طعم نمکین زمان
طعم نمکین زمان
دیروز، یا شاید پریروز، نمیدانم کجا— در فیسبوک یا اینستاگرام— عکسی دیدم از رژهای نظامی در یکی از کشورهای اروپایی، به مناسبت پایان جنگ جهانی دوم. سربازان در خیابانی، در میان ازدحام مردم، رژه میرفتند و پیروزی متفقین را—فکر میکنم هفتاد و نهمین یا هشتادمین سالگردش را—جشن گرفته بودند. نمیدانم حضور شوروی هم در این پیروزی تاریخی مدنظر بود یا نه؛ بههرحال، مراسمی باشکوه بود و مردمی که در دو سوی خیابان، روی پیادهروها، آن را تماشا میکردند.
شاید بپرسی اینها چه ربطی دارد. مگر چنین مراسمهایی هنوز هم کسی را تکان میدهد؟ اما منظور من از بازگویی آنچه دیدم، خودِ مراسم نبود؛ منظرهای بود در دل آن عکس—منظرهای که بیشتر از آنکه جالب باشد، اندوهناک بود.
در عکس، تمرکز روی پیرمردی تنها بود: پرچمی در دست داشت و بهشدت میگریست. در حالی که با دست اشکهایش را پاک میکرد، از کنار جمعیت میگذشت. او آخرین بازماندهی نسلی بود که دیگر هیچیک از همرزمانش در آن حضور نداشتند.
این توضیح در زیر همان عکس نوشتە شدە بود.
دیدن این صحنه مرا عمیقاً متأثر کرد. روی عکس زوم کردم و مدتی طولانی ــ شاید سی ثانیەای ــ به چهرهی غمگینش خیره ماندم. بعد، مثل همیشه، با حرکت انگشتم از آن گذشتم و مشغول دیدن تصاویر و نوشتههای کوتاه دیگر شدم.
شب، وقتی دندانهایم را مسواک زدم و به رختخواب رفتم، در تاریکی اتاق، تصویر همان مردِ تنها دوباره در ذهنم زنده شد. با خود گفتم: خدایا، چه احساسی دارد کسی که آخرین بازماندهی نسل خودش است؟ و با همین پرسش، در حالی که به سیاهی سقف خیره شده بودم، به فکر فرو رفتم.
با اینکه هنوز در نیمەراە عمر هستم، تصور دنیای چنین انسانی چندان هم برایم دشوار نبود. آهی کشیدم و غلتی زدم. نور کمرنگی از کنار پرده میگذشت و دیوار کنار پنجره را اندکی روشن میکرد.
با خود گفتم: او هم روزگاری دنیایی داشته است. جوانی که در یکی از روزهای زندگیاش به خدمت فراخوانده میشود و به جبهه میرود. مادر گریه میکند، پدر اشکهایش را فرو میخورد، و خواهران و برادرانش در آغوشش، هنگام خداحافظی، اشک میریزند.
سالها میگذرند. با وجود شدت جنگ و تلفات سنگین، او شانس میآورد و زنده میماند. سرانجام، سرافرازانه به خانه بازمیگردد، با کولهباری از خاطراتی فراموشنشدنی و هولناک،… و شاید زخمی خفیف بر پیکر. احتمالاً در سالهای نخست، حالوهوای خوبی داشته؛ قهرمان ملی کشورش بوده و خانواده و همشهریانش به او افتخار کردهاند. بعدها خانواده تشکیل داده، شغلی یافته و به زندگی ادامه داده است. گاه، عصرها، با همان دوستان همرزمش در کافهای دور هم جمع میشدهاند و با لیوانهایی از آبجو در دست، از گذشته حرف زدهاند. گاە با خندە و گاە با پیشانی درهمکشیدە.
و باز سالها میگذرند. او پیر میشود، و همانگونه که همیشه رخ میدهد، اطرافیانش نیز یکییکی با زندگی بدرود میگویند؛ بهسبب کهولت سن، بیماری و یا حادثه. تا آنکه روزی میرسد که خود را کاملاً تنها مییابد—مردی از تبار روزگاری دور، آنچنان دور که حتی برای خودش هم دیگر تصویری روشن از آن باقی نمانده است.
باز غلتی میزنم. اینبار صدای تیکتاک ساعت دیواری را واضح میشنوم؛ تعجب میکنم که پیشتر متوجهش نبودم. بیشک علت درگیری ذهنم با همان پیرمردِ تنها مانده از نسلی محوشده بوده است.
پیش از آنکه به خواب بروم، بە کشف عجیبی میرسم: مطمئنم در خیال آن پیرمرد، بهترین روزهای زندگیاش همان روزهای جنگ بودهاند—روزهایی که آن زمان او از آنها بیزار بود؛ روزهایی که هر لحظهاش را در آرزوی بازگشت به خانه میگذراند.
من اشکهایش را حس میکنم؛ اشکهایی با طعم نمکین گذر زمان. و صدای شلیکهای دوردست را میشنوم، که دلهرههای جوانی و آرزوهای خاموش را با خود باز میآورند.
فرخ نعمتپور





دیدگاهتان را بنویسید