فرخ نعمت پور
نوسەر

نوسەر

نوسەر ناوم فەڕۆخ نێعمەتپوورە و لە شاری بانە لە دایک بووم. یەکەمین نووسینەکانم لە بواری چیرۆک بە زمانی فارسی لە تەمەنی ١٥ ساڵیدا بووە لە ژێر کاریگەریی بەرهەمەکانی ڤیکتۆر هوگۆ کە وەک دەستنووس ماون و وەک بەشێک لە یادگاری ژیان و هەوڵی من بۆ بەنووسەربوون لە ئەرشیڤەکانمدا ماون. هەرچەند یەکجار بە تەمەنێکی کەم دەستم بە خوێندنەوەی هوگۆ کرد و بە گوێرەی پێویست لێم هەڵنەگرتەوە. هەمیشە هۆگری توند و تۆڵی خوێندنەوە بووم و لە گەڵیا خەریکی نووسینیش بوومە. لە بیرم دێت هەمیشە دەفتەرچەیەکم لە گیرفاندا بوو و بیر و هەستە کتوپڕییەکانی خۆمم تیا دەنووسینەوە. دواتر بەرەبەرە دەستم دایە نووسینی شیعر و…[ادامه]

نوسەر
خواندم !

شاید سگی بخرم

کات 01/08/1402 199 بازدید

شاید سگی بخرم

روزگاریست در خارجە زندگی می کنم. تقریبا مدت زیادی نگذشتەبود کە بعد از اولین دیدار دختر شش سالەام از یک خانوادە خارجی، البتە بە یمن رفاقت با دختر شش سالەاشان، بمحض برگشت بە خانە از من خواست کە برایش سگی بخرم. این را توی مسیر راە خانەامان، کە کوچە دور و درازی بود، مطرح کرد.

و من یاد سگ چوپانی، کە یکبار در روستا در جریان جنگ ایران و عراق هنگامیکە پیش دوست سرباز ـ معلمم بودم و نزدیک بود گازم بگیرد، افتادم. همچنین یاد همە آن سگهائی، کە هنگامیکە تنها شش هفت سال سن داشتم و توسط شهرداری شهر سم خور شدند و همە بشیوە وحشتناکی جان دادند و هلاک شدند، افتادم. یادم می آید میدان نزدیک خانە پدربزرگ، انگار میدان جنگی بود پر از لاشە بیگناهانی کە بە جرم ناتوانی در نە گفتن بە جنگ دراز بە دراز افتادەبودند… و نیز یاد زوزە سگهائی کە شبها دیرهنگام از کوچە و یا از جائی دیگر بە گوش می رسیدند و من از ترس، بیشتر زیر لحاف قایم می شدم.

با تعجب و در حالیکە انتظار چنین درخواستی را از دخترم نداشتم، گفتم:

ـ سگ!

ـ آرە بابا، سگ، یە سگ کوچیک و نازنین، مثل سگ خونە آننا.

آننا اسم دوست دخترم بود.

من کە ماندە بودم چە جوابی بە دخترم بدهم، بعد از مکثی کوتاە گفتم:

ـ حالا برگردیم خونە، بعد ببینیم چە میشە… شبا بە نظر میاد بهترە رو سگا صحبت نشە بهترە!

دختر کوچکم، با آن کولەپشتی کوچک مدرسەاش، از پایین نگاە پر از تعجبی بە من انداخت،… اما چیزی نگفت و ساکت ماند.

از آن روز، نە از آن شب، سگ بە مشغلەهای بیشمار فکری من کە از جملە دوری از وطن بود، اضافەشد و دیگر بی آنکە دست خودم باشد بە آن فکر می کردم. من کە شنیدەبودم خوب نیست بچەها کم و کسری داشتەباشند، و بنابراین خدای نکردە عقدەای بار بیایند بە خودم گفتم مثل اینکە چارەای نیست و باید سگی تهیە کنم. این را پیش همسرم مطرح کردم. همسرم با چشمان متعجب کە داشت از حدقە در می آمدند، گفت:

ـ سگ!؟ سگ چی… این حرفا چیە… مگە بچە هر چی گفت و هر چی خواست باید بە حرفاش گوش داد. ابدا! سگ اگە بیاد تو این خونە من نیستم… دیگە خودتون هر بلائی سر خودتون می خواید دربیارید!

بعد از این دیالوگ دوستانە، من متوجە شدم کە ما هیچ وقت صاحب سگ نخواهیم شد، اما کماکان ذهنم روی موضوع سگها باقی ماند. حتی بدبختی اینکە با دیدن هر سگی در خیابان، در کوچە، توی مترو و یا اتوبوس من بیشتر از خطورکردن سوژە سگ بە ذهنم، بەیاد همە حواشی دور آن می افتادم و بیشتر فکرم درگیر می شد. و انگار این اواخر بیشتر از هر زمان دیگری من با سگها مواجهە می شدم. مثل اینکە با حضور مداوم خودشان می خواستند چیزی را بە من یادآوری کنند.

ـ “هی رفیق! ما هستیم ها، فراموش نکنی!”

برای اینکە چیز بیشتری راجع سگها گیرم بیاید، رفتم و از دوستان و آشنایانی کە داشتم و البتە تعداد آنها از انگشتان یک دست هم کمتر بود، پرس و جو کردم. گفتند:

ـ سگ! این بابا ول کن… میخوای خونەات بو بگیرە و عین طویلە بشە!

ـ سگ! هنوز چیزی نشدە فرهنگ خودتو فراموش کردی و میخوای عین این کافرای بی همە چیز بشی!

ـ سگ میخای چکار، تو کە زن و بچە داری و مثە این ورپریدەها کە تنهائی قورتت ندادە… ول کن جانم ول کن!

ـ سگ! مگە تو چقدر می گیری کە بخای یە سگ هم دنبال خودت بکشی… می دانی چقدر گرون برات می افتە!”

و بیشتر از همە این جملات آخر بود کە توجهم را جلب کردند. بیشتر پرس و جو کردم. دیدم کە داشتن یک سگ توی خانە یعنی حداقل دو سە هزار کرون اضافەخرج! بعد کە حساب کردم، دیدم با پولی کە ادارە سوسیال تعیین کردەبود و گویا بعلت در دست داشتن دولت توسط احزاب دست راستی کمترین پول را بە پناهندگان می دادند، اساسا داشتن سگ ناممکن بود.

یکی دیگر گفت:

ـ تازە نباید اصلا و ابدا بە سگها غذای آدما رو داد. مریض می شن، قدغنە! پس تو فکر این نباش کە با دادن خوراک آدما برات ارزونتر بیفتە!

و دخترم هر بار کە بە دیدن رفقایش می رفت، در راە برگشت بە خانە، در حالیکە کولەپشتی اش پشتش بود و من در کنارش، درخواستش را تکرار می کرد. البتە این بار مظلومانەتر، آرامتر و با بار خواهش بیشتر. و من دلم یکهو گر می گرفت. یا اینکە هر بار غروبها فیلم کارتون نگاە می کرد، و یک دفعە سگی توی فیلم می دید، خواستەاش را یواشکی، برای اینکە مادرش عصبانی نشود، توی گوش من با کلمات شمردە می گفت.

و من هی تصویر سگ توی کلەام گندە و گندەتر می شد. دیگر از آن سگ ملوث، نازنین و کوچکی کە آن شب برگشت از خانە آننا از آن اسم بردە شدەبود، چیزی باقی نماندە بود. و هی تصویر سگهای قدیمی: سگ چوپانە، سگهای سم خورانیدە شدە دوران بچگی و زوزەهای سهمناکشان در ذهن و خاطرە من بزرگ و بزرگتر می شدند.

اما باز بخودم می گفتم شاید روزی بتوانم سگی بخرم. البتە بشرطی کە زمان هم اینچنین سریع نگذرد، و دختر کوچک و نازنینم هم کە من نمی خواهم عقدەای بار بیاید، اینقدر سریع بزرگ نشود.

فرخ نعمت پور

تەگەکان : ، ، ،

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *