اکبر رفت
اکبر رفت
دوستمان اکبر دیگر گندش را درآوردە بود. بە هر کاری دست میزد، حسابی پاپیچش میشد. فرد با پرنسیپی بود. تا تصمیم میگرفت کاری را انجام بدهد، طول میکشید، اما بەمحض اینکە تصمیم میگرفت کە انجامش بدهد، دیگر ولش نمیکرد. این باعث اعصاب خردی دوستانش، یعنی ما، شدە بود. درست است باید زندگی را جدی گرفت، اما نە بە این اندازە. بویژە اینکە گاهی وقتها بحث خود زندگی هم مطرح است. مگر میشود آدم، علیرغم اینکە مثلا راهی را انتخاب کردە، با وجود اینکە زندگیاش حسابی در خطر افتادە باز ول نکند و هی اصرار داشتە باشد کە آنرا ادامە بدهد!؟
البتە کە نمیشود! بە نظر من زندگی از هر چیز دیگری مهمتر است. بعنوان مثال اگر بخواهم بە تاریخ مراجعە کنم باید بگویم کە تمامی آن آدمهایی کە در جریان جنگ دوم جهانی علیە فاشیسم مقاومت کردند و دستگیر شدند و اعدام، در اشتباە محض بودند. بە نظر من درست تا آن لحظەای کە آدم دستگیر میشود، مبارزە بسیار مهم است، و درست همین است کە اهمیت دارد. بعد از دستگیری دیگر بە این دلیل خیلی سادە کە آدم اسیر شدە و دیگر کاری از دستش بر نمیآید، مبارزە و مقاومت تاثیری ندارد. باید تسلیم شد و اجازە داد آنهایی کە هنوز بیرون دارند مبارزە میکنند، و راە را ادامە بدهند. بە نظر من خیلی مهم است کە انسان شرایط را درک کردە و پیش خودش اعتراف کند کە همە چیز دیگر برای من تمام شدە. خیلی از آدمها از وجود چنین استعدادی بی بهرەاند. درک مشخص از شرایط مشخص را ندارند، و همە چیز را از یک زاویە کاملا لایتغیر نگاە میکنند. مگر نە اینکە آدمها باید انعطاف داشتە باشند؟
برگردیم بە دوستمان اکبر. ما با اکبر توی یک حزب سیاسی بودیم. البتە او با یک کمی تاخیر وارد شد. او مدتها سمپات بود، و بالاخرە من توانستم او را بە عضویت رسمی دربیاورم. از این بگذریم کە تا نظرش را جلب کردم، چقدر طول کشید. تن نمیداد. هی سئوال از او و جواب از من. سرانجام تسلیم شد، البتە اگر اسم این را بتوان تسلیم گذاشت. موقعی هم کە وارد شد، دیدم خیلی جدی کار را تلقی کردە. در هر جلسەای حسابی بحث میکرد، مسئولیت میپذیرفت، حتی شعر و داستان و از این حرفها هم برایمان میخواند. من راستش اول زیاد جدی نگرفتم. پیش خودم گفتم این قسمت احساساتی را باید از سر گذراند. آدمها اولش اینجوریاند. چیزی کە تجربە نشان داد او از سر نگذراند. با گذشت زمان، من و البتە باقی دوستان کە جمعا سە نفر میشدیم (با اکبر چهار) حسابی کلافە شدیم. یکبار با اکبر صحبت کردیم و سعی کردیم بشیوە خیلی دوستانەای نظر خودمان را با او در این مورد مطرح کنیم. اما اکبر انگار حواسش جای دیگری بود. با اینکە بشیوە خیلی متمدنانە و دوستانەای برایش توضیح دادیم کە جدیت مانند هر پدیدەای دیگری در زندگی اگر از حد مجاز بگذرد، چیز خوبی نیست و حتی ضرر هم دارد، اما انگار او جای دیگری بود. ما حتی بشیوە بسیار مشخصتری بحث را ادامە دادیم. اینکە این روحیە و شیوە رفتاری او ما را بشدت عصبی میکند، و انگار چیزی را یاد خودمان میاندازد کە ما بشدت سعی میکنیم از آن چیز دوری کنیم. باز بیفایدە بود. اکبر گفت کە او تصمیمی نمیگیرد، اما اگر گرفت سعی میکند حسابی پایش بایستد. گفت کە این ربطی هم بە دیگران ندارد، و حتی ما را بسیار هم دوست دارد. ما کە چپ چپ بە هم نگاە میکردیم، هیچوقت این جملە اخیر او را باور نکردیم. آخرالامر گفتیم کە بهرحال او باید درک کند کە عمل هر انسانی بنابر اصل دیالکتیکی کە ما از همان اوایل پیوستن بە سیاست یاد گرفتە بودیم، روی دیگران تاثیر دارد. بقول معروف تاثیری کە متقابل است. گفتیم کە اما انگار او راە تاثیرگذاری از جانب ما را با این کار خود بستە، و بنابراین ما بشدت در موقعیت نابرابر و ناعادلانەای قرار گرفتەایم کە تحت هیچ عنوانی خوب نیست.
ما حالا تصمیم گرفتەایم کە بەعلت این خصلت رفتاری بشدت غیردوستانە و ناپسند اکبر کە تجاوز بە حریم دوستی ما محسوب میشود، او را مجازات کنیم. فکر کنم همە ترتیبات هم آنجوری کە لازماند، در دسترساند. بعنوان مثال ما بجز او سە نفر هستیم، و میتوانیم با توجە بە فرد بودن تعدادمان رای گیری کنیم (او با توجە با اینکە فرد مظنون تلقی میشود لازم نیست در پروسە رای گیری شرکت کند).
بعد از یک جلسە مخفیانە، ما سە نفر تصمیم گرفتیم کە او را تبعید کنیم. این کمترین حکم عادلانەای بود کە ما طی یک مشورت درست و حسابی بە آن رسیدیم. با اینکە پیشنهاد کشتن، یا بهتر و حقوقیتر گفتە باشم اعدام هم مطرح شد، اما با توجە بە سابقە دوستی ما و اینکە من بودم کە او را بە عضویت در حزب جلب کردە بودم، پیشنهاد زیاد عادلانەای نبود. البتە اگرچە پیشنهاد بازی بود و در صورت عدم تمکین اکبر بە پیشنهاد اولیە ما، این پیشنهاد بود کە در دستور قرار میگرفت. چنانکە همگان هم مطلعاند، سادەترین کار در این کشور اعدام است. در واقع اعدام کردن از بە تبعید فرستادن دیگران بسیار راحتتر است. آن هم بە این دلیل خیلی سادە کە جسم فرد محکوم بە جای اینکە سالیان سال هی دور خود در تبعید بگردد، و هی از خود بپرسد کە چرا اینجوری شد و چرا آنجوری نشد و بە این ترتیب در یک شکنجە درونی ابدی گرفتار آید، یکبار برای همیشە بدون هیچگونە حس و عمل تفکرآمیزی روی زمین و یا زیر زمین دراز میکشد و… دیگر همە چیز پایان مییابد. بە نظر ما سە نفر، مرگ بهتر از شکنجە ابدی است. این را کە دیگر همگان میدانند. حتما توی فیلمها دیدەاید آدمهایی را کە خودکشی میکنند، برای اینکە از شکنجە فرار کردە باشند. و چە عمل مهم و انسانگرایانەای!
بهرحال بعد از ختم جلسە ما موضوع را با اکبر در میان گذاشتیم. با قرائت یک متن بلند بالا کە در آن بە تاریخ دوستی ما هم توجە شدە بود، اینچنین استدلال شدە بود کە با توجە بە عمل و رفتار بشدت نامسئولانە، غیردوستانە و خودخواهانە او کە در آن هیچ نشانی از امر دوستی وهمدلی با دیگران، از جملە نزدیکترین رفقایش نیست، ما او را بە تبعید بە خارج کشور محکوم کردەایم. نوشتە بودیم کە حتی برای عملی کردن این خواست عادلانە و دور کردن استرس و حس عمیق گناە در ما سە یاور دیگرش، پول خوبی جمعآوری کردەایم تا او با استفادە از آن از مرز ترکیە عبور کردە و خود را بە سازمان ملل یعنی همان ‘یو ان’ در آنکارا معرفی کند (البتە تاکید هم کردە بودیم کە در شهر وان ترکیە درست لب مرز دفتر دیگری از سازمان ملل دایر است)، نوشتە بودیم کە تبعید او تبعات بسیار مثبتی در پی دارد. از جملە دادن انگیزە بیشتر بە ما سە نفر در ادامە مبارزە، افزودن بر هزینەهای مبارزە از طریق داشتن یک دوست تبعیدی (کە این افتخاری محسوب میشد، و میتوانست بر نفوذ ما در میان مردم بیافزاید)، و سرانجام همانا خاطرە خوبی بود کە او از خود بعد از این همە کشاکش غیر ضرور بر جای میگذاشت.
بە نظر من، ما متن بسیار خوبی تهیە کردە بودیم. حتی احساس میکنم متن بنوعی زیر تاثیر خود نوشتەهای اکبر هم بود کە توی جلسات گاها برایمان میخواند. همە منتظر ماندیم تا ببینیم واکنش اکبر چگونە است. با کمال تاسف باید بگویم کە او خیلی سادە رد کرد! او حتی لبخند تلخی هم کە واقعا زهرآگین بود، بر لبانش ظاهر شد. لبخندی کە ما را دیوانە کرد. اما از آنجا کە ما در موضع قاضی، دادستان و هیئت منصفە بودیم میبایست بر خودمان مسلط میبودیم. ما با همان ظاهر آراممان سعی کردیم کە بە او بفهمانیم کە این بهترین تصمیمی است کە در شرایط کنونی میتواند شامل حال او بشود. گفتیم مثل همیشە تصامیم وحشتناکتری در زندگی پیدا میشوند کە معمولا آدمها از آن زیاد خبر ندارند. اما انگاری بیفایدە بود. اکبر دستی تکان داد، و دور شد.
خوانندە مطلع است کە هر حکمی اجرایی دارد. در واقع بدون اجرا، هیچ حکمی حکم نیست. پروسەهای قانونی زمانی کاملاند کە روند خود را بخوبی از آغاز تا پایان از سر بگذرانند. خوب، بنابر همین اصل بسیار مهم ما هم دست بکار شدیم. از آنجایی کە ما فعلا قدرت سیاسی را در دست نداشتیم، میبایستی بدور از چشمان قانون این کار را انجام میدادیم. باتوجە بە اینکە اصل گفتگوی مسالمتآمیز و دوستانە پیش نرفتە بود، بناچار پناە بە همان زور بردیم کە معمولا بعد از عدم دسترسی بە تفاهم صلحآمیز مورد استفادە قرار میگیرد. همان قانون ازلی و ابدی.
یک شب دیرهنگام یقە اکبر را در کوچە، هنگامیکە عازم خانە بود و فکر کنم از یک مهمانی عادی بر میگشت، گرفتیم. بعد از اینکە دوستانە توضیح دادیم کە با توجە بە اینکە او بە تصمیم اولیە ما گردن ننهادە ما بناچار او را با زور بە تبعید روانە خواهیم کرد، اکبر یکە خورد. هنگامیکە پرسید چگونە، ما خیلی سادە هر کداممان یک چاقوی خوش دست بعنوان اثبات چگونگیای کە او بدرستی مطرح کردە بود، از جیبمان بیرون آوردیم و در سیاهی کوچە جلو چشمانش گرفتیم. اکبر باز یکە خورد، اما آرامشش را حفظ کرد. وای کە من چقدر از این اعتماد بنفس همیشگی او، حتی قبل از اینکە بە حزب بپیوندند، بدم میآمد.

همان شب او را سوار ماشین جیپ قدیمیای کردیم کە سر کوچە بعدی پارکش کردە بودیم. مستقیم بدون هیچ توقفی تا مرز ترکیە راندیم. اکبر کە میان دو نفر از ما نشستە بود، متفکرانە بودن اینکە کلامی حرف بزند تنها بە راە خیرە شدە بود. ما هیچکدام چیزی نگفتیم. سکوت مطلقی از جانب ما. ترانە ‘ای ایران ای سرای امید’ هم بدون هیچ وقفەای مرتب از ضبط ماشین بگوش میرسید. در حالیکە از چشمان همە ما اشک حس شدید میهن دوستی روان بود، بە لب مرز رسیدیم. فکر کنم مرز بازرگان بود. یواشکی و بدور از چشم نگهبانان مرز از درەای گذشتە و بە خط مرزی رسیدیم. بە اکبر گفتیم “خوب رفیق نازنین! سفر خوبی داشتە باشی!”
اکبر رفت.
سالها از آن روز ماجرایی گذشتە است. درستە ما بە مبارزە ادامە ندادیم، و هر کدام از ما پی زندگی خودش رفت (با همان منطق کە زمانیکە بحث مرگ و زندگی مطرح است باید از مبارزە دست شست زیرا کە مرگ چیزی بر امر مبارزە نمیافزاید)، اما باز اکبر درست مثل سابق اعصاب ما را خرد میکند. او آنجا هم همانیست کە بود! فکر کنم او اساسا اهل تغییر و این حرفها نباشد. او یک کلەخر درست و حسابی است. من اصلا همان روز اولی هم کە او را سمپات کردم، فکر نمیکردم اینجور آدمی باشد.
البتە یک جورهایی طبیعی هم هست. آخر آنجا او آزاد است. نە کسی زندانیاش میکند، و نە قرار است اعدام شود.
فرخ نعمتپور





دیدگاهتان را بنویسید