فرخ نعمت پور
نوسەر

نوسەر

نوسەر ناوم فەڕۆخ نێعمەتپوورە و لە شاری بانە لە دایک بووم. یەکەمین نووسینەکانم لە بواری چیرۆک بە زمانی فارسی لە تەمەنی ١٥ ساڵیدا بووە لە ژێر کاریگەریی بەرهەمەکانی ڤیکتۆر هوگۆ کە وەک دەستنووس ماون و وەک بەشێک لە یادگاری ژیان و هەوڵی من بۆ بەنووسەربوون لە ئەرشیڤەکانمدا ماون. هەرچەند یەکجار بە تەمەنێکی کەم دەستم بە خوێندنەوەی هوگۆ کرد و بە گوێرەی پێویست لێم هەڵنەگرتەوە. هەمیشە هۆگری توند و تۆڵی خوێندنەوە بووم و لە گەڵیا خەریکی نووسینیش بوومە. لە بیرم دێت هەمیشە دەفتەرچەیەکم لە گیرفاندا بوو و بیر و هەستە کتوپڕییەکانی خۆمم تیا دەنووسینەوە. دواتر بەرەبەرە دەستم دایە نووسینی شیعر و…[ادامه]

نوسەر
خواندم !

سفر بە بیکران

کات 27/11/1402 255 بازدید

سفر بە بیکران

دایە غنچە، سالهای طولانی در خانە زیستەبود. او تقریبا همیشە خانە بود. دایە تنها برای عیادت اقوام، عروسی های گاەبگاهی، و مراسم ختم آشنایان از خانە پا بە بیرون می گذاشت. او آنقدر در خانە قدیمی، کە حال زمان از سر و رویش می بارید، ماندەبود کە عین در و دیوارهایش شدەبود. با صورتی تکیدە، پر چین و چروک و سرد کە انگار زندگی را بکل فراموش کردەبود، یا شاید آنچنان خود زندگی بود کە نمی شد از چیز دیگری تمیزش داد.

اما این مانع آرزوهای او نشدەبود. او از همان ابتدا عاشق سفر بود. او اغلب در رویاهایش سفر می کرد. سوار بر مینی بوس بە شهرهای همسایە می رفت، بە عراق کە همیشە اسم آن را می شنید، سوار بر قاطر (عین قاچاقچی ها) از مرز عبور می کرد. خواب مکە را می دید، و حتی گاهی بە ولاد فرنگ هم می رفت هرچند در مورد این آخری تصور روشن و درست و حسابی نداشت.

سرانجام بعد از سالهای سال بەناگاە اتفاق عجیبی افتاد. یک روز در جلو چشمان متعجب اهل فامیل، دایە ندا برآورد کە می خواهد بە کرە ماە برود! او گفت می خواهد با آخرین سفینەای کە قرار است ناسا از ایالات متحدە آمریکا بە فضا پرتاب کند، بە کرە ماە برود. تمام اهل فامیل با شنیدن این سخنان با رخساری برآشفتە و حیران بە همدیگر نگاهی انداختند، و ماندە در اینکە چگونە دایە غنچە این چنین اشراف اطلاعاتی بر چنین موضوع پیچیدەای دارد، شروع بە صحبت کردن با همدیگر کردند. البتە در این مورد حق هم داشتند. آخر دایە کە یک کلمە سواد نداشت، و بی خبر از آنچە در جهان می گذشت اینچنین یکدفعە انقلابی در او ایجاد شدە و بخوبی از ناسا، سفینە، ایالات متحدە و ماە و فضا می گفت، واقعا تعجب برانگیز بود.

اما اهل خانە کە می دانستند در جهان کنونی ما امکان اتفاق افتادن هرچیزی ممکن است، تن بە موضوع پیش آمدە دادند و سرانجام آنرا حادثەای طبیعی قلمداد کردند. می گفتند خوب چە اشکالی دارد کە یک پیرزن بیسواد بە فضا برود آن هم در زمانەای کە می شود با یک کلیک آنرا بە خانە آورد! می گفتند آرزو نە تنها بر جوانان بلکە بر افراد مسن هم عیب نیست! می گفتند احتمالا درست مانند محمد کە جبرییل آیات خدا را بر او اقامە کرد، ملائکەای چیزی منجر بە چنین تحولی در درون دایە شدە و بنابراین باید مثل همیشە از چنین معجزەای پیشوازی بعمل آورد. تنها اینکە یک مشکل وجود داشت کە آن هم جنگ اوکراین بود. معلوم نبود کە سفینەای کە دایە با آن قرار بود بە ماە برود، در حادثەای غیرمترقبە مورد اصابت یک موشک روسی قرار نگیرد و دایە آن بالا بەای همیشە جزغالە نشود!

البتە کسی از شدت رویای او در مورد سفر خبر نداشت، و بە نظر من همین منجر بە آن می شد کە آنها تصور درستی از دایە غنچە و تغییری کە در او صورت گرفتەبود، نداشتەباشند.

سرانجام دایە از طریق اینترنت و تماس تلفنی با ناسا و اندک پولی کە در شمارە حساب خودش داشت، توانست بە آمریکا رفتە، بعد از ملاقاتی در مرکز فرماندهی ناسا در واشنگتن دی سی با سران قوم و تنها برای یک چک امنیتی و سلامتی، سوار سفینەای شدە و از صحرای نوادا بە سوی آسمان پرواز کند.

اما بر خلاف دیگر مسافران سفینە، کە البتە تعداد آنها زیاد نبود، در رفتار و حالت دایە غنچە بر خلاف گذشتە پر از خانە نشینی اش هیچ حالت شور و هیجانی نە تنها دیدە نمی شد، بلکە در آرامش کامل و با ژستی متفکرانە از پشت شیشە بزرگ بە جهان بیکران در آسمانها می نگریست.

هنوز نرسیدە بە ماە، سفینە تصمیم گرفت کە در جایی توقف کردە تا خستگی راە طولانی را لحظەای از تن بدرکنند. دایە از آن سرنشینانی بود کە تمایل بە شناور شدن در فضا داشت، و برای همین با لباس مخصوص فضانوردان بە بیرون سفینە رفت. وای چە حال و هوای داشت! دایە چە احساس آزادی و آزادگی می کرد! پیش خودش می گفت کە چە بیچارە و بدبخت بودە کە این همە سال گرفتار در توهمات و امر و نهی های شوهر خدابیامرزش تن بە سفر ندادەبود، و مثل یک زندانی خودخواستە در چهاردیواری خانە خود را محبوس کردەبود.

دایە دیوانەوار در خلاء شنا می کرد، با گلوی پیر و فرتوتش فریاد می کشید و مثل دختربچەها اشک شوق و شادی می ریخت. اما مگە محفظە دور سرش می گذاشت کە همراهانش بشنوند؟ البتە کە نە. مثل اینکە سرنوشت او بر این بود کە مثل خانە، کسی در بینهایت هم صدایش را نشنود، و او با فریادهایش تنهای تنها بماند.

این باعث شد کە دایە غنچە نرسیدە بە ماە ناگهان عشق سفر از دلش افتادە، و دلش هوای خانە را بکند. از آن بالا با حسرت بە زمین کە از دور چونان مرواریدی آبی می درخشید، نگاهی انداخت و اشک در چشمان پیرش جمع شد. دایە کە همان احساس تنهایی قدیمی و دیرینە بە سراغش برگشتەبود، دلش هوای پنجرەای را کرد برای در کنارش نشستن و چشم دوختن بە هستی بیکران. او احساس می کرد کە نمی توان از بیکران بە بیکران نگریست. نە، این اشتباە بود. در تصور او در این حالت، بیکران معنایش را از دست می داد و دیگر بیکران نبود.

در این گیرودار بود کە ناگهان ستارەای بە دایە نزدیک شد. نگاە ستارە آنچنان مهربان بود کە دایە کاملا آرام شد. حتی احساس کرد کە ستارە بە کسی می ماند. شاید شوهرش کە در نگاە او بە آسمانها رفتەبود، اگرچە در قبرستان خشک و بیابانی شهر در زیر خروارها خاک سیاە دفنش کردەبودند.

ستارە گفت کە دلت هوای خانەات را کردە؟ پرسید کە دلتنگ همان روزهایی هستی کە ازشان فرار کردی؟ گفت کە بوی چیزی آشنا را گم کردەای؟… ستارە گفت و گفت… پرسید و پرسید، اما دایە غنچە جوابش را نداد. یعنی اساسا حسش این بود کە این سئوالات محض جواب مطرح نمی شوند. دایە شدیدا معتقد بود کە بعضی سئوالها برای همیشە سئوال باقی می مانند.

دایە نمی داند چرا در حالیکە ستارە مهربان هی سئوال می کرد، او دوست داشت بە زمین بنگرد، بە بیکران و بە دنیا،… و یاد و خاطرات گذشتە را بەیاد بیاورد. بی انتها،… بدون هیچ توقفی. اگر کسی از دایە غنچە بپرسد کە حالا کجاست، یقینا او نمی داند. او از دادن جواب ناتوان است. گاهی می گوید در بیکران آسمانها، و گاهی می گوید در خانە در همان چهاردیواری تنگ. دل دایە دو قسمت شدەاست: تکەای سرگردان در جهان، و تکەای زندانی در اتاقهای چروکیدە.

فرخ نعمت پور

سفر بە بیکران
تەگەکان : ، ،

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *