خبر

خبر

امروز تلفن را برداشتم و بە گورکن زنگ زدم. گفتم لطفا گوری برای من بکن، می‌خواهم بمیرم! گفت اما من گور تو را کندەام! با تعجب گفتم ولی من کە بە تو زنگ نزدەبودم. گفت اتفاقا هم زنگ زدە بودی و هم در همان گوری کە حالا ادعایش را داری دفنت کردەام! من کە بیشتر از این تحمل این همە علامت تعجب را در مغزم نداشتم، تلفن را گذاشتم. پیش خودم نجوا کردم مردیکە احمق انگار آدم خل و چل گیر آوردە! غروب بود. تک و تنها در خانە بودم. بدون اینکە چراغ را روشن کنم، کنترل تلویزیون را برداشتم…[ادامه]

خبر
خواندم !

خبر

کات 15/05/2026 17 بازدید

امروز تلفن را برداشتم و بە گورکن زنگ زدم. گفتم لطفا گوری برای من بکن، می‌خواهم بمیرم! گفت اما من گور تو را کندەام! با تعجب گفتم ولی من کە بە تو زنگ نزدەبودم. گفت اتفاقا هم زنگ زدە بودی و هم در همان گوری کە حالا ادعایش را داری دفنت کردەام! من کە بیشتر از این تحمل این همە علامت تعجب را در مغزم نداشتم، تلفن را گذاشتم. پیش خودم نجوا کردم مردیکە احمق انگار آدم خل و چل گیر آوردە!

غروب بود. تک و تنها در خانە بودم. بدون اینکە چراغ را روشن کنم، کنترل تلویزیون را برداشتم و روشنش کردم. دیدم مراسم تشیع جنازە آقایی است بە اسم صدرالدین میرزاآقایی. خدایا اسمش چقدر آشنا بود! آرە می‌شناختمش. سال‌ها بود می‌شناختمش؛ اما یک لحظە لطفا! چرا چهرەاش یادم نمی‌آید؟ بخودم گفتم باید بە خودم فرصتی بدهم. و فرصت را دادم. نشستم و تمام مراسم را نگاە کردم. مراسم انگار مال دیروز بود، یا شاید مال امروز. پیش خودم گفتم این آقا باید کی بودە باشە کە اینجوری دارن براش مراسم کفن و دفن برگزار می کنن!؟ دیدم ماشینی سیاە کە جسد در آن بود، آمد. بعد مردم سیاەپوش بودند با لباس‌های فاخر آنچنانی، و دستەهای گل‌ بسیار قشنگ ویژە مشایعت مردگان بە خانە ابدی. و عکس بزرگی از متوفی. خدایا چقدر آشنا بود! خدایا این کیە، چرا یادم نمی‌آید؟ هر چە فکر کردم بیهودە بود. بە جایی نرسیدم. بخودم گفتم فعلا دست نگهدار! دست نگە داشتم. جمعیت متراکم‌تر شد. جسد در گور فرو رفت، یعنی آنرا فرورفتاندند! بعد ملایی سخنرانی کرد. سپس چهرەهای گریان را دیدم، زنانی کە با دستمال‌های بدون شک عطرآگین‌ اشک‌هایشان را پاک می‌کردند. و چقدر غمگین بودند!

سرانجام مراسم تمام شد. و من ناگهان همان گورکنی را دیدم کە ساعتی قبل بە او زنگ زدە بودم. تلفن را برداشتم. گفت الو! گفتم الو! گفت بفرما! گفتم تو را توی مراسم تشیع جنازە امروز در تلویزیون دیدم. گفت عجب، یعنی چە، مگر نمی‌دانی خودت هم آنجا بودی؟ گفتم من آنجا بودم!؟ گفت آرە، تو هم آنجا بودی و اتفاقا بیشتر از هر کس دیگری در این عالم زندگان مورد توجە بودی.

و من باز تعجب کردم. فکر کنم گورکنان هم ــ کە از آدمهای دیگر بعلت نزدیکی بە عمق زمین اندیشمندتر بودند ــ مثل دیگران عقلشان را از دست دادە بودند. دیگر امیدی نبود. گفتم عجالتا فکر کنم جناب‌عالی اشتباە می کنی! گفت نە، نە تنها اشتباە نمی‌کنم بلکە کاملا هم دارم حقیقت را بە شما عرض می‌کنم.

تلفن را قطع کردم. بخودم گفتم بەجای حرف زدن با یک آدم ابلە بهتر است خودم حقیقت را از راە تلویزیون و اعتمادی کە بە چشمهایم دارم، کشف کنم.

دوبارە تلویزیون را کە نمی‌دانم کی خاموش کردە بودم، روشن کردم. یادم آمد مراسم تمام شدە بود. با عصبانیت دوبارە خاموشش کردم و لم دادم. سایە چیزی روی تاقچە نظرم را جلب کرد. رویم را برگرداندم. عکسی روی تاقچە بود. بە آن خیرە شدم، و ناگاە شناختمش. چقدر بە صدرالدین میرزاآقایی، یعنی مردە دفن شدە در فیلم پخش شدە در تلویزیون می‌ماند! پس من در خانە ایشان بودم و بە همین دلیل گورکن معتقد بود کە من همانیم او امروز یا دیروز در گورستان با او بود. اویی کە او دفنش کردە بود. پس با این حساب آقای گورکن چنین تصور می‌کند من مردەام و آنی کە زنگ می‌زند من نیستم؛ و کسی دیگر است کە ادای صدرالدین میرزاآقایی را بەگاە زندە بودنش در می‌آورد. آنقدر عصبانی بودم کە دوبارە بە گورکن زنگ زدم. روی لج افتادە بودم. گفتم بر خلاف تصور او من همان صدرالدین میرزاآقایی هستم اما با این تفاوت کە نمردەام. گفتم کە او، یعنی گورکن بشدت در اشتباە است. بعد از اتمام گفتەهایم با همان عصبانیت گوشی را گذاشتم، و خوابیدم.

اما با وجود اینکە فردا می‌بایست سر کار می‌رفتم، از خواب بیدار نشدم. هرچە ساعت زنگ زد ـ فکر کنم بعلت عصبانیت دیشبم و یا خستگی کە این اواخر بشدت روند صعودی طی کردە بود، یا شاید تنهایی ـ نتوانستم از رختخوابم مثل همیشە بخزم بیرون.

فکر کنم گورکن، بر خلاف ظاهر شنیعش درست می‌گفت. من همان صدرالدین میرزاآقایی بودم کە دیروز یا پریروز یا هر وقت دیگری کە مردەشور ببردش، مردە بود. تنها با این تفاوت کە خبر مرگش دیرتر از هر کس دیگری بە خودم رسیدە بود.

فرخ نعمت‌پور

تەگەکان :

وەڵامێک بنووسە

پۆستی ئەلیکترۆنییەکەت بڵاوناکرێتەوە. خانە پێویستەکان دەستنیشانکراون بە *