فرخ نعمت پور
نوسەر

نوسەر

ناوم فەڕۆخ نێعمەتپوورە و لە شاری بانە لە دایک بووم. یەکەمین نووسینەکانم لە بواری چیرۆک بە زمانی فارسی لە تەمەنی ١٥ ساڵیدا بووە لە ژێر کاریگەریی بەرهەمەکانی ڤیکتۆر هوگۆ کە وەک دەستنووس ماون و وەک بەشێک لە یادگاری ژیان و هەوڵی من بۆ بەنووسەربوون لە ئەرشیڤەکانمدا ماون. هەرچەند یەکجار بە تەمەنێکی کەم دەستم بە خوێندنەوەی هوگۆ کرد و بە گوێرەی پێویست لێم هەڵنەگرتەوە. هەمیشە هۆگری توند و تۆڵی خوێندنەوە بووم و لە گەڵیا خەریکی نووسینیش بوومە. لە بیرم دێت هەمیشە دەفتەرچەیەکم لە گیرفاندا بوو و بیر و هەستە کتوپڕییەکانی خۆمم تیا دەنووسینەوە. دواتر بەرەبەرە دەستم دایە نووسینی شیعر و بە…[ادامه]

نوسەر
خواندم !

معاملە آدمها

کات 21/11/1399 411 بازدید

شغالی در جنگلی زندگی می کرد. جنگلی خرم با درختان بیشمار، گیاهان سرسبز، برکەها و رودخانەای بسیار زیبا با آبی زلال. شغال، کم کم پیر شدە بود و مدتی بود بجز موش نمی توانست حیوان دیگری را شکار کند. از بس گوشت موش خوردەبود دلش بهم می خورد. حالش زار بود. او کە در نزدیکی روستائی زندگی می کرد و دیدە بود چگونە آدمها با همدیگر کالاهایشان را معاوضە می کنند، روزی هنگام شکار یک موش چاق و چلە فکر بکری بە ذهنش خطورکرد. پیش خود گفت چرا گوشت موش را با شیر جوان همسایە کە همیشە از گوشت حیوانات مختلف می خورد، معاوضە نکند.

برای همین در حالیکە موش مردە را بەدهان گرفتەبود، راەافتاد تا بە لانە شیر جوان رسید. خوشبختانە شیر بەتازگی آهوی برنائی را شکارکردە و در صدد خوردن آن بود کە آمدن شغال توجەاش را جلب کرد. غران پرسید:

ـ ها چە می خواهی شغال پیر،… چگونە جرات کردەای وارد قلمرو من شوی؟

شغاڵ، با التماس و در حالیکە زانوهایش از ترس می لرزیدند، گفت:

ـ سلطان جنگل!… قربان! آمدەام با شما معاملەی بکنم.

ـ معاملە!… با من! چطور جرات می کنی؟ شغال و شیر را مگر معاملەای هم گفتەاند!؟

شیر جوان این را گفت و با صدای خروشان و قوی خود چنان جنگل را بە لرزە درآورد کە برگها از درختان افتادند و حیوانات فراری شدند. شغال کە از فرط ترس بزحمت خود را روی پاهایش نگە می داشت، ادامەداد:

ـ قربان!… شما سلطان مائید و مثل همیشە صاحب شکوە و لطف و رحمت، آمدەام تا از شما تقاضاکنم بە من شغال پیر کرمی مرحمت فرمائید. من در این اواخر بعلت کهولت سن و بیماری از توان شکار بمانند سابق برخوردار نیستم، و از بس گوشت موش خوردەام حالم بهم می خورد. بیمار و علیل شدەام. از آنجائیکە شما هر روز از امکان خوردن گوشت حیوانات گوناگون بهرەمند هستید، فکر کردم شاید بتوانید برای تنوع بیشتر، امروز گوشت آهوی خود را با گوشت موش من معاوضە کنید. تصور می کنم موش من می تواند بە شما لذت بیشتری ببخشد، هرچند کە شما همیشە از امکان شکار آن بهرەمند بودەاید!

شیر کە نزدیک بود از فرط حماقت شغالی کە نمی شناخت، زیر خندەای دیوانەوار بزند، بزور جلو خود را گرفتە گفت:

ـ موش!؟ حتما باید موش چاق و چلە و لذیذی باشد. من و البتە اجداد من بە یاد ندارم کە موش خوردەباشیم، اما پیشنهاد بدی نیست و می توان برای اولین بار هم کە شدە آن را امتحان کرد. حالا بیا جلو،… ببینم چە در چنتە داری!

شغال کە هم می ترسید و هم از هیجان خوردن گوشت لذیذ و تازە آهو از خود بیخود شدەبود، با تردیدی کە هر لحظە جای خود را بە طمع و امید بیشتری می داد، بطرف شیر جوان براە افتاد. بوی خون آهوی جوان کە بر زمین می ریخت او را چنان مست کردەبود کە شیر را برای لحظەای چند فراموش کرد. تا اینکە ناگهان صدای غران شیر او را دوبارە بەخود آورد:

ـ ها، بگو از کدام قسمت می خواهی؟… دل، جگر، سینە، ران و یا از گردن رعنا و بی نظیرش؟

شغال پیر طعمە خود را از دهان  بر روی زمین انداخت و در حالیکە جسم خونین آهوی بیچارە را دیوانەوار بو می کشید، جسمی کە او را بەیاد دوران جوانی اش می انداخت، گفت:

ـ قربان اگر امکان دارد دل و جگرش را می خواهم! من ایام قدیم هم عاشق اینها بودم.

شغال پیر برای اینکە بتواند دل و جگر را بردارد، می بایست سر در تن بیجان آهو می کرد. جلوتر رفت. بە محض اینکە سرش را در آن فروبرد، شیر غران با یک حرکت سریع گردن شغال را شکست و آن را کشت.

آن روز تنها روزی بود کە شیر جوان در عمر خود توانستەبود از سە غذای متفاوت بخورد، یکی آهو، دومی شغال و سومی موش.

پیش خود گفت:

ـ حالاست می فهمم آدمها چرا معاملە می کنند!

فرخ نعمت پور

این داستان در کتاب “تامی ژیان” چاپ شدە است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *