فرخ نعمت پور
نوسەر

نوسەر

نوسەر ناوم فەڕۆخ نێعمەتپوورە و لە شاری بانە لە دایک بووم. یەکەمین نووسینەکانم لە بواری چیرۆک بە زمانی فارسی لە تەمەنی ١٥ ساڵیدا بووە لە ژێر کاریگەریی بەرهەمەکانی ڤیکتۆر هوگۆ کە وەک دەستنووس ماون و وەک بەشێک لە یادگاری ژیان و هەوڵی من بۆ بەنووسەربوون لە ئەرشیڤەکانمدا ماون. هەرچەند یەکجار بە تەمەنێکی کەم دەستم بە خوێندنەوەی هوگۆ کرد و بە گوێرەی پێویست لێم هەڵنەگرتەوە. هەمیشە هۆگری توند و تۆڵی خوێندنەوە بووم و لە گەڵیا خەریکی نووسینیش بوومە. لە بیرم دێت هەمیشە دەفتەرچەیەکم لە گیرفاندا بوو و بیر و هەستە کتوپڕییەکانی خۆمم تیا دەنووسینەوە. دواتر بەرەبەرە دەستم دایە نووسینی شیعر و…[ادامه]

نوسەر
خواندم !

ضیافت ماه

کات 02/06/2026 48 بازدید

ضیافت ماه

شب بود و من در تنهایی خود غوطه‌ور. ماه در آسمان می‌درخشید. بر پنجره‌ای که میان من و او فاصله انداخته بود، کوبیدم و گفتم:

ـ مهمانم می‌شوی؟

ماه لبخندی زد و گفت:

ـ چرا که نه؟

و ماه مهمانم شد.

در همان لحظه ورودش، در روشنای نگاهش همان اندوهی را دیدم که در دل خود حمل می‌کردم؛ تنهایی‌ای آشنا، گویی از جنسی واحد.

ماه نشست. انگار به خانه خود در آسمان چشم دوخته بود. گفتم:

ـ فاصله‌ای میان ما هست به اندازه سال‌های نوری.

ماه آرام گفت:

ـ پس تنهایی را با سال‌های نوری اندازه می‌گیرند.

از این کشف شگفت‌زده شدم. با خود گفتم: ماه هم برای خودش کریستف کلمبی است.

داشتن مهمانی چون ماه آسان نیست. با حضور او، شب آن‌چنان از نور لبریز می‌شود که جایی برای هیچ سخن دیگری باقی نمی‌ماند. تنها نگاه بود که میان ما رفت‌وآمد می‌کرد.

من و ماه، با فاصله‌ای به درازای سال‌های نوری، به یکدیگر خیره شدیم.

با خود اندیشیدم: شاید اگر تنهایی همدیگر را بفهمیم، بتوانیم بر این فاصله چیره شویم. شاید روزی، پس از این پیروزی، من نیز مهمان خانه او در آسمان شوم.

ماه اهل چای نبود. اهل قهوه و میوه هم نبود. حتی شیرینی هم نمی‌خورد. گمان می‌کنم شب‌چرە او ستاره‌ها باشند.

اما من ستاره‌ای در خانه نداشتم.

پس به آسمان خیره شدم.

بی‌فایده بود.

با خود گفتم شاید روزی مغازه‌ای ستاره‌فروشی باز کنم؛ البته اگر در آسمان کسی اهل معامله باشد.

ضیافت ماه در سکوتی مطلق می‌گذشت. با این همه، من خوشحال بودم. خوشحال از اینکه تنهایی من با تنهاییِ تنهای دیگری پر شده بود.

و من می‌دانستم دو تنهایی، دیگر یک تنهایی نیست.

حتی جمع ساده دو تنهایی نیز چیزی فراتر از تنهایی می‌آفریند؛ حضوری خاموش که بی‌نیاز از کلمات است.

پس من، با وجود سکوت، بر تنهایی خود غلبه کرده بودم.

ماه را نمی‌دانم.

شاید تنهایی‌های کهکشانی از جنس دیگری باشند.

ماه نگاهش را از آسمان برگرفت. سکوت همچنان ادامه داشت. ما چیزی برای گفتن نداشتیم. آن‌گاه دریافتم که شاید تنها زمانی می‌توانیم با هم گفت‌وگو کنیم که او در خانه خود باشد و من در اتاق کوچک خود؛ او آن بالا و من این پایین.

گمان می‌کنم ماه نیز به همین نتیجه رسیده بود.

سحرگاه برخاست.

و ضیافت به پایان رسید.

اندکی بعد، هنگامی که به خانه خود در آسمان رسید، صدایش را شنیدم:

ـ دوست خوبم، به امید دیدار…

فرخ نعمت‌پور

تەگەکان :

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *