داستانهای مینیمال

داستانهای مینیمال

داستانهای مینیمال او شنیدەبود پایان شب سیە سفید است. پس فردا انقلاب می شود. تا فردا با شور و شوق لنین را خواند، روزا لوکزامبورگ را خواند، گرامشی را خواند، شعرهای شاملو را از بر کرد و دن آرام را هم خواند. صبح کە شد و آفتاب بر لب بام دمید، او جلو پنجرە آمد و بە خیابان نگاەکرد. شهر هنوز بوی خواب شب گذشتە را می داد و تنها رفتگران و قهوەچی ها بیرون بودند. شاید او بد شنیدەبود و یا زیادی خواندەبود! ***صبح زود مثل همە روزهای دیگر عینکش را گذاشتە و بە میدان می رود. آنجا خجل…[ادامه]

داستانهای مینیمال
خواندم !