معاملە آدمها

معاملە آدمها

معاملە آدمها شغالی در جنگلی زندگی می کرد. جنگلی خرم با درختان بیشمار، گیاهان سرسبز، برکەها و رودخانەای بسیار زیبا با آبی زلال. شغال، کم کم پیر شدە بود و مدتی بود بجز موش نمی توانست حیوان دیگری را شکار کند. از بس گوشت موش خوردەبود دلش بهم می خورد. حالش زار بود. او کە در نزدیکی روستائی زندگی می کرد و دیدە بود چگونە آدمها با همدیگر کالاهایشان را معاوضە می کنند، روزی هنگام شکار یک موش چاق و چلە فکر بکری بە ذهنش خطورکرد. پیش خود گفت چرا گوشت موش را با شیر جوان همسایە کە همیشە از…[ادامه]

معاملە آدمها
خواندم !