی خود راه را بجوید؛ تا این بار پیامبری باشد بی‌سایه‌ی خدا، تا «عقل» را جانشین ایمان کند.

***

 آغاز سفر در دنیایی بی‌فرشته

محمد از مرقد بیرون می‌آید. شب تاریک است، اما نسیمی آشنا چهره‌اش را نوازش می‌کند. او که قرن‌ها در سکوت خوابیده، اکنون صدای گام‌های خود را می‌شنود و از شنیدنشان شاد می‌شود. جهان دیگر همان نیست؛ فرشتگان غار حرا رفته‌اند، نور وحی خاموش است، و حتی تار عنکبوتی بر دهان غار نمی‌بافد.
محمد در برابر صدای خدا درمی‌یابد که این‌بار وظیفه‌اش چیزی جز اندیشیدن نیست. خدا از او می‌خواهد نه موعظه کند، نه کتابی بیاورد، بلکه تنها بیندیشد و به انسان بیاموزد چگونه «خود راه خویش را بیابد».

او به آسمان می‌نگرد و از خود می‌پرسد: آیا خدا دیوانه شده است یا فقط مستأصل است؟
آیا ممکن است نجات انسان تنها در خود او باشد، نه در دست خدا؟
شک، چون ماری در ذهنش می‌خزد، و خدا با صدایی صبور پاسخ می‌دهد: «شک، کفر نیست. شک آغاز اندیشیدن است.»

محمد درمی‌یابد که اکنون دوران «اقرأ» پایان یافته و زمان «بیندیش» آغاز شده است.
با نوری که از افق می‌تابد، می‌گوید:
«عجبا، زندگی از بهشت هم بهشت‌تر است.»

***

پیامبری تنها

محمد در دنیای تازه‌اش، در میان بیابانی خشک، به‌تدریج درمی‌یابد که رسالتش دیگر هدایت از بالا نیست، بلکه بازسازی عقل انسان در جهان زمینی است.
او با خورشید سخن می‌گوید، با خاک و باد نجوا می‌کند و درمی‌یابد که انسان همواره میان دو نیستی سرگردان است: نیستیِ پیش از تولد و نیستیِ پس از مرگ.
زندگی چیزی جز آگاهی از این فاصله‌ی کوتاه میان دو تاریکی نیست.

محمد در اندیشه‌ی این میانگی، به راز شکست ادیان پی می‌برد: آنان وعده‌ی جاودانگی را بیرون از زمین دادند و انسان را از زندگی واقعی تهی کردند.
او می‌گوید:
«آنانی که بشر را از زمین جدا می‌کنند و در جای دیگر وعده‌ی زندگی می‌دهند، از همین لحظه مرگ جاودان خود را امضا کرده‌اند.»

او اکنون با خود سخن می‌گوید، نه با امت. فرشته‌ای نیست و مریدی نیست. تنها طبیعت است و او، و صدایی از درون که او را به اندیشیدن فرامی‌خواند.
به جبرئیل می‌اندیشد که دیگر بی‌کار مانده است؛ چرا که وحی، پایان یافته و عصر عقل آغاز شده است.

***

 برخورد با کاروان

در ادامه‌ی سفرش، کاروانی از بازرگانان را در بیابان می‌بیند. با عصایی در دست به آنان سلام می‌دهد. کاروانیان، خسته از راه، پاسخش را می‌دهند و در واحه‌ای اتراق می‌کنند.
محمد درمی‌یابد که آنچه در گذشته «معجزه» بود، اکنون تفریح آدمی شده است؛ پرندگان آهنین جای شتران را گرفته‌اند و تجارت جای ایمان را.
او به خود می‌گوید:
«کار من اندیشیدن است، نه موعظه.»
و در خیمه‌ای می‌نشیند و می‌نویسد. خدا دیگر نمی‌گوید «بخوان»، بلکه از او می‌خواهد «بنویس».
در اینجا محمدِ نویسنده متولد می‌شود؛ پیامبری که نخستین بار، بی‌واسطه‌ی وحی، خود می‌نویسد و در آن نوشتن، رهایی تازه‌ای می‌یابد.

***

 بازگشت به مفهوم لذت

در واحه، میان صدای پرندگان و وزش نسیم، محمد درمی‌یابد که لذت، ریشه‌ی ایمان است.
بدون لذت، خدا نیز بی‌معنا می‌شود. لذت شنیدن، دیدن، نوشیدن آب، و حتی نفس کشیدن، همان نیرویی است که زندگی را معنا می‌کند.
او در می‌یابد که پیامبران گذشته، با تحقیر لذت، انسان را از خدا دور کردند؛ زیرا خدا در خود لذت زندگی نهفته است.
می‌گوید:
«لذت نفی مرگ است، حتی در عین در کام آن بودن.»

***

 اندیشیدن، نه پرستیدن

در سکوت صبحگاهی، محمد دوباره به اندیشیدن بازمی‌گردد. اندیشیدن برایش به نوعی عبادت تبدیل می‌شود، نه در برابر خدا، بلکه در برابر وجود.
او درمی‌یابد که حقیقت مانند خورشید است: روشنی می‌بخشد، اما نگاه مستقیم به آن کور می‌کند.
در میان پرندگان، نخل‌ها و باد، می‌گوید:
«حقیقت تنها برای آن است که در زیرش گام برداریم، نه آن‌که بدان خیره شویم.»

محمد از نشانه‌ها می‌گریزد؛ زیرا نشانه‌ها، به‌جای آن‌که به حقیقت برسانند، آدمی را در وهم گرفتار می‌کنند.
او می‌فهمد که خدا، با فرستادن پیامبران بی‌شمار، در حقیقت در کمیت غرق شد و کیفیت را از یاد برد؛ و این خود نشانه‌ی فاصله‌ی میان خدا و انسان است.
فاصله‌ای که شرط وجود است، اما سرچشمه‌ی رنج نیز هست.

***

 پرسش از خلقت

محمد به گذشته می‌اندیشد، به خدا که روزی انسان را از گل ساخت و در او دمید.
اکنون اما در می‌یابد که خودِ خدا نیز در دام اشتباه خویش است.
او می‌گوید:
«خدا اندیشید که با واژه‌ی “اقرأ” می‌تواند وجود را نجات دهد، اما آن واژه بشر را در بی‌نهایت سرگردان کرد.»

در نگاه او، جنگ‌ها، بردگی‌ها و خون‌ریزی‌ها، همگی از همان خواندن بی‌فکر آغاز شد. ایمان، جای اخلاق را گرفت و خدا به آبی مقدس تبدیل شد که می‌تواند گناهان را بشوید — اما نه رنج انسان را.
محمد می‌پرسد:
«آیا خدا صدای ضجه‌ها را می‌شنود؟»
و پاسخ، سکوت است.
تنها مگسی بر خون اندیشه‌اش می‌نشیند و از آن می‌نوشد.

***

 اندیشه‌ی صلیب

محمد در تأملی دیگر به یاد مسیح می‌افتد: اگر خدا خود نازل می‌شد چه؟
مسیح، پسر خدا، آمد و انسان‌ها او را بر صلیب کشیدند؛ چون تاب دیدن خدا در هیئت انسان را نداشتند.
پس انسان، دشمن خدای خویش است، زیرا خدا را شبیه خود می‌خواهد، اما نمی‌تواند تاب بیاورد که او از جنس خودِ اوست.
محمد در دفترش می‌نویسد و درمی‌یابد که حتی جنگ بشر با خود، تلاشی است برای کشتن خدا در درون خویش.

***

 گفت‌وگو با پرندگان مهاجر

در کنار برکه، دسته‌ای از پرندگان مهاجر می‌نشیند. محمد از زیبایی آنان سرشار می‌شود.
در پروازشان حقیقتی می‌بیند: مهاجرت، نماد فرارفتن از خود است.
پرندگان زبان ندارند، اما نگاهشان اندیشناک است؛ می‌دانند که بی‌نهایت در پرواز است، نه در ماندن.
محمد حس می‌کند اندیشه نیز چنین است — پروازی است در مغزی محدود، رو به بی‌نهایت.
می‌گوید:
«خدا اندیشه را از بی‌نهایت ساخت و در مغز محدود انسان نهاد.»
و از همین جاست که رنج آغاز می‌شود: بشر می‌خواهد بی‌نهایت شود، در حالی‌که زندانی بدن است.

***

 بی‌نهایت و بازی خلقت

محمد درمی‌یابد که خدا خود نیز اسیر بازی خلقت است؛ خالقی که کامل نیست، زیرا کامل بودن یعنی پایان یافتن، و پایان، مرگ تکامل است.
پس خلقت همیشه ناقص است، چون تنها در نقص می‌تواند زنده بماند.
او می‌گوید:
«خدا نیز بزهکار است؛ زیرا نتوانست خلقت را کامل سازد.»

در این اندیشه، جهان نه ساخته‌ی خدا بلکه همزاد اوست — چون هر یک بدون دیگری معنا ندارد.
بی‌نهایت پیش از خدا بوده است، و خدا فقط دست در آن برده تا آن را به شکل آفرینش درآورد.
پس خدا نیز آفریده‌ی بی‌نهایت است، همان‌طور که انسان آفریده‌ی خداست.

***

 حقیقت در آینه‌ی نقص

محمد درمی‌یابد که موعود، وعده‌ی دروغین تکرار است؛ زیرا چیزی که تکرار شود، دیگر موعود نیست.
در نگاهش، کمال تنها در آفرینشِ ناتمام است — در میل همیشگی به ساختن و دانستن، نه در رسیدن.
می‌گوید:
«کامل بودن تنها در روند آفرینش است، نه در آفرینشِ کامل.»
پس خدا و انسان هر دو در جستجوی کمال، در چرخه‌ای بی‌پایان می‌گردند.

غروب، قورباغه‌ای بر لب برکه می‌نشیند و به محمد می‌نگرد. محمد آرزو می‌کند زبان حیوانات را بداند، تا شاید حقیقتی تازه از زبان طبیعت بشنود. اما درمی‌یابد که فهمیدن همه‌چیز خطایی بزرگ است؛ زیرا وجود، خود، راز است.

***

 راز ماوراء و خطای خدا

محمد در می‌یابد که خدا با ساختن ماوراء، خود را از انسان جدا کرد و به این ترتیب وجود را دوپاره ساخت: درون و بیرون، زمین و آسمان، انسان و خدا.
اما نتیجه این شد که انسان برای همیشه از شناخت خدا محروم ماند.
می‌گوید:
«خدا ماوراء را فرای اندیشیدن قرار داد، تا در پناه ترس بماند.»
و این ترس، مادر ایمان شد.

محمد در برابر آسمان پرستاره زانو می‌زند و می‌گوید:
«آه، خدایا، چقدر از تضادها بیزارم.»
و ناگاه برقی می‌جهد و صدایی درونش می‌گوید:
«مغزت را دریاب، که سویه‌ی مهمی از جهان، دیوانگی است.»

***

 انسان، خدای تکثر

در اندیشه‌ای ژرف، محمد درمی‌یابد که خدا خواست تنها بماند و انسان را در تکثر آفرید.
انسان، نسخه‌های بی‌شمار خداست، و تفاوتشان تنها در تعداد است.
خدا، یگانه‌ای در ورای کثرت است؛ انسان، کثرتی در درون یگانگی.
پس هر انسان، جزئی از تجربه‌ی خداست در شناخت خویش.
می‌گوید:
«دنیا اندیشه‌ی معطوف به اراده است؛ و خدا، اراده‌ی معطوف به اندیشه.»

او می‌فهمد که خدا همان واژه‌ای است برای بیان بی‌نهایت؛ همان‌گونه که اندیشه، ابزار انسان برای لمس آن بی‌نهایت است.
خدا در ذهن است، نه در آسمان.

***

 درک اندیشیدن

محمد درمی‌یابد که اندیشیدن، اصل وجود است؛ نه پرستش و نه ایمان.
می‌گوید:
«زندگی، اندیشه است، و اندیشه باقی خواهد ماند.»
اما اندیشیدن رنج می‌آورد — رنجی از جنس اضطراب هستی، از جنس بی‌پناهی در برابر بی‌نهایت.
انسان میان آغاز و پایان، میان سؤال و پاسخ، گرفتار است؛ و همین گرفتار بودن، ذات اندیشه است.

در پایان، محمد در سکوت شب می‌گوید:
«آری، بازی باید تغییر کند.»
و با این جمله، مأموریت تازه‌اش را می‌فهمد: نه آوردن پیام از آسمان، بلکه تغییر بازی خلقت از درون اندیشه‌ی انسان.

***

 جمع‌بندی روایی

«چنین گفت محمد» روایتی است از بازگشت پیامبر به جهان مدرن، جایی که دیگر نه ایمان معنا دارد و نه وحی.
فرخ نعمت‌پور، در قالب مونولوگ‌های شاعرانه و گفت‌وگوهای فلسفی میان محمد و خدا، تاریخ ادیان را وارونه می‌کند:
خدا از تخت می‌افتد، پیامبر به اندیشمند بدل می‌شود، و انسان تنها می‌ماند با عقل و اضطراب خویش.

این محمد دیگر قدیس نیست، بلکه متفکری است که میان شک و یقین، در مرز جنون و الهام، سرگردان است.
او دیگر نمی‌خواهد نجات دهد؛ می‌خواهد بفهمد.
و شاید در این فهم، رستگاری تازه‌ای نهفته است — رستگاری از خدا.

***

بخش دوم: نکات مثبت و منفی رمان «چنین گفت محمد»

 ۱. ساختار و مضمون کلی

  نکات مثبت

  • جسارت اندیشه و طرح پرسش‌های الهیاتی
    در صفحه‌های آغازین (ص۳ تا ص۵)، نویسنده با شجاعت تمام خدا را از جایگاه مطلق و پیامبر را از مقام قدسی به عرصه‌ی انسانی می‌کشاند. گفت‌وگوی محمد و خدا در این صفحات یادآور آثار اگزیستانسیالیستی چون ژان پل سارتر و داستایوفسکی است؛ جایی که خدا از خطای خود در هدایت بشر سخن می‌گوید و می‌پذیرد که «ایده‌ی پیامبری، اشتباهی فاحش بوده است» (ص۵). این موضع، به‌طرزی بدیع جهان را از زاویه‌ی «پشیمانی خدا» می‌نگرد.
  • بازتعریف مفهوم ایمان و عقل
    در صفحات میانی (ص۶–۸)، محمد درمی‌یابد که وحی پایان یافته و اکنون باید انسان با عقل خویش نجات یابد. این جابه‌جایی مرکز معنوی از آسمان به زمین، هسته‌ی فلسفی اثر را می‌سازد.
  • نوآوری در روایت پس از مرگ پیامبر
    بازگشت محمد از قبر (ص۳) تمثیلی نیرومند از بیداری اندیشه در جهان مدرن است؛ مرگی که به زندگی عقل بدل می‌شود.
  • زبان استعاری و آمیختگی فلسفه و شعر
    نویسنده با نثری آغشته به تصویر و ایهام، مفاهیم متافیزیکی را به زبان شاعرانه درمی‌آورد («خورشید گذشتە و آینده ندارد و با همان زبان سخن می‌گوید»، ص۷).

 نکات منفی

  • نبود انسجام روایی
    در رمان، پیوند میان صحنه‌ها گسسته است. از ص۹ تا ص۱۱ محمد ناگهان از بیابان به واحه، از نوشتن به تفکر درباره‌ی لذت و از آن به طوفان می‌جهد، بدون پلی روایی.
  • فقدان خط داستانی مشخص
    اگرچه اثر ادعای رمان دارد، اما بیش‌تر مجموعه‌ای از گفتارهای فلسفی است. در صفحات ۵ تا ۲۵، هیچ گره‌افکنی یا پیشرفت دراماتیکی رخ نمی‌دهد.
  • ابهام بیش از اندازه
    زبان استعاری گاه چنان سنگین می‌شود که مفهوم گم می‌گردد. مثلاً جمله‌ی «خدا اندیشه را از بی‌نهایت ساخت و در مغز محدود انسان نهاد» (ص۱۷) زیباست، اما در متن رمان چنان تکرار می‌شود که اثرگذاری خود را از دست می‌دهد.

***

  ۲. شخصیت‌پردازی و نگاه انسان‌گرایانه

نکات  مثبت

  • محمد به‌مثابه انسان، نه قدیس
    از ص۳ تا ص۶، محمد با تردید، خشم، و حتی شک در وجود خدا توصیف می‌شود («محمد ناگهان بە خدا شک کرد»، ص۵). این بازآفرینی، شخصیتی چندوجهی و اندیشمند از او می‌سازد.
  • حضور خدا به عنوان شخصیت مستقل و متناقض
    در گفت‌وگوهای آغازین (ص۴–۵)، خدا چهره‌ای خسته و اندوهگین دارد؛ گویی موجودی است که از آفرینش خود پشیمان است. چنین نگاهی نادر و جسورانه است و یادآور «گادِ پیره و دل‌زده»ی داستایوفسکی در برادران کارامازوف است.
  • طبیعت به‌مثابه شخصیت سوم
    از ص۷ به بعد، خورشید، خاک، پرندگان و برکه همگی با او سخن می‌گویند. در رمان، طبیعت جان دارد و مکمل اندیشه‌ی محمد است.

نکات منفی

  • یک‌بعدی شدن شخصیت خدا
    در حالی که خدا در آغاز گفت‌وگوها (ص۴–۵) غنی و چندلایه است، در ادامه (ص۱۴–۱۷) به یک صدای فلسفی خشک فروکاسته می‌شود؛ صدایی که بیش‌تر شبیه ذهن خود محمد است تا وجودی مستقل.
  • فقدان شخصیت‌های انسانی دیگر
    تمام رمان میان محمد و خدا، یا طبیعت می‌گذرد. کاروان بازرگانان (ص۹–۱۰) تنها حضور کوتاهی دارد و هیچ نقش روایی نمی‌سازد. از این‌رو اثر از بعد انسانی تهی می‌شود و گاه به تک‌گویی انتزاعی می‌گراید.

 ۳. محتوای فلسفی و جهان‌بینی اثر

 مثبت

  • فلسفه‌ی وجودی و نقد دین سنتی
    در صفحات ۱۲ تا ۲۰، محمد از پایان ایمان سخن می‌گوید و اندیشه را جایگزین پرستش می‌کند. مضمون اثر به فلسفه‌ی اگزیستانسیالیستی نزدیک است؛ انسان تنهاست، خدا خاموش است، و رستگاری در خودشناسی است.
  • تأمل در مفهوم لذت، مرگ و بی‌نهایت
    در ص۱۱، نویسنده لذت را جوهر هستی می‌نامد: «لذت نفی مرگ است حتی در عین در کام آن بودن». این جمله عصاره‌ی فلسفه‌ی رمان است: پذیرش زندگی در ناپایداری‌اش.
  • نقد خدا به‌مثابه خالق ناقص
    در ص۱۸، خدا بزهکار خوانده می‌شود زیرا خلقت را کامل نیافرید. این دیدگاه، روایت را از دین رسمی جدا می‌کند و به حوزه‌ی فلسفه‌ی «خدای در خطا» وارد می‌سازد.

 منفی

  • تکرار و ناپیگیری استدلال‌ها
    از ص۱۵ تا ص۲۴، پرسش «آیا خدا کامل است یا ناقص؟» بارها تکرار می‌شود، اما هر بار بی‌نتیجه رها می‌گردد. در نتیجه، بار تفکر رمان کاسته می‌شود و متن به گفتار درونی بی‌پایان بدل می‌شود.
  • ابهام در موضع نهایی نویسنده
    رمان میان نفی و اثبات خدا سرگردان است. گاهی خدا را می‌کُشد («خدا بزهکار بود»، ص۱۸) و گاهی او را سرچشمه‌ی اندیشه می‌داند («خدا در کلام است که جایگاه خود را بازمی‌یابد»، ص۲۵). این دوگانگی اگرچه فلسفی است، اما در متن داستانی، نوعی سردرگمی ایجاد می‌کند.
  • درهم‌آمیختگی اندیشه با لفاظی‌های شاعرانه
    در ص۲۲–۲۳، نثر به‌قدری متورم از تکرار واژگان “بی‌نهایت”، “خلقت”، “اندیشه” است که معنا گم می‌شود. نویسنده بیش از آن‌که در خدمت مفهوم باشد، در دام زیبایی لفظ می‌افتد.

 ۴. زبان، نثر و ساختار نوشتاری

 مثبت

  • نثر شاعرانه و آهنگین
    زبان نعمت‌پور به‌شدت موسیقایی است. جمله‌ها کوتاه و ریتمیک‌اند و با تکرار واژگان کلیدی چون «خدا»، «اندیشه»، «بی‌نهایت»، «نور»، «سایه» به شعر نزدیک می‌شوند.
    مثلاً در ص۱۳: «حقیقت، روزمان را روشن می‌کند، اما از دیدن مستقیم آن بیزاریم.»
    این جمله یادآور نثرهای فلسفی نیچه در چنین گفت زرتشت است.
  • به‌کارگیری نماد و اسطوره
    محمد، خورشید، پرندگان و برکه، همگی نمادهایی از تفکر و رستگاری‌اند. ساختار نمادین اثر، جهان متنی را از زمان تاریخی جدا کرده و آن را به عرصه‌ی اسطوره نزدیک می‌کند.

 منفی

  • ابهام نحوی و ناهماهنگی در ساخت جمله‌ها
    در بسیاری از بخش‌ها (مثلاً ص۷، ص۱۵، ص۲۲) واژگان کردی یا اشتباهات تایپی در جمله‌ها دیده می‌شود («دەاست»، «کە»، «نە»…) که از خوانایی متن می‌کاهد. این احتمالاً ناشی از نسخه‌ی اولیه یا تایپ ناقص فایل است، اما در قالب رمان، ضربه‌ای زبانی محسوب می‌شود.
  • افراط در تصویرسازی انتزاعی
    جمله‌هایی چون «وجود ذرّه شدن نیست، مگر شرط اندیشیدن خود را در مقابل بیکران یافتن نیست؟» (ص۶) زیبایی واژگانی دارند اما فهم معنایی آن برای خواننده‌ی عمومی دشوار است. این افراط در تجرید، اثر را از ارتباط عاطفی با مخاطب بازمی‌دارد.
  • کمبود گفت‌وگوی واقعی و توصیف عینی
    نثر تماماً ذهنی است. دیالوگ‌ها بیشتر شبیه مونولوگ‌های فلسفی‌اند تا گفت‌وگوی نمایشی. ازاین‌رو روایت حس زندگی و واقعیت را از دست می‌دهد.

  ۵. درون‌مایه‌های کلیدی

مضمونتحلیلصفحات
پایان وحی و آغاز عقلمحمد از خدا می‌آموزد که دیگر «فرشته‌ای در کار نیست» (ص۵) و باید خود تصمیم بگیرد.۳–۶
تنهایی انسان در جهان بی‌خداپس از خاموشی وحی، محمد در سکوت صحرا و میان طبیعت، نماد انسان مدرن می‌شود.۶–۹
لذت و مرگلذت نفی مرگ است، اما بدون لذت خدا بی‌معناست (ص۱۱).۱۰–۱۲
بی‌نهایت و خلقت ناقصخدا خود ناقص است و جهان را برای تکمیل خود آفرید (ص۱۸–۱۹).۱۷–۲۰
اندیشیدن به‌جای پرستیدناندیشه، تنها راه رستگاری است («زندگی اندیشه است»، ص۲۳).۲۳–۲۵

***

 جمع‌بندی بخش دوم

رمان «چنین گفت محمد» اثری است اندیشمندانه، شاعرانه و پر از جسارت. نویسنده با نگاهی فلسفی و اگزیستانسیالیستی، چهره‌ی تازه‌ای از پیامبر اسلام ارائه می‌دهد؛ نه به‌عنوان فرستاده‌ی الهی، بلکه به‌عنوان انسانی اندیشمند که می‌خواهد خدا را بفهمد و حتی از او فراتر رود.

اما همین بلندپروازی، ضعف اصلی اثر نیز هست: نبود توازن میان تفکر و روایت. متن در بسیاری از فصل‌ها از رمان بودن فاصله می‌گیرد و به رساله‌ای فلسفی شبیه می‌شود. با این حال، قدرت تصویر، آهنگ زبان و طرح مسئله‌هایی چون نقص خدا، پایان ایمان، و تقدس اندیشه، آن را به اثری تأمل‌برانگیز بدل می‌کند.

 

 ۱. ویژگی‌های کلی زبان اثر

نثر فرخ نعمت‌پور در «چنین گفت محمد» میان زبان عرفانی فارسی، ساختار ذهنی فلسفی مدرن و لحن شاعرانه‌ی کردی در نوسان است.
نویسنده گاه از موسیقی زبان بهره‌ی شاعرانه می‌گیرد و گاه در دام انتزاع و گسست معنایی می‌افتد.
زبان در کل اثر، نه زبان روایت کلاسیک است و نه نثر مدرن شهری، بلکه نثری‌ست از نوع «تفکر شاعرانه».

 ۲. روند تحول زبان در نیمه‌ی دوم رمان (ص۲۵ به بعد)

از صفحه‌ی ۲۵ به بعد، زبان از گفت‌وگوهای فلسفی خدا و محمد فاصله می‌گیرد و به تک‌گویی درونی محمد تبدیل می‌شود. لحن از پرسش به تأمل و از تأمل به شعر نزدیک می‌شود.
چند نمونه:

«آب هم به میل آن‌ها در لحظه‌های آینده آنجا نخواهد بود برای آن‌ها.
خدا امید آدمی را از همان ابتدای خلقت گرفته بود.» ۲۶)

در اینجا موسیقی جمله با تکرار واژه‌ی «آن‌ها» و ریتم یکنواخت، حس بی‌پناهی و پوچی را منتقل می‌کند. جمله نه نثری خبری، بلکه آوازگونه است.

در بخش‌های بعد (ص۲۷–۲۸)، جمله‌های طولانی و بریده، ساختار نحوی آشفته دارند اما همین آشفتگی با مضمون اندیشیدن و اضطراب هماهنگ است:

«اندیشیدن، زمان را فراموش می‌کند، از مکان جدا می‌شود و همچون روحی در گردش بر بیکران می‌چرخد… اندیشیدن رنج است، سؤالات وجود دارند و بعد جواب‌ها.» ۲۷)

در پایان رمان (ص۴۵–۴۷)، زبان کاملاً به شعر آزاد می‌ماند. جمله‌ها کوتاه، عاطفی و پر از فاصله‌ی سکوت‌اند:

«و محمد در گوشه‌ی شب، میان بوی خاک و باد، می‌دانست که خدا دیگر سخنی نخواهد گفت.
جهان ادامه می‌یافت، چون اندیشه ادامه می‌یافت.» ۴۶)

در این نقطه، زبان، شکل نهایی تحول خود را می‌یابد: از «کلام مقدس» به «کلام اندیشمندانه» رسیده است.

 ۳. ویژگی‌های نگارشی (واژگان، نحو، ترجیع‌واژه‌ها)

    الف. موسیقی درونی و تکرار آگاهانه

واژه‌های کلیدی چون خدا، اندیشه، بی‌نهایت، نور، سایه، لذت، خلقت، مرگ بارها تکرار می‌شوند.
این تکرار نه ضعف، بلکه در بخش‌هایی تمهید آهنگین متن است.
برای نمونه، در ص۳۷: «خدا در کلام است، کلام در اندیشه، و اندیشه در بی‌نهایت. و بی‌نهایت، همان جایی است که خدا آغاز شد.»

سه‌گانه‌ی خدا – کلام – اندیشه به‌صورت ترجیع‌واژه در سراسر رمان تکرار می‌شود، مانند موتیف در موسیقی.

    ب. ضعف در نحو و نشانه‌گذاری

با وجود زیبایی ریتم، در بسیاری از صفحات (به‌ویژه ۳۰ تا ۴۰)، جمله‌ها بدون نشانه‌گذاری درست آمده‌اند و از لحاظ نحوی گاه درک‌ناپذیرند.
مثلاً در ص۳۱: «جسم راهی ندارد اندیشه دارد گمان بر سر زمان است و بی سر چگونه اندیشیدن هم تنها کافیست پردەها را پس زند.»

این جمله چندین ایده را در خود دارد، اما بدون ویرگول و فعل‌های پیوندی، فهمش دشوار است.
در چاپ حرفه‌ای، نیاز به بازنویسی و تفکیک جمله‌ها دارد.

    ج. بازی زبانی و نوآوری در واژگان

نویسنده از ترکیب‌های تازه استفاده می‌کند: «اندیشه‌ورزی در بیکران»، «فراخوان نور»، «دیوانگی آفرینش».
این واژگان فضای اسطوره‌ای اثر را می‌سازند و یادآور نثر نیچه در چنین گفت زرتشت یا صادق هدایت در بوف کور هستند.

 ۴. نسبت زبان با اندیشه

در این رمان، زبان خودش اندیشه است.
یعنی نویسنده نمی‌کوشد با زبان درباره‌ی تفکر حرف بزند، بلکه خود زبان را به اندیشه بدل می‌کند.
در جمله‌هایی مانند:

«اندیشیدن، خود جنبش خداست در مغاک انسان.» (ص۳۳)

زبان و فلسفه یکی می‌شوند. این شیوه، سبک رمان را به مرز میان شعر و فلسفه می‌کشاند.

اما گاه همین ویژگی به دام می‌افتد؛ مثلاً در ص۳۹: «در بی‌نهایت، بی‌نهایت شد، و آن بی‌نهایت، بی‌نهایتِ دیگر را آفرید.»

جمله از فرط تکرار مفاهیم، از معنا تهی می‌شود و به نوعی خودارجاعی بی‌پایان می‌رسد.

 ۵. خطاهای نگارشی و زبانی

در فایل PDF، به‌دلیل احتمال تایپ یا انتقال از نسخه‌ی کردی/فارسی، خطاهای زیر به‌طور مکرر دیده می‌شود:

نوع خطانمونهتوضیح
حروف اضافی یا نیم‌فارسی«دەاست»، «کە»، «نە»، «ئەو»احتمالاً متن از نسخه‌ی کردی برگردان شده است.
حذف نشانه‌گذاریجملات طولانی بدون نقطه (ص۲۸–۳۲)خواندن را دشوار می‌کند.
کاربرد ناهماهنگ زمان فعلگاه ماضی و مضارع در یک جمله: «می‌رفت و رفته بود»باید ویرایش شود.
واژگان فلسفی بدون تعریفواژه‌هایی چون «ماوراء»، «بی‌نهایت»، «خلقت» بارها بدون تمایز مفهومی به‌کار رفته‌اند.

***

 ۶. اوج و فرود زبانی تا پایان

از حدود ص۴۰ به بعد، زبان به نوعی عرفان فلسفی نزدیک می‌شود.
محمد دیگر در گفت‌وگو نیست، بلکه در شهود است.
در ص۴۴:

«خدا در کلام است که خود را بازمی‌یابد و اگر کلام خاموش شود، خدا نیز می‌میرد.»

این جمله نشان می‌دهد نویسنده زبان را سرچشمه‌ی وجود می‌داند — همان ایده‌ی «در آغاز کلمه بود» در کتاب مقدس.

در واپسین بخش (ص۴۸–۵۰)، زبان آرام می‌شود، ضرباهنگ کند می‌گردد، و جمله‌ها کوتاه می‌شوند:

«شب ادامه داشت.
محمد دیگر نمی‌نوشت.
او اندیشیدن را آغاز کرده بود.»

نویسنده با سکوت، رمان را به پایان می‌برد؛ گویی محمد به همان نقطه‌ی آغاز رسیده است، اما این بار نه پیامبر، که انسانی آزاد در میان خاک و اندیشه.

 ۷. نتیجه‌گیری زبانی

۱. سبک اثر:
می‌توان آن را «شعر فلسفی روایی» نامید — آمیزه‌ای از نیچه، هدایت و عرفان شرقی.

۲. قدرت زبان:
در تصویرسازی، موسیقی، و حس تنهایی انسانی، فوق‌العاده است.

  • ضعف‌ها:
    ابهام نحوی، تکرار بیش از حد واژگان فلسفی، و نبود ویرایش دقیق مانع جریان روان خوانش می‌شود.

۴. علت اصلی ضعف:
تسلط اندیشه بر روایت و غیاب شخصیت‌ها باعث شده زبان به‌تنهایی بار روایت را بکشد و گاه زیر این بار خم شود.

۵. جمع‌بندی نهایی:
در پایان، زبان در «چنین گفت محمد» خود به جای پیامبر می‌نشیند — زبان، وحی تازه‌ی بشر است.
اگر خدا خاموش شده، این زبان است که هنوز حرف می‌زند؛ زبانی که می‌کوشد در میان تاریکی‌های معنا، صدای اندیشه را زنده نگه دارد.

تەگەکان : ، ،

نوشته های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *