عملیات خانوادگی
عملیات خانوادگی
امروز پس از کمی مطالعه در تاریخ، فلسفه، سیاست و ادبیات، به نتیجهای بسیار عجیب رسیدم؛ نتیجهای که با وجود تکرار همین شیوهٔ کتابخوانی، پیشتر به آن نرسیده بودم. امروز کمی دربارهٔ انقلاب فرانسه خواندم، کمی دربارهٔ مارکس، کمی دربارهٔ چهگوارا و در نهایت چند صفحهای از کتاب «خرمگس». ضمن اینکه بگویم نتیجهای که امروز به آن رسیدم صرفاً حاصل کتابخوانی نبود، بلکه احساس میکنم بهنوعی ارتباطی مستقیم با وضعیت زندگی و شرایط اطرافم نیز داشت.
بههرحال، من تصمیم گرفتم مقر نیروهای مسلحی را که در محلهمان بود، با یک حرکت سریع و خارقالعادهٔ نظامی تسخیر کنم! مقری که سالهاست با نور شدید نورافکنهایش، مردان ریشوی بدترکیبِ مسلحش و نفرتی که به اطراف میپراکند، بهشدت مورد تنفر من و خانوادهام است.
من کە بشدت از مردم واهمە دارم، و معتقدم نمیتوان بە آنها تحت هیچ عنوانی اعتماد کرد، به همین منظور، تمام اهل خانواده را جمع کردم. در جلسهای خوب و مهیج که ترتیب داده بودم، برنامهٔ خودم را برایشان توضیح دادم. همگی ــ که شامل پدر، مادر، چهار برادر و دو خواهر میشدند ــ بهشدت مخالفت کردند. آنها در حالی که ترس و تعجب از نگاهشان میبارید، فریاد زدند که «مگر من دیوانه شدهام!”
من هم ضمن دادن تذکر دربارهٔ اینکه باید ولوم صدایشان را پایین بیاورند (بەعلت خطری کە ما را از بیرون تهدید میکرد)، گفتم که برعکس، اتفاقاً خیلی هم مغزم خوب کار میکند. گفتم این تصمیم را پس از مطالعهٔ چند کتاب تاریخی، فلسفی، سیاسی و ادبی گرفتهام. گفتم اتفاقاً تصمیم من دارای پشتوانهای روشنفکرانه، استراتژیک و مبتنی بر ارادهٔ معطوف به عقل است که مو لای درزش نمیرود.
سرانجام، با اینکه در نگاهشان هنوز کمی تردید دیده میشد، موافقت کردند.
به این ترتیب، من تیم را سازماندهی کردم. پدرم را، با توجه به اینکه بهدلیل کهولت سن از تحرک بدنی لازم برخوردار نبود و البته عینکی کاملاً مناسب داشت، به یک قبضه قناسه مجهز کردم. مادرم را بهدلیل حس همدردی و توان پرستاری بالایش ــ که جای هیچ تردیدی نداشت ــ به تیم پزشکی گماردم. دو خواهرم را که خوشبختانه هر دو تنومند و محکم بودند، به آرپیجی مجهز کردم تا پیش از آغاز حمله، با شلیک یک آرپیجی و منهدم کردن درِ ورودی مقر، شرایط حمله و ورود چهار برادرم ــ که هر چهار نفرشان کلاشینکوف به دست بودند ــ را فراهم کنند.
خودم هم که طبعاً فرمانده بودم و میبایست از راه دور و درست در کنار پدرم، کل عملیات را فرماندهی میکردم.
باید این را هم توضیح بدهم که من چند ساعت پیش از حمله، طی نطقی آتشین ــ که آن هم متکی بر همان متون چهارگانه بود ــ شرایط روحی تیمم را کاملاً آماده کرده بودم. این آمادگی در حدی بود که مسنترها، که شامل پدر و مادرم میشدند، را به گریه انداخت و جوانترها را هم وادار به شعار دادن و «مرگ بر» گفتن کرد. من خوشبختانە قادر شدە بودم بر دنیای روحی و فکری خانوادە رزمندەام کاملا مسلط شوم.
سرانجام، حمله آغاز شد.
دو تا از خواهرهایم که هیچوقت در عمرشان آرپیجی شلیک نکرده بودند، چنان دقیق ورودی را زدند و لتوپار کردند که واقعاً حیرت کردم. بعد، دستهٔ چهارنفرهٔ برادرهایم چنان سریع و برقآسا حمله کردند که بدون هیچگونه مقاومتی، تا لحظهٔ ورودشان به مقر، مثل پلنگ، چابک و شبحوار وارد محوطه شدند. زمانی هم که تنها یک نفر ــ آن هم از روی پست بام ــ خواست به چهار برادرم یا دو خواهرم شلیک کند، پدرم با آن قناسهٔ خوشدستش چنان وارد معرکه شد و او را تنها با یک شلیک از پا درآورد و با سر به داخل حیاط سرنگون کرد که من جز «ماشاءالله» گفتن چارهٔ دیگری نداشتم.
ما مقر سرکوبگران را گرفتیم. ما حقیقتاً آزاد شده بودیم. سرانجام، پس از دههها طعم خوب و لذیذ آزادی را چشیدیم؛ طعمی که بهنظر من توصیفش بهشدت دشوار است. البته اگر دروغ نگفته باشم، چیزی شبیه طعم شربتی مخلوط از گیلاس، نارنگی، کیوی و انار بود.
بههرحال، کسی از سرکوبگران جان سالم بهدر نبرد.
هنوز هم من، پس از گذشت سالها، هنگام عبور از خیابانی که آن مقر مشهور در آن قرار دارد، به نگهبان سرتاپا مسلحِ جلوی در نگاه میکنم و با خودم میگویم: “یادش بخیر، عجب عملیاتی بود!”
فرخ نعمتپور






دیدگاهتان را بنویسید