کبوتر چاهی
کبوتر چاهی
او هر روز صبح زود اعدام میشد، جسد بی جانش را در سردخانە میگذاشتند و شب دیرهنگام او را در لعنتآباد کە گورستانی مخفی و خاص خائنان بە نظام و کشور بود، بە خاک میسپردند.
اما او باز نصف شب سر و کلەاش دوبارە در آسایشگاە زندان پیدا میشد، و با همان شلوار گشاد، زیرپیراهنی سفید و دمپاییهای همیشگیاش بە زیر پتوی سربازی، کهنە و کثیفش میخزید. باز دوبارە خوابی سنگین او را فرا میگرفت.
از بس او را اعدام کردە بودند، دیگر حسابی خستە شدە بودند. مگر میشد آدم مردە، آن هم با طناب داری کە بە کلفتی طنابهای بادبانی کشتیهای قدیمی بود، دوبارە و هزار بارە زندە شود!؟
البتە کە نە،… اما واقعیت این بود کە او باز زندە میشد.
شبی از شبهای دوبارە بازگشتن، او با کبوتری بر شانەهایش بە زندان برگشت. کبوتری چاهی کە دور گردنش زیر نور کمرنگ چراغهای کم سوی زندان بە هزار رنگ در میآمد: فیروزەای، قرمز، آبی، قهوەای و… . کبوتر کە وارد شد، در آن سوی راهرو ابرهای بهاری متراکم شدند، بادی شروع بە وزیدن کرد و بارانی خرم باریدن گرفت. درست در همان زمان صدای مهیب شاهینی از میان باد و باران فضای زندان را در خود فرو برد.
زندانبان خشمناک و شتابان با تپانچەای بر کمر و شلاقی چرمی در دست، در صحنە حاضر شد. در حالیکە از خشم ریش پرپشت و سبیل کوتاهش میلرزیدند، صدا برآورد کە حداقل او، یعنی فرد صدها بار اعدام شدە، باید طی تمامی این سالهای حضورش در زندان این را یاد گرفتە باشد کە هر کس و چیز و پرندەای کە وارد این محوطە میشود، قبلا ثبت نام شود.
زندانی کە از گردنش تنها بە اندازە نخ سوزنی باقی ماندە بود، بدون اینکە چیزی بگوید با چشمان مبهوتش بە او مینگریست. در این هنگام ناگهان کبوتر چاهی از شانە او بە پایین پرواز کرد، و کف زندان فرود آمد. سپس با رقص خاص کبوتران شروع بە جنبیدن کرد… و خواند. بغبغو… بغبغو… بغبغو… صدای مطبوع، خوشآواز و بشدت طبیعیاش کە هیچ قرابتی با محیط اطرافش نداشت، فضا را از خود اشباع کرد.
راستی او چە میگفت؟ چە کلمات و جملاتی در گلوی او بە بیرون پرتاب میشدند؟ زندانیان آن نصف شب همگی از خواب بیدار شدە، و بە طرف میلەها هجوم آوردند.
اما زندانبان هم زبان کبوتر را نفهیمد. در حالیکە بشدت از رقص او کە یادآور عیش و نوش طاغوتیان بود، غضبناک شدە بود، دستور داد هر دو را با هم دار بزنند.
زندانی دیگر هرگز بازنگشت.
شب بعد گفتگویی میان زندانیان درگرفت. یکی گفت فکر کنم کبوترە طلب بخشش داشت، آمدە بود کە بگوید لطفا دیگر اعدامش نکنید، مگر میشود انسانی را دەها و صدها بار بە چوبە دار سپرد!
دیگری گفت، نە، من فکر کنم آمدە بود بگوید کە او را هم امشب با او اعدام کنند،… کە کردند!
سر این دو تفسیر بە کلی متفاوت، مجادلەای سخت درگرفت. سر آخر یکی گفت کە بە نظر او زندانبان بهتر از هر کس دیگری زبان کبوتر را فهمیدە است!
همگی خستە از بحث درگرفتە و ماجرای سختی کە از دیروز از سر گذراندە بودند، رفتند و خوابیدند.
از دور، از درون دریچە بالای دیوار، بانگ خفیف کبوتری چاهی بە گوش میرسید.
فرخ نعمتپور





دیدگاهتان را بنویسید