آشیل در سرزمین مردگان
آشیل در سرزمین مردگان
آشیل تازە در نبرد تروا کشتە شدە بود. بنابر سنت یونانی قرار بود او هم مانند هر قهرمان دیگری در هیکل یک خدا در دنیای مردگان بە خدایی هادس زندە شود.
آشیل زندە شد، و خود را در جهان مردگان یافت. چە جهان شلوغی بود! تا چشم کار میکرد آدمیان مردە و یا همان خدایان جدیدی بودند کە هر کدام بە کاری مشغول بودند. آشیل کە تصور میکرد تعداد قهرمانان در زندگی زیاد نبودند، با دیدن این همە خدا در تعجب ماندە بود. باخود گفت من چە اشتباهی کردم!
در این تصورات بود کە هادس پیش آشیل آمد. بە او خوش آمدگویی گفت، و او را بە طرف هر محفلی کە خود میخواست انتخاب کند، هدایت کرد. هادس گفت کە او حالا میتواند در هیئت یک خدا بە زندگی تازەاش بپردازد. آشیل تشکر کرد. اگرچە هنوز جای زخم تیر در پاشنەاش، با وجود التیام حسی از دردی مبهم در آن بود بە طرف محافل خدایان راە افتاد، اما ناگهان انگار بە یاد چیزی افتاد. ایستاد، برگشت و بە هادس گفت کە میشود بپرسد حال او خدای چە چیزی است؟ هادس لبخندی بر لبان آورد، کمی اندیشید، آنگاە گفت “آە لازم نیست حتما خدای چیزی و یا جایی باشی. خدایی، خودبخود بدون آنکە مالک چیزی باشد باز خداییست!”
آشیل گفت “اما این ناشدنی است. خدایان همیشە با مالکیت و یا تملک چیزی تعریف شدەاند، در واقع بدون یک رابطە عابد ـ معبودی سخن گفتن از مقام خدایی ادعای عبثی است.”
هادس کە لبخند عجیبش کە بە ظاهرش نمیآمد، از لبانش رخت بر نمیبست، گفت “اتفاقا این جدیدترین مفهومی است کە از خدایان در اینجا در سرزمین مردگان اختراع شدە است.” ادامە داد کە “در جاییکە همە وسائل عیش و نوش مهیایند و، نە دردی یافت میشود و نە عبدی، خدایان بجز خودشان دیگر نیاز بە چیز دیگری ندارند!”
آشیل کە هنوز قانع نشدە بود، گفت با این حساب قهرمانی ما در زندگی و بر روی زمین، عملی بیهودە بودە است. گفت بنابراین فرق آنچنانی میان ما و ترسوها نبودە است.
هادس ناخشنود از چنین سخنانی، باز با همان لبخند مرموز جواب داد کە “هدف از قهرمانی در هر صورت رسیدن بە مقام شامخ خدایگانی است، حال این خدا چە مالک باشد و چە نباشد.”
آشیل با جام شراب در دستانش، تنها، در گوشەای بە نظارە نشست. او نمیدانست از جمع بیشمار خدایانی کە میدید کدامین خدای چیزی و یا جایی بودند و کدامین نبودند. بنابراین انتخاب جمعی کە مناسب حال او بعنوان یک خدای بدون عابد بود، مشکل بود. بناچار در همان گوشە باقی ماند، و تنها بە نگریستن بسندە کرد. پیش خود گفت اینجا هم درست مانند زندگی همە چیز در نهایت بی معنا میشود.
فرخ نعمتپور






دیدگاهتان را بنویسید