فرخ نعمت پور
نوسەر

نوسەر

نوسەر ناوم فەڕۆخ نێعمەتپوورە و لە شاری بانە لە دایک بووم. یەکەمین نووسینەکانم لە بواری چیرۆک بە زمانی فارسی لە تەمەنی ١٥ ساڵیدا بووە لە ژێر کاریگەریی بەرهەمەکانی ڤیکتۆر هوگۆ کە وەک دەستنووس ماون و وەک بەشێک لە یادگاری ژیان و هەوڵی من بۆ بەنووسەربوون لە ئەرشیڤەکانمدا ماون. هەرچەند یەکجار بە تەمەنێکی کەم دەستم بە خوێندنەوەی هوگۆ کرد و بە گوێرەی پێویست لێم هەڵنەگرتەوە. هەمیشە هۆگری توند و تۆڵی خوێندنەوە بووم و لە گەڵیا خەریکی نووسینیش بوومە. لە بیرم دێت هەمیشە دەفتەرچەیەکم لە گیرفاندا بوو و بیر و هەستە کتوپڕییەکانی خۆمم تیا دەنووسینەوە. دواتر بەرەبەرە دەستم دایە نووسینی شیعر و…[ادامه]

نوسەر
خواندم !

بوی جادویی

کات 22/06/1404 600 بازدید

بوی جادویی

(برگردان: مهدی سیّدی –
نویسندە: فرخ نعمت پور)

همیشه عاشق این بو بود. بویی ترکیب‌شده از مرّکّب و از درخت و از اندیشۀ آدمی. بویی که به همۀ زمان‌ها شباهت داشت. با این بو هم به گذشته می‌رفت و هم دور دور در آینده‌. در این سفرها تبدیل می‌شد به تمام زندگی، به همۀ مردگان. تبدیل می‌شد به تمام موجودات زنده و غیرزنده‌ای که روزی از روزها از این راهرو «وجود» عبور کرده‌اند. بویی که خود «وجود» بود.

کتابخانه در محلّۀ زهواردررفتۀ شهر بود. خانه‌ای گلی و قدیمی. کتاب‌ها را در زمان جنگ به اینجا آورده‌بودند. می‌گفتند کتاب زودتر از هر چیزی آتش می‌گیرد. همین طوری هم بود. وقتی کتاب‌ها با اوّلین خمپاره آتش گرفتند خیلی سریع آتش گسترش یافت و محلّه‌ای از شهر را کامل فراگرفت.

به ویژه در زمستان‌ها صبح زود، به سرعت از خواب بلند می‌شد و می‌رفت قبل از این که کتابخانه باز شود، در حیاط و جلوی در چوبی قدیمی‌اش می‌ایستاد و در میان برف‌ها منتظر کارمند پیر می‌شد. در حالی‌که برف می‌بارید و دانه دانه به روی سر و شانه و گردنش پایین می‌آمد منتظر آن کلید پیر و زنگ‌زده می‌ماند که قرار بود از جیب کهنه و پاره پوره یکبار دیگر بیرون بیاید و درِ ساختمان جادویی را برای روز دیگر برای همیشه باز کند. بو آنقدر جادویی بود که بیرون را هم فراگرفته بود.

به محض بازشدن در به سرعت وارد می‌شد. کارمند هم همیشه با تبسّم و مهربانی راه را برایش باز می‌کرد که جلو بیفتد. او هم جلو می‌افتاد. خجالت هم نمی‌کشید. اصلاً وقت خجالت‌کشیدن نبود. جلوافتادن و واردشدن، بزرگ و کوچک نمی‌شناسد. علاقه تنها شناسنامه و گذرنامه بود.

داخل کتابخانه در میان راهرو و قفسه‌های به‌هم‌فشرده و آشفته می‌گشت. می‌ایستاد و درحالی‌که کتاب‌ها را پشت‌ورو می‌کرد؛ تلاش هم می‌کرد که آنها را هم بو بکشد. دیگر اینجا بو آنقدر تند بود مانند خود بو. مست مست. خوشبختانه کارمند هم زیاد پنجره‌ها را باز نمی‌کرد به خاطر زمستان، یا ندانم‌کاری و از سر تنبلی. یا از ترس دزدی. نمی‌داند. همین‌قدر می‌فهمد که این کار خودبه خود، رفتار خوبی بود.

این بو جدا از مرکّب و درخت و اندیشه، ریشه در چند جای دیگر هم داشت: در تاریخ، در نسل‌های گذشته و آن نگاه و نفس‌هایی که دیگر به عنوان نگاه و نفس باقی نمانده بودند. تو گویی همچون برفی است که در زمستان‌های نامعلوم آمده باشد. بعدها برای همیشه گم شده باشند.

کتابخانه بوی دلتنگی هم داشت.

او که کتاب‌های امانی را زیر بغلش می‌زند و به طرف خانه راه می‌افتد، احساس می‌کند دلتنگ‌ترین آدم دنیاست با آغوشی از مرکّب و درخت و اندیشه و تاریخ. نگاه و نفس‌های گم‌شده. می‌خواهد سریع به خانه برسد برای اینکه با بازکردن صفحات، دوباره همۀ آنها را مانند دانه‌های برف بیرون به زندگی برگرداند… داخل زندگی خودش و آن دنیایی که او هم قرار بود مانند دانه برف در آن آب شود.

وقتی صفحات را ورق می‌زند، موج بو در خانه‌شان به حرکت درمی‌آید. خوشبختانه کسی به او تذکّر نمی‌دهد. متوجّه شده که بعضی اوقات درختان از راه پنجره به داخل اتاق سرک می‌کشند.

شبها در جلوی نور فانوس، درحالی‌که در همۀ دنیا در خواب خوش به‌سرمی‌برند و خروپف می‌کنند او با تمام شش‌هایش بو را سرمی‌کشد و چشم‌هایش به دنبال واژه‌ها و جملات می‌دوند. این دویدن‌ها به پایان نمی‌رسند. گفته‌اند اگر در این دویدن‌ها به زمین نیفتی سرانجام به خطّ پایان می‌رسی.

چقدر دوست دارد نه فقط کتابخانۀپیر و حیاطش، بلکه تمام دنیا این بو را داشته باشند. شب‌ها قبل از اینکه خوابش ببرد به فکر این رؤیایش می‌افتد. چه کاری بکند خوب است؟ باید راهی باشد. کتاب‌ها می‌گویند: «هرچیزی در این دنیا امکان دارد. حتّی نشستن در برابر خدا و با او حرف‌زدن. یا خود ریختن تمام آب‌های دنیا در یک بطری و نگاه‌کردن به شنای نهنگ‌ها در آن. نهنگ‌های متنفّر از ساحل.

یک شب خواب می‌بیند که دنیا در آغاز خلقت است.آفتاب در شروع اوّلین انفجار خودش هست برای پیدایش سیّارات و ستارگان.در خواب او، آفتاب گلوله‌ای آتشین و سوزاننده هست از کتاب، از کتاب‌ها. وقتی انفجار رخ می‌دهد آفتابی از کتاب و چندین کتاب سیّاره‌ای و بی‌نهایت کتاب ستاره‌ای ریز ودرشت از او به وجودمی‌آید. از آن پس زمین آمادۀ حیات است.

یک شب خواب می‌بیند. در خوابش کارمند پیر، کلید را در کف رودخانۀ کنار شهر می‌اندازد و گمش می‌کند. حالا امکان دارد برای همیشه درهای کتابخانه باز باشد. او از ترس اینکه کتاب‌ها را بدزند یا کتابخانه آتش بگیرد از خواب می‌پرد. امّا چرا ترس؟ چه چیزی بهتر از این است که همۀ مردم شهر کتاب بدزند. آنگاه تمام خانه‌ها بوی کتاب می‌دهند.

مدّتی است چند نفر دیگر مانند او به کتابخانه رفت‌وآمد می‌کنند. مانند او میان برف‌ها می‌ایستند و در انتظار کلید زنگ‌زده هستند. همه با هم ایستاده‌اند. احساس می کند که بوی کتاب در حیاط شدیدتر است. تعجبّ می‌کند وقتی از کنارشان می‌گذرد بوی کتاب می‌دهند. برمی‌گردد و نگاهشان می‌کند. پس شهر چندان هم بیگانه نیست.

از آن روز می‌فهمد برای اینکه همه جا بوی کتاب بدهد، باید همگی مانند او آن چند نفر دیگر در زیر برف انتظار بازشدن در را بکشند و بعد در میان قفسه‌ها بگردند و کتاب‌ انتخاب کنند. باید همۀ شهر به آنجا بیایند. به فکر خواب گم‌شدن کلید در کف رودخانه می‌افتد.

الان هر شب در زیر نور فانوس و زمانی که برف می‌بارد و دانه‌های برف بی‌رحمانه همه جا را می‌پوشانند او کتابی را می‌خواند که ردیف انسان‌ها مانند یک صف باریک و دورودراز ایستاده‌اند یک سر این صف جلوی در کتابخانه و سر دیگر آن در جایی آنقدر دور که گم می‌شود.

مهم نیست که افراد آخر صف دیده نمی‌شوند. مهم این است که همه به این طرف می‌آیند. روزی نفرات آخر هم پیدایشان می‌شود. شاید در یک روز بهاری و زمانی که نه تنها هنگام برف، بلکه در میان گل‌های داخل حیاط، انتظار کارمند پیرِ کلید به دست را بکشند برای بازشدن در جادویی. همین که زندگی فرصت بیشتری به جسم پیرش بدهد.

زندگی به گونه‌ای پیش برود که تمام فصل‌ها حیاط پر از رفت‌وآمد شود.

یک روز از خواب بلند می‌شود و به کتابخانه می‌رود. می‌بیند که در حیاط گُل و برف در کنار هم هستند. درحالی‌که در بخشی از آسمان برف کم کم می‌بارد؛ در بخش دیگرش آفتاب می‌درخشد. در حیاط هم آدم‌ها، برخی داخل برف و برخی دیگر میان گل‌ها انتظار می‌کشند. آن کارمند پیر هم الان هم بوی برف می‌دهد هم بوی گل. به فکر فرو می‌رود که الان کجا بایستد. در  میان برف یا در میان گل‌ها؟ از وقتی که به یاد دارد بیشتر در میان برف انتظار کشیده است و فقط در میان برف بوده که بوی کتاب به مشامش رسیده است.

می‌رود و دقیق در مرز میان آنها می‌ایستد. یک طرفش از سرما می‌لرزد و در طرف دیگرش احساس گرمی می‌کند. عیناً مانند زمان خواندن کتاب. به دو نفر کنارش نگاهی می‌اندازد. یکی از آنها سراپا امید و دیگری هم سرد سرد. از چشم‌هایش خنجری نامرئی می‌درخشد.

به این فکر می‌کند که امکان دارد همۀ افراد این صف دور و دراز این طور باشند.

به یاد عشق خودش می‌افتد. یاد بویی ترکیب‌شده از مرکّب و از درخت و از اندیشۀ انسان. خوب با این حساب، امید و درخشش خنجر از کدامیک از آنهاست؟ از مرکّب، از درخت یا از اندیشه؟ همه چیز به اندیشه اشاره می‌کنند. مرکّب و درخت، بی‌آزارترین موجودات جهان هستند.

از عشق خودش متنفّر می‌شود. از بوی کتاب متنفّر است. امّا دیگر هم خودش، هم خانه‌‎اش و هم صف دورودراز جلوی کتابخانه این بو را می‌دهند. بویی که تا چشم کار می‌کند اشاره است به امید و به خنجر… به امیدددد وووو خنجرررررر.

24/5/1404 – 20/6/1404

سەرچاو: تەماتەی ئەهرامی سەلاسە/ بۆنی سیحراوی / لاپەڕەکانی 97  تا  101 / فەڕۆخ نێعمەتپوور، کەرەج: مانگ، 1393.

ترجمه از کردی به فارسی: مهدی سیّدی
اثر فرّخ نعمت‌پور

(ترجمه‌‌‌ای برای همراهانِ کتابخوان درعصر کتاب بهاران سنندج)

تەگەکان : ، ،

نوشته های مرتبط

7 پاسخ به “بوی جادویی”

  1. مهدی سیدی

    سپاس و پێزانین. هەستێکی هاوبەشە لە نێوان خوێنەرانی کتێب.

  2. آزیتا ثنایی

    آزیتا ثنایی ۲۳/۶/۱۴۰۴
    درود وسپاس. بوی جادویی تداعی کتیوخانه کان دوران منالی. ماله کۆنە کانوو کتێو.بۆنی کتێوتێکە ل تە ک ژیان.کتێو ژیانه و ژیان کتێو .
    همە چیزبە اندیشە اشارە دارد. بلە ئەو م رە سته بە باوڕمن ژیانه …‌
    قه لمتان مانا

  3. نگار رحیم‌زاده

    زور جوان و عالی بژین و دست خوش

  4. سیوان خسروی

    سڵاو و ڕێزی تایبەت بۆ مامۆستای هەستیار سەییێدی ڕێزدار
    سپاسی چالاکیوو کارابوونتان ئەکەم. وە دسخۆشیتان لێ ئەکەم لەبەشدارکردنی هۆگرانووخوێنەرانی کتێب.

  5. جوانە دەست خۆش، بەڵام نەمزانی بۆچه لە ئاخرۆ لە بۆنی کتێب بێزار بوو.

  6. سڵاو و ڕێز ، لەسەر کارتێکەری ئەو نووسراوە و هەستێک کە پێی بەخشیم، ئەمەم نووسیوە:

    دلم هنوز
    در کوچه‌های برف‌آلودِ کتابخانه است،
    آنجا که پیرمردی با کلید زنگ‌زده
    دری کهنه را می‌گشود
    و جهانی از عطر واژه‌ها
    بر من فرود می‌آمد.

    ای بو،
    ای بوی جاودان!
    از جوهر و درخت آمدی
    و در اندیشه‌ی انسان
    خانه کردی.
    در تو گذشته می‌خوابد،
    در تو آینده بیدار است.

    من با تو زیسته‌ام،
    در فانوس شب،
    در روشنایی لرزانِ کلمات،
    که همچون برف بر صفحه می‌نشستند
    و در دل من
    ستاره می‌رویاندند.

    امّا چه غریب است این عشق!
    که در یک دم،
    امید می‌بخشد
    و در دمی دیگر،
    خنجری پنهان در قلب می‌نشاند.

    اکنون نیز
    میان برف و گل ایستاده‌ام؛
    نیمی‌ام می‌لرزد،
    نیمی‌ام می‌سوزد.
    و من، با دستانی پر از مرکّب و اندیشه،
    به صفی بی‌پایان چشم دوخته‌ام
    که از درِ کوچک کتابخانه آغاز می‌شود
    و به بی‌کرانگیِ انسان می‌رسد.

    ای عشق کاغذی،
    ای بوی جاودانگی!
    اگرچه زخم می‌زنی،
    من باز هم تو را می‌بویم،
    پناه خاموش دل‌های زخمی،
    هر صفحه‌ات چراغی‌ست
    که در شب می‌سوزد.

    اگرچه خنجر در کمین است،
    من باز
    به سوی تو می‌آیم،
    چون مسافری
    که در طوفان،
    فقط به نور می‌اندیشد.

    2725/6/25

  7. مهدی سیدی

    خ. فەتحی
    دلم هنوز
    در کوچه‌های برف‌آلودِ کتابخانه است،
    آنجا که پیرمردی با کلید زنگ‌زده
    دری کهنه را می‌گشود
    و جهانی از عطر واژه‌ها
    بر من فرود می‌آمد.

    ای بو،
    ای بوی جاودان!
    از جوهر و درخت آمدی
    و در اندیشه‌ی انسان
    خانه کردی.
    در تو گذشته می‌خوابد،
    در تو آینده بیدار است.

    من با تو زیسته‌ام،
    در فانوس شب،
    در روشنایی لرزانِ کلمات،
    که همچون برف بر صفحه می‌نشستند
    و در دل من
    ستاره می‌رویاندند.

    امّا چه غریب است این عشق!
    که در یک دم،
    امید می‌بخشد
    و در دمی دیگر،
    خنجری پنهان در قلب می‌نشاند.

    اکنون نیز
    میان برف و گل ایستاده‌ام؛
    نیمی‌ام می‌لرزد،
    نیمی‌ام می‌سوزد.
    و من، با دستانی پر از مرکّب و اندیشه،
    به صفی بی‌پایان چشم دوخته‌ام
    که از درِ کوچک کتابخانه آغاز می‌شود
    و به بی‌کرانگیِ انسان می‌رسد.

    ای عشق کاغذی،
    ای بوی جاودانگی!
    اگرچه زخم می‌زنی،
    من باز هم تو را می‌بویم،
    پناه خاموش دل‌های زخمی،
    هر صفحه‌ات چراغی‌ست
    که در شب می‌سوزد.

    اگرچه خنجر در کمین است،
    من باز
    به سوی تو می‌آیم،
    چون مسافری
    که در طوفان،
    فقط به نور می‌اندیشد.

    کاک جەماڵ حسەینی، ئەم شیعرەی خانم فەتحی وەرگێڕاوەتە سەر زمانی کوردی. لە سەر ئیزنی خۆیان لێرە دایئەنێم.

    دڵم هێشتا 
    لە کۆڵانە بەفریەکانی کتێبخانەکەیە، 
    ئەوێ کە پیاوێکی پیر بە کلیلێکی ژەنگن
    دەرگایەکی کۆنی دەکردەوە 
    و جیهانێک لە بۆنی عەتری وشەکان 
    داگیرمی دەکرد. 

    ئەی بۆن، 
    ئەی بۆنی هەتاهەتایی! 
    لە مژاڵ و دار هاتیت 
    و لە مێشکی مرۆڤدا 
    ماڵت کرد.
    لە تۆدا ڕابردوو خەوتووە، 
    لە تۆدا داهاتوو بەئاگایە. 

    من لەگەڵ تۆ ژیاوم، 
    لە فانۆسی شەودا، 
    لە ڕووناکییەکی لەرزۆکی وشەکاندا، 
    کە وەک بەفر لەسەر پەڕەکان دەنیشتن 
    و لە دڵمدا 
    ئەستێرەیان دەڕواند.

    بەڵام چەند سەیرە ئەم خۆشەویستییە! 
    کە لە یەک چرکەدا، 
    هیوا دەبەخشێت 
    و لە چرکەیەکی دیکەدا، 
    خنجەرێکی شاراوە ئەچێ بە دڵدا

    ئێستاش 
    لە نێوان بەفر و گوڵدا وەستاوم؛ 
    نیوەیەکم دەلەرزێت، 
    نیوەیەکەم دەسووتێت. 
    دەستم پڕە لە مژاڵ و بیر و
    چاوەڕوانی ڕیزێکی بێ‌کۆتایم 
    کە لە دەرگای بچووکی کتێبخانەکە دەست پێدەکات 
    و بە بێ سنووری مرۆڤ دەگات. 

    ئەی خۆشەویست قاقەزی،ئەی قاقەزی خۆشەویست!
    ئەی بۆنی نەمر! 
    ئەگەرچیش بریندارم دەکەیت، 
    هێشتاش هەر بۆنت هەڵ دەمژم، 
    داڵدەی بێ‌دەنگی دڵە بریندارەکان!
    هەر پەڕەیەکت چرایەکە 
    کە لە شەودا دەسووتێت. 

    ئەگەرچیش خنجەر لە کەمنیە، 
    من دیسان 
    بەرەو تۆ دێم، 
    وەک ڕیبوارێک
    کە لە زریاندا، 
    تەنیا بیر لە رووناکایی دەکاتەوە.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *