فرخ نعمت پور
نوسەر

نوسەر

ناوم فەڕۆخ نێعمەتپوورە و لە شاری بانە لە دایک بووم. یەکەمین نووسینەکانم لە بواری چیرۆک بە زمانی فارسی لە تەمەنی ١٥ ساڵیدا بووە لە ژێر کاریگەریی بەرهەمەکانی ڤیکتۆر هوگۆ کە وەک دەستنووس ماون و وەک بەشێک لە یادگاری ژیان و هەوڵی من بۆ بەنووسەربوون لە ئەرشیڤەکانمدا ماون. هەرچەند یەکجار بە تەمەنێکی کەم دەستم بە خوێندنەوەی هوگۆ کرد و بە گوێرەی پێویست لێم هەڵنەگرتەوە. هەمیشە هۆگری توند و تۆڵی خوێندنەوە بووم و لە گەڵیا خەریکی نووسینیش بوومە. لە بیرم دێت هەمیشە دەفتەرچەیەکم لە گیرفاندا بوو و بیر و هەستە کتوپڕییەکانی خۆمم تیا دەنووسینەوە. دواتر بەرەبەرە دەستم دایە نووسینی شیعر و بە…[ادامه]

نوسەر
خواندم !

ضلع غربی

کات 30/11/1400 295 بازدید

ضلع غربی

یکی از جاههائی کە از پنجرە خانە ما پیداست، گورستان شهر ماست کە در ضلع غربی در میان جنگلی خفتەاست. من از اینجا بخوبی آن را می بینم. اگرچە قبرها پیدا نیستند، اما می دانم کە آنجاست و آنجا بهترین گورستان شهر است. من می دانم آنجاست، زیرا کە جزو اولین دانستەهای من در بارە این شهر است، دانستەای بیان شدە توسط بزرگسالان. و نیز بە آن گورستان رفتەام. هنگامیکە زندگان مردەاند، و آدمهائی کە هنوز توانستەاند بر روی پاهایشان راە بروند و ادای زندگی را دربیاورند، نعش آنها را در گورها کردەاند. گورهائی کە در میان درختان سرسبز خوابیدەاند و در سکوت مطلق بە وجود سنگین و سهمناک خود ادامە می دهند. و آواز پرندگان، آری آواز پرندگان! چە خوش می خوانند و چە سر مست از کنار دشوارترین واقعیت این جهان، یعنی مرگ می گذرند.

من هنوز کسی را در این گورستان ندارم. یعنی کسی از نزدیکانم کە خود شاهد مرگ و دفن آن بودەباشم. آری هستند کە از قبل مردەاند، اما من هنگامیکە بر سر گورشان می روم، هیچ احساسی نسبت بە آنها ندارم. آنها تنها مردگان اند و بس. درست مثل هر چیز دیگری در این دنیا. و من می فهمم کە اگر انسانی را نشناسی، او بعد از مرگ هم بە شیء شدگی اش همچنان ادامە خواهد داد. من جزو خوشبخت ترین آدمهای این شهر هستم کە هنوز بر سر هیچ عزیز از دست رفتە خود نگریستەام. اگرچە می دانم کە آن روز دور نیست، و دیری نمی پاید کە من باید بر کناری قبری زانو زدە و با شانەای تکیدە و چشمانی اندوهبار با بخشی از وجود و خاطرات خودم وداع کنم.

و بە پدربزرگ فکر می کنم کە چرا هنگامیکە خانە را ساخت، تصمیم گرفت رو بە ضلع غربی و غروب آفتاب چشم انداز داشتەباشد! و چیزی در نهان بە من می گوید کە او تنها اتفاقی این کار را انجام دادەاست. موقعیت زمین خانە چنین بودەاست و او خود را بە دست قدر آن دادەاست. اما شاید او خواستە بعد از مرگ امکان نگاهی بە خانە دوران زندگی را هم داشتەباشد. درست از میان درختان و در حالیکە پرندگان آوازهای زیبای خود را بر پوچی ندا می دهند. و در گورستانی کە بهترین گلهای دنیا را دارد، و من هنگامیکە بە آنجا می روم از بوی آنها در میان گورهای سرد حالم بهم می خورد و حالت استفراغ بهم دست می دهد. گلهائی کە تصور وجود آنها در کنار این سنگهای سرد و بیرحم اساسا برایم امکان پذیر نیست، و بشدت مرا اندوهگین می کنند.

پس پدربزرگم یک فیلسوف بعد از مرگ بودەاست. او خواستە بعد از مرگ در مورد دوران زندگی و خانەای کە معرف وجود او در جهان زندگان بودەاست، اندیشە کند. و شاید چنین اندیشەای نابترین اندیشەها باشد. شاید او ناخودآگاە بە این نتیجە رسیدە کە آن خانە و آن کوچە هستە اصلی خوشبختی اند و بقیە هرچە گویند، تنها لاف زدنیست برای درآوردن ادای اندیشمندان. و پدربزرگ یک نوستالژی است کە شبها بر می خیزد، بر لبە سنگ قبر خود می نشیند و در سکوت شب کە مالامال از سخنان درگوشی گل و باد است، بە ایام گذشتە می اندیشد.

و من از اینکە هیچ احساسی نسبت بە او ندارم، و من از اینکە تنها می توانم جهان تصورات او را تصور کنم، بخود می گویم یک روز از پدر و دیگران چگونگی زندگی او را خواهم پرسید. و اگر پدر وقتی داشتە باشد بە احتمال زیاد برایم تعریف خواهدکرد. و روز بعد پشیمان می شوم. بە خودم می گویم کە من باید بیشتر از اینها بە گورستان ضلع غربی سر بزنم. بدون دفن هیچ مردەای و بدون هیچ فکرکردنی در این مورد کە کسی بە فیلسوف شدن خود بعد از مرگ اندیشیدە است.

مادرم شبی بە من می گوید کە بوی عجیبی می دهم! بعد بهم نزدیک شدە و مثل گاوی کە گوسالەاش را بو می کشد، مرا با بینی عجیبش بو می کشد. سرش را عقب کشیدە و می گوید “درست حدس زدم تو بوی عجیبی می دهی، نکنە عادت گرفتەای کە بە مردەشورخانە مسجد محلە سر بزنی!” و من از استعداد خارق العادە مادرم تعجب می کنم. رویای او تا گورستان تنها یک قدم فاصلە داشت. و در محلە ما مسجدی وجود دارد با مردەشورخانەای کە در آن مردەها را می شویند. درست کنار توالتها. و بوی مردە و توالت کە با هم عجین می شوند، و من کە دوبارە استفراغ می کنم. و در تعجبم کە پدربزرگ در فیلسوف شدن در چنین دنیائی اصرار داشت. و شاید این عین فیلسوف شدن باشد. دنیائی کە بوی مرگ و بوی تعفن را بخش لاینفک وجود می داند.

و فردا، پدر دکتر صدا می زند. دکتر با کیف کوچکش می آید، و بعد از معالجەای چند می گوید کە چیزی نیست، چند روز استراحت کند و این قرصها را مصرف کند، خوب می شود. و رختخواب من درست کنار همان پنجرە است. نصف شب پدربزرگ می گوید کە مریضی هم بخشی از زندگیست و شاید مهمترین بخش، زیرا کە آدم قدر زندگی را بیشتر می فهمد، پس مریض باش، اما زندگی کن!

و من نمی ترسم. نە از مریضی، نە از پدربزرگ و نە از ضلع غربی. و یک هفتە بعد کە بطور اتفاقی دکتر را دوبارە در خیابان می بینم، بعد از نگاهی محتاطانە بە دوروبر می گوید از آنجا پرهیز کن کە هنوز زود است! و من می فهمم کە او آن روز همە چیز را فهمیدەبود و اما درست مانند پدربزرگ در یک عمل فلسفی نخواستە بود پیش پدر و مادر آن را بگوید. و دکتر هم پیش من بە یک فیلسوف تبدیل می شود. فیلسوفی کە بر خلاف پدربزرگ درس خواندە، اما هنوز مثل او بە ضلع غربی شهر نقل مکان نکردە. و شب خواب می بینم کە دکتر نیز آنجاست. درست همسایە پدربزرگ و شبها با هم سر فلسفە زندگی و هدف آن جر و بحث می کنند.

از کوچە، نصف شبی کسی گذر می کند. صدای پایش در میان دیوارها می پیچد. و من کە جرات و یا حال نگاهی بر رهگذر ندارم بە خودم می گویم فردا از پدربزرگ و یا دکتر خواهم پرسید. و رهگذر آواز می خواند. او عاشق است، و شاید هنوز ذهنش معطوف بە گورستان ضلع غربی نیست و آن را تصور بیهودەای می انگارد. و من بر حال او غبطە می خورم. بە خودم می گویم احتمالا خانەاشان رو بە شرق است، شرقی کە تنها کوە بلندی در آن قرار داشت کە چونان دیواری آسمان باز را می پوشاند. و بە نظر من چنین آدمهائی سریعتر و راحت تر عاشق می شوند.

و بعد از گذر مرد عاشق پیشە، ناگهان بادی در کوچە می پیچد و با خود ابرهای تیرە و تار را می آورد. رگبار بارانی دل خستە فرو می بارد و آواز جوان عاشق پیشە را جویبارها با خود می برند. و من می دانم کە رودخانە شهر کە از محلات پایین می گذرد، از کنار گورستان هم عبور کردە و بە رودخانە بزرگی می رسد کە در مرز، حدود میان کشور با همسایە غربی را تعیین می کند. و این چنین، آوازها راە آوارگی در پیش می گیرند. پدر بزرگ در گوش دکتر می گوید کە ترانەها مال سبک سران اند و نە سبک بالان. و دکتر دست در کیفش می برد، گوشی را در آوردە و روی سینە پدربزرگ قرار می دهد. پدربزرگ کە بە عمر زندە خود چنین چیزی را ندیدەبود، او را دیوانەای می پندارد کە هنوز معنای مرگ را درک نکردەبود.

پدرم بە ماندن نسلها در خانە پدری معتقد است، و می گوید کە این یعنی خلق تاریخ و ماندگاری آن. او بشدت معتقد است آنانی کە می روند تنها ادای تاریخ را درمی آورند. و من بر سبک سری او خندەام می گیرد. او نمی داند کە اگر آدمها نروند هیچ داستانی شکل نمی گیرد، و بنابراین هیچ تاریخی کە بنیان آن بر ماجراست هم شکل نخواهد گرفت. و من مثال پدربزرگ را برایش می آورم. و از پنجرە بە ضلع غربی اشارە می کنم. اما او گورستان را نمی بیند. می گوید درختان سرسبز همە جا همان اند کە بودند و هستند و خواهند بود. و با تعجب بە من نگاە می کند.

و من تصمیم می گیرم کە دیگر بە گورستان نروم. اما بوی سردی تنهایم نمی گذارد. انگار بە همە اجزاء وجودم رخنە کردەاست. مادر همە لباسهایم را می شوید، آنها را با عطری کە از مادرش بە هدیە گرفتە است عطرآگین می کند. تابستان کە می آید در کمد نارنج می گذارد. زمان می گذرد و اما بو همانجائیست کە بود. من گاهی تصور می کنم کە تا پدربزرگ بە خانە فکر کند این بو رفتنی نیست. بە مادرم می گویم کە لازم نیست لباسهایم را اینقدر بشوید. می گویم من بە آن خو گرفتەام و می توانم با آن زندگی کنم. اما پدر می گوید کە اگر قرار است ماندگار شوم باید از دست این بو خلاصی یابم. او معتقد بە بوئیست کە مختص این خانە و برخاستە از وجود تاریخی آن است، و نە بوئی کە از جائی دیگر بە اتفاق وارد شدەاست.

و ناگهان روزی خواهرم می میرد. اوئی کە از من کوچکتر بود و زندگی را بە مانند زیورآلات کم قیمت، اما عزیز خودش نگاە می کرد. من در کنار نعش او وارد ضلع غربی می شوم. هیچ چیز فرق نکردەبود. تنها اینکە انگار درختان پر پشت تر و گلها فراوان تر شدەبودند، آواز پرندگان هم پر آوازتر!

و من هنگامیکە زانوهایم را بر لبە گور قراردادم و نگاە وحشت زدەام را بە گور دوختم کە خواهرم در آن دراز کشیدەبود، احساس تعلق عجیبی بە گورستان کردم. و اشکهایم آمدند. و ناگهان احساس کردم کە من اهل این سرزمینم. و جائی دگر بە جز اینجا در هیچ کجای دنیا ندارم. من ناسیونالیست شدەبودم. مشتی از خاک برداشتە و بە آن نگاە کردم، از نزدیک. دانەهای ریز و درشت آن چیزی برای گفتن نداشتند، اما گوئی اصرار داشتند کە نە دارند،… کە نە، خواهند داشت. و من تنها می بایست منتظر شب می شدم تا درست مثل پدربزرگ و دکتر با من حرف بزنند. از پشت پنجرە، و من از ازدحام ضلع غربی شهر در رویاهایم بە خود بپیچم.

و دیگر بوی سرد من برای پدر و مادرم مشمئزکنندە نیست. آنها دیگر اساسا بوئی نمی شنوند. و من مثل پدرم می شوم کە احسان تعلق بە گورستان داشت. و من دانستم کە احساس تعلق زیاد دور نیست. تنها باید تحمل کرد و دید. او خودش می آید. و زندگی این چنین است کە هر چیزی خودش می آید. بە گاە خودش. و آدمها از کنار چیزها نمی گذرند، بلکە این چیزها هستند کە از کنار آدمها می گذرند. و ما در گوش هم نجوا می کنیم، بە گاە گذار. شاید کسی چیزی میل بە ماندن داشتەباشد و چیزی در وجود ما آن را دریابد و قبول کند، و برای ماندگاری آن کاری کند.

دیگر عاشقی از کوچە نمی گذرد. شاید بگذرد و من دیگر نمی شنوم. و مدتهاست کە از تفکرات فلسفی پدربزرگ و نشستن شبهایش بر لبە سنگ قبر خبری ندارم. گوئی احساس تعلق، میل بە شنیدن افکار فلسفی و یا گفتن آنها را در من کشتەاست. آنجا کسیست کە ماندە و با من در تماس است. و جائی کە آدمی هست، چیز دیگری بەجز همان آدم نیست. و ما فراموش می کنیم آنانی را کە بە آنها حس تعلقی نداریم.

و اگر خانە ما رو بە ضلع غربی هم نباشد، دیگر مهم نیست. شبی بە پدربزرگ نامە می نویسم کە مواظبش باشد. می گویم حتی اگر او را در عمرش ندیدە باشد، کە البتە ندیدە است، اما نگهدارش باشد. برایش می نویسم انگار زندگی دیگر معنائی ندارد. می نویسم کە زمان مرا خوردەاست. و او می خندد و می گوید مردەها تنها بخشی از زندگی اند، این را فراموش نکن!

اما انگار من نمی توانم فراموش کنم. و آرزو می کنم کە خواهرم هم مثل پدربزرگ شود. تا بتوانیم شبها با هم گفتگو کنیم. ولی او اهل فلسفە نیست. انگار آنجا هم تنها بە دنیای کوچک خودش می اندیشد. بە خودم می گویم پس هر آدمی قبل از اینکە بمیرد باید فلسفە بخواند، حتی اگر هم نخواند باید فلسفی نگاە کند. و از پدر و مادرم و از همە اقوام و همە اهل شهر بدم می آید. آنها احمقهائی هستند کە نمی دانند چرا زندگی می کنند و چرا می میرند. و دوست دارم شبی بە هیتلر تبدیل شوم تا با برپاکردن کورەهای آدمی سوزی، عین آشویتس، آنها را بە صابون تبدیل کنم. و مردگان را با آنها بشویم.

و شبی پدرم بە چشمهایم زل می زند. می گوید بیرحم شدەام. می گوید بخوبی می تواند بیرحمی را در آنها بخواند. بیرحمی خطرناکی کە دیگر هیچ چیز برایش مهم نیست و همە چیز برایش علی السویە است. و از من می خواهد کە خانە را برای همیشە ترک کنم! من بە خودم می گویم تاثیر فلسفە است. اما پدربزرگ معتقد است نتیجە آشنائی با فلسفە در سنین پائین و جوانیست. و دکتر بە من یک آمپول می زند.

من روز بعد وسائلم را جمع می کنم، و از خانە بیرون می زنم. ظاهرا کسی زیاد ناراحت نیست. معتقدم بهترین سرنوشت یقە مرا گرفتەاست. نە تنها ناراضی نیستم بلکە با کمال خشنودی هم قدم بر می دارم. و مطمئن ام روزی هم برخواهم گشت. نە بخاطر پدربزرگ و افکار و ادا و اطوارهای عجیب و غریبش، نە بە خاطر خانە پدری و اجدادی، نە، بخاطر حس تعلقم بە ضلع غربی شهرمان،… بە گورستان خوابیدە در جنگل سرسبز و در میان زیباترین گلهای ممکن دنیا.

فرخ نعمت پور

یک پاسخ به “ضلع غربی”

  1. همه ما گاهگاهی مرگ را در زمان حیاتمان تجربه می کنیم ، نه اینکه بمیریم و زنده شویم ، نه ، ناکامی ها ، مشکلات روحی ، بی توجهی ها ، عدم درک و … همه و همه ما را با مقوله مرگ و نیستی آشنا می کنند . لازم نیست برای تجربه آن کاری کنیم ، همه چیزها از کنارمان می گذرند و به قول خودتان : ” … و زندگی این چنین است کە هر چیزی خودش می آید. بە گاە خودش. و آدمها از کنار چیزها نمی گذرند، بلکە این چیزها هستند کە از کنار آدمها می گذرند. “

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.