فرخ نعمت پور
نوسەر

نوسەر

نوسەر ناوم فەڕۆخ نێعمەتپوورە و لە شاری بانە لە دایک بووم. یەکەمین نووسینەکانم لە بواری چیرۆک بە زمانی فارسی لە تەمەنی ١٥ ساڵیدا بووە لە ژێر کاریگەریی بەرهەمەکانی ڤیکتۆر هوگۆ کە وەک دەستنووس ماون و وەک بەشێک لە یادگاری ژیان و هەوڵی من بۆ بەنووسەربوون لە ئەرشیڤەکانمدا ماون. هەرچەند یەکجار بە تەمەنێکی کەم دەستم بە خوێندنەوەی هوگۆ کرد و بە گوێرەی پێویست لێم هەڵنەگرتەوە. هەمیشە هۆگری توند و تۆڵی خوێندنەوە بووم و لە گەڵیا خەریکی نووسینیش بوومە. لە بیرم دێت هەمیشە دەفتەرچەیەکم لە گیرفاندا بوو و بیر و هەستە کتوپڕییەکانی خۆمم تیا دەنووسینەوە. دواتر بەرەبەرە دەستم دایە نووسینی شیعر و…[ادامه]

نوسەر
خواندم !

شبی ماهی سیاه کوچولو به خوابم آمد

کات 01/06/1398 2,167 بازدید

شبی ماهی سیاه کوچولو به خوابم آمد

اثر: شبی ماهی سیاه کوچولو به خوابم آمد
ژانر: داستان برای نوجوانان
چاپ اول ، چاپخانه 49 کتاب ، سوئد
نویسنده: فرخ نعمت پور

از آن زمانی کە ماهی سیاە کوچولو منزل خود در جویبار کوچک را ترک کردە بود و بە دریا رسیدە بود، سال‌های زیادی می‌گذشت. ماهی سیاە کوچولو حالا با دوستش در دریا زندگی می‌کرد. در عمق دریا، جائی در میان علف‌های دریائی و جلبک‌ها. جائی بسیار زیبا، مملو از رنگ‌های متنوع کە زیر تابش نور آفتاب تا بیکران موج می‌زد. ماهی سیاە کوچولو دیگر یک ماهی کوچولو نبود، او ماهی بزرگ و عظیم الجثەای بود با پولک‌های درشت، دهان بزرگ و یک شکم سیری ناپذیر. او هر روز از خانەاش خارج می‌شد تا ماهی‌های دیگر را شکار کردە و بخورد. او می‌بایست برای اینکە توسط ماهی‌های دیگری کە از او بزرگ‌تر بودند بلعیدە نشود، مرتب مواظب خودش باشد. او خشن شدە بود، و بشدت زیادە طلب، و از این لحاظ همیشە تە دلش بشدت غمگین بود.

اسم او حالا ماهی سیاە بزرگ بود!

ماهی سیاە بزرگ شب‌ها تا صبح در حالیکە دوستش می‌خوابید، فکر می‌کرد. او از این زندگی خستە شدە بود. او از بیکرانگی دریا می‌ترسید. در این بیکرانگی کسی نمی‌دانست چە نوع ماهی دیگری زندگی می‌کند و اشتهایش تا کجا می‌رسد. در ضمن خاطرە مادر مدتی بود او را لحظەای ول نمی‌کرد. راستی بعد از رفتن او چە بر سرش آمدە بود؟ و فکر می‌کرد “بیچارە مادر!” اما ماهی سیاە بزرگ تە دلش می‌دانست کە هر فرزندی یک روز باید خانە، و پدر و مادر را ترک کند و بە زندگی مستقل بپردازد. چیزی کە او را اذیت می‌کرد، ترک غیر طبیعی خانە توسط خودش بود. ضمنا اگرچە می‌دانست مادر حالا دیر زمانی‌ست دیگر زندە نیست، اما دوست داشت آن جویبار کوچک را کە خاطرات دوران کودکی و جوانی‌اش آنجا بودند، دوبارە ببیند.

یک روز دوستش کە ماهی سیاە بزرگ را غمگین دید، پرسید آیا کسالتی دارد و مریض است. او جواب داد کە نە، و ماجرا را برایش تعریف کرد. در ادامە گفت قصد دارد دوبارە بە آن جویبار کوچک برگردد. دوستش خندید، گفت من هم گاهی وقتها چنین فکرهائی بەسرم می‌زند، حوصلەام سر می‌رود و می‌خواهم بە جائی دیگر بروم، اما دریا همیشە بزرگ است و بزرگ باقی خواهد ماند، بنابراین پیدا کردن راه‌های کوچک در آن غیرممکن. ماهی سیاە بزرگ گفت آخر نە اینکە حتی بزرگی و بی نهایتی هم بە آخر می‌رسد و باید کرانەای داشتە باشد.

دوستش گفت حالا بیا از این حرفهای گندەگندە کە بە جائی نمی‌رسند، دست برداریم و برویم شکمی از عزا دربیاوریم. آن بیرون مدتی است ماهی‌های سرخ رنگ خوش طعمی در گردش‌اند! ماهی سیاە بزرگ گفت نە، او دیگر تصمیمش را گرفتە است، و می خواهد برود. گفت کە ماهی‌ای کە یکبار در عمرش تصمیم نگیرد کە بە گذشتەاش برگردد، لیاقت زندگی در دریا را ندارد.

دوستش گفت مگر بسرش زدە است، مگر نمی داند دنیا دریاست و دیگر گذشتەها گذشتە است و نمی‌توان آن را دوبارە زندە کرد، و تلاش برای بازگرداندن آن تلاش بیهودەای‌ست، و فقط احمق‌ها این را کار می‌کنند؟ماهی سیاە کوچولو گفت کە او دیگر از این همە خوردن خوردن و فرار کردن از ترس خوردە شدن خستە شدە است، و می خواهد بە جائی برگردد کە زندگی بسیار سادەتر و آرام‌تر بود. گفت کە می‌خواهد بچەهایش را در چنین جائی بدنیا بیاورد. گفت کە در دریا همە می‌شوند غریبە، و کسی کسی را نمی‌شناسد و همە بە هم بعنوان طعمە و غذا نگاە می‌کنند.

دوستش گفت مثل اینکە تصمیمت را گرفتەای، و واقعا می‌خواهی بروی، بسیار خوب! کسی جلوات را نگرفتە، تو خود تصمیم می‌گیری، اما بدان کە پشیمان می‌شوی، کسی کە در دریا زندگی کردە باشد و بە آن خو گرفتە باشد، دیگر نمی‌تواند در برکە و جویبار زندگی کند. این را گفت، از لانە خارج شد و در میان علف‌های دریائی و جلبک‌ها از چشم ناپدید شد.

ماهی سیاە بزرگ از خانەاش بیرون آمد. اول نمی‌دانست بە کدام طرف برود. دریا آنقدر بزرگ بود کە مسیرها را در خود گم می‌کرد و بە هیچ تبدیل می‌نمود. او برای اینکە بتواند مسیری را انتخاب کند، بە حسش پناە برد. یادش آمد کە او از جائی وارد دریا شدە بود کە آبش سردتر بود. پس او باید مسیر شمال را در پیش می‌گرفت. ماهی سیاە بزرگ راە افتاد. بە مادرش و بە گذشتەها فکر کرد. بە آن صبح زودی کە با مادر بگومگو داشت، بە سخنان ماهی‌های همسایە و پیر، ماهی‌هائی کە او را تهدید کردە بودند، و دوستانی کە او را نجات دادە بودند و تا کنار آبشار کوچک او را همراهی کردە بودند.

راستی بعد از او آن دوستان جوانش چکار کردە بودند؟ آیا آنها هم بە راە افتادە و توانستە بودند بە دریا برسند؟ بە یاد گریە و زاری مادرش افتاد کە با التماس می‌گفت ترکم نکن. او چە مصمم و بیرحمانە رفتە بود. در دریا پیش می‌رفت، و کسی بە او توجهی نداشت. یاد آن روزها افتاد. آن روزهائی کە در تمامی مسیر راە، جلب توجە کردە بود، و همگان بنوعی بە او فکر کردە بودند. اینکە چکار می‌کند و می خواهد کجا برود.

یاد کفچە ماهی‌ها افتاد، هنگامیکە از آبشار کوچک افتاد پایین و جمعشان را دید، کفچە ماهی‌هائی کە از دیدن او و ریختش بە تعجب افتادە بودند، و او را بی ریخت و قیافە می پنداشتند و خود را زیباترین موجودات جهان. بە سادگی اشان خندید، حتی دلش برایشان سوخت و از اینکە آنها و قورباغە را نادان خواندە بود پشیمان بود. بە یاد آورد کە بە واژە دنیاگردی آنها در بارە گردش در برکەاشان خندیدە بود، و حالا فکر می کرد کە چرا آن موقع چنین اندیشیدە بود کە دنیا گردی در مساحت و سطح است کە معنا دارد و نە در عمق. بەخود گفت “آی، جوانی و غرور!” و بە راهش ادامە داد.

تا بیشتر جلو می‌رفت، عظمت دریا برایش بیشتر پدیدار می‌شد. او مدت‌های مدیدی بود کە از لانە خود دور نشدە بود. کثرت ماهی‌ها بە او اجازە می‌دادند کە همانجا بماند، و در پی غذا زیاد دور نشود. او ماهی های متنوع زیادتری را دید. فکر کرد کە دنیا و مخلوقاتش چقدر بی نهایت بە نظر می‌رسند، و هر کدام بی گمان با یک دنیا خواستە و رویا. دوبارە بە فکر گذشتەها افتاد.

بە یاد خرچنگی کە نزدیک بود او را بخورد، و بطور شانسی چوپانی کە همراە گلەاش از راە رسیدە و آن را کشتە بود. کلمات تحقیرآمیز خود را در مورد راە رفتن خرچنگ بیاد آورد کە گفتە بود تو هنوز راە رفتن را بلد نیستی! و باز بە بی تجربگی خود خندید، آخر مگر نە اینکە شیوە راە رفتن خرچنگ هم شیوەای بود از راە رفتن، و راە رفتن همە کە نمی‌تواند یک جور و یک نوع باشد! و شاید همین خرچنگ هم در درون خودش بە راە رفتن او خندیدە بود، اما فرصت بیان آن را نیافتە بود.

ناگهان سایە سنگین و بزرگی را بر بالای سر خود احساس کرد. سرش را برگرداند، و هیکل بسیار بزرگ کوسەای را دید. کوسە کە او را دیدە بود، بسرعت بطرفش آمد. ماهی سیاە بزرگ با عجلە و با تقلای زیاد بطرف جلبک‌ها رفت کە حالا انبوەتر شدە بودند. خوشبختانە درست قبل از اینکە دهان بزرگ کوسە با دندان‌های تیز و بیشمارش بە او برسند، در میان انبوە جلبک‌ها، در تهشان خود را پنهان کرد. در حالیکە قلبش بشدت می‌تپید، مدت زیادی آنجا بی هیچگونە حرکت و صدائی نشست و منتظر ماند.

و بەیاد مارمولک مسیر جویبار افتاد، مارمولکی کە او را از پرندە ماهیخوار، مرغ سقاء و ارە ماهی برحذر داشتە بود. بەیاد خنجر ریزی افتاد کە بهش دادە بود. خنجری از تیغ گیاهان، ساختە شدە توسط خود مارمولک. و چە مارمولک زرنگی! خنجر چە کمک بزرگی بود هنگامی کە در کیسە مرغ سقا گیر افتادە بود و با کمک آن، کیسە را دریدە بود و خودش را نجات دادە بود. فکر کرد کە اگر آن مارمولک زندە باشد، حتما بە سراغش می‌رود و یک بار دیگر از او تشکر خواهد کرد. بیچارە ماهی سیاە بزرگ نمی‌دانست کە مارمولکها از دو سە سالی بیشتر عمر نمی‌کنند. بالاخرە از میان جلبک‌های پرپشت بیرون آمد، و دوبارە بە راە افتاد. ماهی سیاە بزرگ خنجر را تا مدت‌های زیادی پیش خودش نگە داشتە بود، اما بعلت اینکە دیگر در فکر سفر نبود و دریا را آخرین جای دنیا می دانست، آن را جائی پرت کردە بود.

او اینجا بە قانون دریا کم کم احترام گذاشتەبود. فهمیدە بود کە اگر تو حق داری دیگران را بخوری، دیگران هم از همان حق خوردن تو برخوردارند، اما تا می‌توانی باید مواظب باشی. و او مواظب بود، و برای همین بە ماهی بسیار بزرگی تبدیل شدە بود. آنچنان کە اگر مادر، دوستانش و یا مارمولک هم او را دوبارە می‌دیدند هیچوقت بخاطرش نمی آوردند. باز بە یاد آن سال‌ها افتاد. بەیاد آدم‌ها کە با تورهایشان در کمین ماهی‌ها بودند. او چقدر از این آدم‌ها متنفر بود. موجودات از خود راضی کە او نمی‌دانست برای چە این همە ماهی را با هم شکار می‌کنند. مگر شکم‌شان چقدر بزرگ بود؟ او اینجا در دریا باز هم آدمها را دیدە بود، در کشتی‌ها و قایق‌هایشان کە می‌گذشتند،… و باز تغار تغار ماهی شکار می‌کردند. او نعش آدم‌هائی را هم دیدە بود کە در دریا افتادە بودند. نعش‌هائی کە او هرگز علیرغم نفرتش از آدم‌ها بە آنها لب نزدە بود. ماهی های دیگر، بویژە ریزە میزەها چقدر ولع داشتند و سیری ناپذیر بودند.

دریا کم کم تاریک شد، و ماە درآمد. قرص ما در آن بالا، در آسمان چقدر قشنگ بود! رو بە ماە کرد، و گفت سلام ماە زیبا، مرا یادت می‌آید، یادت هست سال‌های سال قبل من از جویبار خودمان بە طرف دریا در سفر بودم ، و تو شبی با من صحبت کردی؟ ماە نگاهی بە ماهی سیاە بزرگ انداخت، گفت البتە کە یادم می‌آید، با نگاه و چشمانت تو را باز می‌شناسم، می‌بینم بە دریا رسیدەای.

ماهی سیاە بزرگ گفت آری خیلی وقت است رسیدەام، چنانکە می‌بینی دارم کم کم پیر هم می‌شوم. اما سئوالی داشتم، یادم می‌آید آن شب موقعی کە در مورد آدم‌ها صحبت می‌کردی جملەات را بعلت ابری سیاهی کە رویت را پوشاند، ناتمام گذاشتی، حال می‌توانی بە من بگوئی کلمە آخر جملەات چی بود؟ ماە گفت متاسفانە یادم نمی‌آید، می‌توانی جملە را دوبارە تکرار کنید؟

ماهی گفت البتە کە می توانم، و جملە این بود “کار سختی است، ولی آدم‌ها هر کاری دلشان بخواهد… “، ماە بلافاصلە گفت آە، حالا یادم آمد، کلمات آخر این بودند “انجام می‌دهند.” ماهی سیاە کوچولو گفت حدس می‌زدم، اما نمی‌توانستم باور کنم. ماە گفت البتە می‌داند بخش مهمی از زندگی، همین باور آوردن انسان‌ها و باور کردن بە آنهاست. ماهی از ماە خداحافظی کرد، و علیرغم تاریکی شب بە راهش ادامە داد. ماە برای اینکە بە او کمکی کردە باشد، نورش را تابان‌تر کرد، دریا چنان روشن شد کە ماهی سیاە کوچولو بە آسانی توانست بە مصب رودخانە بزرگی برسد کە بە دریا می‌خورد.

او بلافاصلە آن را بازشناخت، و بەیاد آورد کە اولین موجودی کە بە پیشوازی او در دریا آمد، ارە ماهی بود! چقدر بە سختی از دست ارە ماهی گریختە بود. علیرغم آب خروشان رودخانە کە بە دریا می‌ریخت، اما با هر تلاشی کە شدە توانست وارد رودخانە شود، و بە طرف بالای آن در مسیر خلاف جریان آب شنا کند. اما این کار تا مدتی امکان پذیر بود، با رسیدن بە سربالائی‌ها و آبشارهای بزرگ و کوچک دیگر عملا امکان پیشروی بیشتر وجود نداشت. ماهی سیاە بزرگ کە بشدت قلبش گرفتە بود، بە گوشەای پناە برد و در حالیکە اشک می‌ریخت شروع بە اندیشە کرد.

او پی برد کە بازگشت از سفر دشوارتر است، زیرا در هنگام سفر جریان آب راحت تو را با خود می برد. فکر کرد این منطق رویاهای دوران جوانی‌ست. بە اطرافش نگاهی انداخت، رودخانە زیاد تغییر نکردە بود. اینجا و آنجا کمی عمیق‌تر و یا کمی کم عمق‌تر، و نیز با گیاهانی بیشتر. زندگی را چقدر تکراری یافت. اما باید فکری می‌کرد. دوبارە بە اطرافش نگاهی انداخت، ناگهان بر بالای تختە سنگی سایە مرغ ماهیخوار بزرگی را دید. مرغ ماهیخوار انگار سیر بود، و داشت در زیر نور گرم آفتاب خستگی از تن در می‌کرد. ماهی سیاە بزرگ پیش خودش فکر کرد حالا مرغ ماهیخوار زیاد خطرناک نیست، پس می‌تواند از موقعیت استفادە کردە و باهاش صحبتی داشتە باشد.

آرام بە سطح آب نزدیک شد، و بە طرف تختەسنگ رفت. مرغ ماهیخوار کە در خلسە ناشی از شکم سنگین و نور گرم آفتاب فرو رفتە بود، ابتدا متوجە ماهی سیاە بزرگ نشد. بنابراین ماهی با دم بزرگش چنان محکم بر آب کوبید کە مرغ ماهیخوار شتابان چشمانش را گشود:
ـ این سروصدا چیە راە انداختی؟ چرا مزاحم استراحت مردم می‌شوی؟ حیف کە گرسنە نیستم واللا همین حالا یک لقمە چپت می کردم!
ـ مزاحم نیستم، با شما کاری دارم.
ـ چە کاری؟
ـ من علیرغم هیکل بزرگم، از یک جویبار کوچک در آن بالاها می‌آیم، جویباری کە از دیوارەهای سنگی یک کوە بیرون می‌زند. سال‌های طولانی‌ست کە در دریا زندگی می‌کنم، حال دوست دارم بە جویبار برگردم و بعد از سال‌ها دوبارە آن را ببینم.

ـ هە هە هە…، عشق وطن!… لبریزشدن از غربت!.. و یا یک ماجراجوئی دیگر!… کدام،… ها؟

ـ من تنها می‌خواهم آنجا را یک بار دیگر ببینم، همین، دیگر نمی‌دانم اسمش را چی می‌توان گذاشت. حال می‌توانی بە من کمک کنی؟
ـ کمک؟… خوب راهت را ادامە بدە تا بە مقصد می‌رسی؟

ـ نە نمی‌توانم، آبشارها و سربالائی‌ها نمی‌گذارند. باید کسی باشد مرا بلند کند و بە آنجا ببرد.
ـ آهان، آن جویبار دامن کوە بلند را می‌گوئید! می شناسمش. گاهگداری راهم بە آنجا می خورد. اما،… اما من،… من چرا!؟… دیوانە شدەای،… و من چگونە می‌توانم این هیکل گندە تو را بلند کردە و فرسخ‌ها راە ببرم!؟… در ضمن بفرض انجام آن، چە چیزی گیر من می‌آید؟
ماهی سیاە بزرگ کە انتظار چنین سئوالی را نداشت، کمی فکر کرد و گفت:
ـ در قعر این رودخانە ماهی‌هائی وجود دارند کە تو هیچ وقت از آنها نخوردەای، ماهی‌هائی کە گوشتشان لذیذتر از هر نوع ماهی دیگر است، حتی از من! من موقعیکە برگشتم می‌توانم اینجا روزها و هفتەها بمانم، از این ماهی‌ها برایت بگیرم تا تو اشهایت سیر شود. بە شما قول می‌دهم!مرغ ماهیخوار کمی فکر کرد، آنگاە گفت:

ـ باشە.
ماهی بزرگ کاملا بە سطح آب آمد، و بە صخرە نزدیک شد. مرغ ماهیخوار او را با منقارش گرفت و بە پرواز درآمد. زیاد نگذشت کە بە مقصد رسیدند. ماهی سیاە بزرگ، جویبار و دیوارەهای سنگی را دوبارە بازشناخت، چقدر خوشحال شد. فریاد زد آنجاست… آنجا! مرغ ماهیخوار کە نمی‌توانست صحبت کند، کم کم بە زمین نزدیک شد. بعد از فرود بر بالای سنگی کە بر جویبار مشرف بود، ماهی سیاە بزرگ را در داخل آب انداخت. جویبار چقدر کم عمق و جثە ماهی سیاە بزرگ چقدر بزرگ بود!

ماهی سیاە بزرگ کە مدتی بود حسابی نفس نکشیدەبود، بدنبال آب بیشتر سعی کرد سرش را بیشتر در آب فرو ببرد، اما چە تلاش بیهودەای. در حالیکە مرغ ماهیخوار آن بالا بر روی سنگ نشستە بود و منتظر مرگ ماهی سیاە بزرگ احمق بود، ماهی سیاە بزرگ نتوانست چیزی را از جویبار بیاد بیاورد. او تنها جثەای بزرگ در آبی کم عمق بود. کاملا نامتناسب. و ناگهان جملات مشهور خودش را بیادآورد “مرگ خیلی آسان می‌تواند الان بە سراغ من بیاید، اما من تا می‌توانم زندگی کنم نباید بە پیشواز مرگ بروم. البتە اگر یک وقتی ناچار با مرگ روبرو شدم ـ کە می شوم ـ مهم نیست، مهم این است کە زندگی یا مرگ من چە اثری در زندگی دیگران داشتە باشد…”و بیاد تمام آن ماهی هائی افتاد کە بدنبالش راە افتادە بودند.

حالا ماهیخواری، درست از جنس همان ماهیخواری کە او در آخرین صحنە داستان قبلی آن را کشتە بود، در انتظار مرگ او بر بالای تختەسنگ نشستەبود. ماهی سیاە بزرگ فکر کرد: “مرگ خیلی آسان در یک ماجرای احمقانە بە سراغ من آمدە است،…”و در همان حال تخمک‌های درون شکمش را بە بیرون رها کرد. تخمک‌ها در میان آب کم عمق بە حرکت درآمدند، و پراکندەشدند. لبخندی زهرآگین بر منقار دراز مرغ ماهیخوار ظاهر شد.

برای خواندن و دانلودpdf کتاب ، اینجا را کلیک نمایید: شبی ماهی سیاه کوچولو به خوابم آمد

این کتاب توسط آقای رسول سفریانی به زبان کردی ترجمه شده است: شەوێک ماسیە رەشە بچکۆلە هاتە خەوم

تەگەکان : ،

نوشته های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *