فرخ نعمت پور
نوسەر

نوسەر

فەڕۆخ نێعمەتپوور نووسەر و رۆژنامەنووس لە ساڵی ١٣٤٤ی ھەتاوی لە شاری بانە، کوردستانی ئێران لە دایکبووە.. خاوەن لیسانسە لە بواری فەلسەفە لە زانکۆی بلیندەرن لە ئۆسلۆ. ئەم نووسەرە لە بواری رۆمان، چیرۆک و وتاری سیاسی و فکری دا چالاکە و گەلێک بەرھەمی لەم بوارانەدا پێشکەش کردووە. ئیستاکە لە وڵاتی نۆروێژ دەژی و بەردەوامە لە کاری نووسین. --- بەرهەمەکان ---- رۆمان: پەڕەسێلکەکانی کۆچ — ١٩٩٨ ساڵەکانی خەون — ٢٠١٠ پێنج سەفەر، وێنەیەک — ٢٠١٣ باڵندەی بریندار، ماسی سەرسام — ٢٠١٤ گوناھی گەورە — ٢٠١٥چیرۆکی شۆڕش — ٢٠١٦خەیاڵاتی بێھودە — ٢٠١٨کاتێک ھاشم لە زیندان گەڕایەوە — ٢٠١٩ماجراهای بابا — (مجموعه داستانهای به هم پیوسته) —…[ادامه]

نوسەر
خواندم !

روز عید

کات 20/08/1399 79 بازدید

از: ishaq@yahoo.com

تاریخ: ١۵ مرداد ١٣٩۶

بە:m.taiar@hotmail.com

موضوع: گوسپند

سلام

دوست عزیز سلام، بقول خارجی ها های. خیلی وقتە برات ای میلی نفرستادەام. امروز بە یادت بودم. یعنی بە یادت افتادم. حالا بهتر بگم یعنی چیزی اتفاق افتاد کە بە یادت افتادم. و اگە بە یادت نمی افتادم نمی دونستم چیکار کنم، یعنی چە جوری جم و جور کنم چیزی رو کە امروز اتفاق افتاد.

از صبح زود، یعنی از چند روز قبل مادرم شروع بە ترتمیزکردن خانە کردە، عیدە، خودت بهتر می دونی، اگە اینجا عید باشە اونجا هم پیش تو عیدە، از قدیم اینجوری بودە، دم همە بە همدیگە گرە خوردە، ههههه، اینجوریە دیگە. امروز صب هم مادرم زود از خواب بیدار شد، یعنی خیلی زود، فکر کنم اونقدر زود کە من هیچ وقت در تمام عمرم در اون وقت بیدارنشدەام. و عجیب اینکە هنگامیکە مادر از خواب بیدار شد، پدر کە اسمش ابراهیم یعنی همون ابی خودمون باشە خیلی وقت بود بیدار شدەبود و از محل دررفتەبود. مادرم تعجب کرد، آخە پدر بدون اینکە چیزی بگە رفتەبود، و برای اولین بار بود کە در روز عید اینجوری ناپدید می شد، و مادرم می دونست کە باید چیز مهمی باشە کە اینجوری پدرم را صب زودی اینجوری بە کوچەها و خیابونها کشوندە بود. و پدر صب زود در کوچەها گم شد، یعنی کوچەها او رو بلعیدند، ههههه. بیچارە ابی!… من مرد تنهای شبم، مهر خموشی بر لبم!

منم کە از خواب بیدار شدم از بوهای خوب بیدارشدم، بوی خوب عید، توی اتاقها، و از زیر در، آمدە بە اتاقی هم کە من هم در آن خوابیدەبودم، و آفتاب بالا زدەبود، مادر اومد توی اتاق و گفت دیگە ادای مردەها رو درآوردن بسە، و من خواب آلود تبسم کردم، و من نمی دانم چرا اما مطمئنم از دیشب تا حالا مردەبودم، مادرم دروغ نمی گە، او تنها بد اونو تعبیر می کنە، ادا چیە، خود مرگ بود، حتی من خواب مرگ رو هم دیدە بودم. در خواب، گربە همسایە خونین و مالین توی حیاط ما افتادە بود و من هی ور و بر بهش نگاە می کردم، او هم همینجوری با چشمای مردەاش، خواستم کمک بخام، خواستم فریاد بزنم، اما نشد کە نشد، چیزی او تە تها گیرکردبود و فکر کنم این یعنی فاجعە. و من بدون اینکە از خواب بپرم خواب را پراندەبودم و بە خوابیدن ادامە دادەبودم، پس در واقع من مردەبودم، اگرچە خواب هم دیدەبودم. بهرحال. غرض از نوشتن این نیست.

دمدمای صبحونە خوردن بود کە ابی برگشت. شاید کلی عجب کنی و باورت نشە، اما او با یک گوسفند این هیکلی آمد، با پشمی کە روی زمین دنبال خود می کشید و با کلەای این قدی. مادر با دیدن ابی و گوسپند همراش دهنش همین جوری وا شد و همین جوری هم بدون اینکە کلمەای ازش بیرون بیاد ماند. و ابی چە مغرور اومد تو. بعد گوسپند رو بە تنها درخت حیاط بست، با همان طنابی کە دور گردن پشمالویش بود. و گوسپند همین طور بە همە ما نگاە می کرد. کلام بالاخرە در دهان واماندە مادر چرخید و با هیجان خاصی گفت الهی قوربون اون هیکلت برم، صبح زودی رفتی اینو بیاری، خوب چرا نگفتی، این دیگە محشرە، این دیگە میشە یە عید حسابی، همە این سالها خدا خدام بود همچی روزی رو ببینم کە شکر خدا دیدم، چقدر دوست داشتم نذری کنم، چقدر دوست داشتم فقرای محلەمونو داشتەباشم، آە خدایا شکرت،… آە خدایا الهی صد هزار بار شکرت!

و پدر، یعنی همان ابی خودمون، بدون اینکە چیزی بگە مغرور از کنار همە گذشت و بە مستراح رفت. و همە منتظر ماندیم کی ابی سر گوسپند بیچارە رو از تنش برای همیشە جدا می کنە تا مادر و همە خانوادە ما یک قدم بیشتر بە خدا و بهشت موعودش نزدیکتر شویم. اما با گذشت زمان و نزدیک شدن ظهر نە از آمدن قصابی خبری بود و نە چیزی دیگە. همە پیش خودمون فکر می کردیم کە لابد ابی خودش این کارو می کند. و بە هیکلش هم می خورد، با اون قد بلند و سبیلهای آنچنانی و دستهای زمختش. اما از او هم خبری نبود. دوروورە ساعت دوازدە اومد و کنار حوض حیاط درست نزدیک گوسپند نشست، سیگاری آتیش زد و همینطور زل زل بە روبرو و دوروبرش نگاە می کرد، و البتە احساس می کردم کە گاهگاهی هم بە من، یعنی بە پنجرە اتاقی کە من درش بودم. پدر چاقوی بزرگی کنارش درست لب حوض بود، چاقوئی چیزی ماندە بە ساطور، البتە اگە دروغ نگم، و فکر کنم داشت سیگار سوم را آتیش می زد، البتە با آتیش همان سیگار قبلی، کە من شاشم اومد و بایست می رفتم دستشوئی. راە دستشوئی هم از کنار پدر و گوسپند و ساطور رد می شد. و من بعد از اینکە از هشت تا پلە مشهور پایین آمدم، دیدم پدر نگاهی بهم کرد، نگاهی از جنس عشق پدری و عشقی دیگر کە من دقیق نمی دونستم چیە. و گذاشت بگذرم، اما بعد از اینکە از دستشوئی اومدم بیرون و خواستم همون راه و برم و البتە این بار بە طرف خونە، پدر با ساطورش مث یک جلاد جلوم رو گرفت. با صدای بلند و محکم گفت اسی آهان اسحاق دیگە روزش اومدە! (راستی یادم رفت کە اگرچی اسم من اسحاقە اما توی خونە اسی صدام می زنن). من کە نمی دونستم منظورش چیە همین جوری هاج و واج نگاش می کردم. گفت اسی امروز دیگە باید امر خدا را بجا آورد، امروز همون روزیە کە ابراهیم (منظورش ابی قدیمیە) نتونست کارش و انجام بدە و من یعنی ما باید بە سرانجامش برسونیم. من کە حرفای ابی رو نمی فهمیدم، بە ساطور توی دستش نگاهی انداختم و بە سبیلهای جوگندمی اش کە همینجوری تاب تاب می خورد، بعد یە دفعە فریاد زدم ماما، ماما،… کمک کمک، بە دادم برسید! و خواستم دررم کە دست راست بشدت قوی پدرم منو گرفت و پیچوند. و من خیلی راحت رو بە قبلە افتادم، و ابی در حالیکە هر دو تا زانوهای قوی و سنگینش رو روی هیکل بیچارە من کە بیشتر بە هیکل نحیف مامام می خورد تا ابی، هی بیشتر و بیشتر فشار می داد، و درست در همین لحظە سرش رو بە طرف آسمون بلند کرد و گفت یاحق بە اذن خودت و در راە خودت،… یا حق!

من یە دفعە اون زیرزیرا یاد قصە ابراهیم و سارا افتادم کە تو مدرسە بهمون درس می دادن. یادم اومد ابی قدیمیە و سارا توی سن خیلی بالا بچەدار شدن و بعد همین ابی قدیمیە خدا ازش می خواد پسرش، یعنی اسی قدیمی رو، قوربونی کنە. و ابی کە خیلی خدا را دوس دارە چاقوش رو برمی دارە و یا علی می خاد سر ببرە کە خدا می گە دس نگەدار کە گوسپندی اومد!، و اسی قسر درمیرە. من کە یە دفە بەیاد این داستان افتادم از اون زیرزیرا ملتمسانە از گوسپند خواستم هر چی زودتر مث قدیما بە داد برسە، اما مگە لامسب عین خیالش بود!

البتە شاید بپرسی علت چی بود ابی جدیدە یە دفە این بە کلەاش زد، باید بگم کسی نمیدونە حتی خود ابی، فکر کنم تشابە نام من و او با نام ابی و اسی قدیمیە بود، اما او فراموش کردەبود کە مادرم اسمش سارا نبود، فراموش کردەبود کە من در سن جوونی اونا فرزندشون شدەبودم، اما صب کن، فکر کنم مادرم توی سجلش اسمش سارا بود، آرە لامسب اسمش سارا بود، اینو کسی نمیدونست اما ابی کە می دونست. البتە فکر کنم آدما میشە بعضی وقتها خیلی کم حافظە بشن.

جون پدرت، جون مادرت گوسپند عزیز، بە فریاد برس! تو ابی رو هنوز نمی شناسی ولی من می شناسم، از بچگیهام می شناسمش،… ای وای جون هر چی کە دوست داری و براش احترام داری، کمک!… اما گوسپند همین جوری چیزی رو نشخوار می کرد و هی می کرد. با او چشای گندە و صاحب مردە و بی خیالش،… و فکر کنم منتظر فرمان خدا بود. و خدا کجا بود؟ ساطور هی پایین و پایین تر میومد.

….،…. وایسا،…. یە صداهای می شنوم، نمی دونم از این دونیاست یا از اون دنیا، فکر کنم بقیە رو بایس توی یە ای میل دیگر برات توضیح بدم. فعلا با اجازە،… آهان، یە نصیحت ناقابل، تنها توی این دنیای وانفسا یە نکتە، اون هم اینکە هیچ وقت کتابهای تاریخی رو باور نکن،… هیچوقت!… از ما بشنو!

قربانت، تا بعد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *