فرخ نعمت پور
نوسەر

نوسەر

فەڕۆخ نێعمەتپوور نووسەر و رۆژنامەنووس لە ساڵی ١٣٤٤ی ھەتاوی لە شاری بانە، کوردستانی ئێران لە دایکبووە.. خاوەن لیسانسە لە بواری فەلسەفە لە زانکۆی بلیندەرن لە ئۆسلۆ. ئەم نووسەرە لە بواری رۆمان، چیرۆک و وتاری سیاسی و فکری دا چالاکە و گەلێک بەرھەمی لەم بوارانەدا پێشکەش کردووە. ئیستاکە لە وڵاتی نۆروێژ دەژی و بەردەوامە لە کاری نووسین. --- بەرهەمەکان ---- رۆمان: پەڕەسێلکەکانی کۆچ — ١٩٩٨ ساڵەکانی خەون — ٢٠١٠ پێنج سەفەر، وێنەیەک — ٢٠١٣ باڵندەی بریندار، ماسی سەرسام — ٢٠١٤ گوناھی گەورە — ٢٠١٥چیرۆکی شۆڕش — ٢٠١٦خەیاڵاتی بێھودە — ٢٠١٨کاتێک ھاشم لە زیندان گەڕایەوە — ٢٠١٩ماجراهای بابا — (مجموعه داستانهای به هم پیوسته) —…[ادامه]

نوسەر
خواندم !

دسته: داستان

  • لعنت بر تو پوتین!

    لعنت بر تو پوتین!

    یک مزدور چچنی کە تازە از مرز ترکیە و سوریە شبانە بطور مخفی با تعدادی دیگر از جنگجویان همرزمش گذشتەبود، هنوز بە اطراف حلب نرسیدە در یک بمباران غیرمنتظرە هواپیماهای مافوق پیشرفتە روسی جان خود را از دست داد. او کە بشدت از این واقعە خشمناک بود با پای پیادە دوبارە از مرز گذشت و […]

  • روز عید

    روز عید

    از: ishaq@yahoo.com تاریخ: ١۵ مرداد ١٣٩۶ بە:m.taiar@hotmail.com موضوع: گوسپند سلام دوست عزیز سلام، بقول خارجی ها های. خیلی وقتە برات ای میلی نفرستادەام. امروز بە یادت بودم. یعنی بە یادت افتادم. حالا بهتر بگم یعنی چیزی اتفاق افتاد کە بە یادت افتادم. و اگە بە یادت نمی افتادم نمی دونستم چیکار کنم، یعنی چە جوری […]

  • احساس خوب

    احساس خوب

    مدتیست احساس بسیار خوبی دارم. بە تقویم روی میزم نگاە می کنم. سال ١۵٠٠ شمسی است. در صندلی ام لم دادە، دستهایم را پشت سر بهم گرە زدە، پاها را روی میز قراردادە و از پنجرە بە بیرون آفتابی خیرە می شوم. زندگی چە زیباست. آسمان آبی چقدر آبی می درخشد، و صدای پرندگان چە […]

  • فرخ نعمت پور

    داستانهای مینیمال

    او شنیدەبود پایان شب سیە سفید است. پس فردا انقلاب می شود. تا فردا با شور و شوق لنین را خواند، روزا لوکزامبورگ را خواند، گرامشی را خواند، شعرهای شاملو را از بر کرد و دن آرام را هم خواند. صبح کە شد و آفتاب بر لب بام دمید، او جلو پنجرە آمد و بە […]

  • فرخ نعمت پور

    گورستان رویایی

    کسی نمی داند چگونە، اما بشیوەای اتفاقی گورهای شاە و صدام کنار هم افتادەبودند، و شبی هر دو در سکوت سنگین قبرستان همزمان از گورهایشان آمدند بیرون. نصفی، آنان سکوت نیمە شب و خنکای شب را دوست داشتند. و نصفی دیگر اینکە مردەها تنها اجازە دارند شبها بیرون بیایند. البتە نە بعلت اینکە هوا تاریک […]

  • فرخ نعمت پور

    رویای شاهزادە

    شاهزادە با اینکە عمرش نزدیک بە شصت سال بود، صبحی بهاری هنگامیکە از خواب بیدار شد خود را در تختخواب بیشتر از پنجاە سال پیش یافت. از پنجرە بیرون را نگاە کرد. بیرون هم همان پنجاە سال پیش. درختهای بلند باغ با حوض بزرگ و آواز پرندگان همیشەیی نگاهش را ربودند. شاهزادە کە تە ذهنش […]

  • فرخ نعمت پور

    آسایش موش

    موش از موش بودن خود خستە شدە بود. آنقدر در ترس و لرز زیستە و در سوراخ سمبەها از ترس خزیدە بود کە دیگر نا نداشت. بنابراین روزی تصمیم جانانەای گرفت. او رو بە درگاە خدا نهاد. ـ خدای بزرگ از موش بودن خود خستەام! خدا با چشمان خود کە می توانست ذرات را هم […]

  • خلیفەای کە خلیفە ماند

    خلیفەای کە خلیفە ماند

    افسانە سیاسی یکی بود یکی نبود، در زمانهای نە خیلی قدیم و شاید هم در همین زمان حال، کە می تواند در عین حال بودنش بسیار قدیمی هم باشد، خلیفەای بود کە بر سرزمین پهناوری حکم می راند. سرزمینی وسیع با کوههای سربەفلک کشیدە، جنگلهای مدیترانەای و بیابانهای وسیع و بی انتها. در این سرزمین، […]

  • در آن دوردستها

    در آن دوردستها

    همە چیز از آن روزی شروع شد کە او در کنار ساحل، نشستە، در رویای رسیدن بە آن سوی آبهای بیکران، خیال خود را بە پرندەای تبدیل کردە و در جستجوی رسیدن، بە آن سوی ها فرستادەبود. او کە راهی طولانی را پیمودە و بە این ساحل سرتاسر شنی با آبهای تیرە و طوفانی رسیدە […]

  • یک شب

    یک شب

    یک شب کە خوابم نمی برد و از فرط نشستن در سکوت، گشت بیهودە درون اتاقها، نگریستن بە عکسهای قدیمی روی دیوارها و پژواک بیهودە افکار در درون مغز خستە شدە بودم، تصمیم گرفتم بیرون بروم. و رفتم. اواخر تابستان بود و درازای شب و روز بهم نزدیک شدەبودند. از خانە بیرون آمدم، بعد از […]

  • خندەرویان مرکز شهر

    خندەرویان مرکز شهر

    منطقە خاورمیانە اعصابم را خرد، و سرم را بشدت بدرد می آورد. بنابراین اگرچە شب دیرهنگام است و دنیا خاموش و سیاە، و البتە با رقص رنگهای ناپیدا در بطن نورهای سرگردان، اما من لباسهایم را می پوشم، سویچ ماشینم را از روی گنجە قدیمی قهوەای رنگ برمی دارم و بیرون می روم. دلم هوای […]

  • بِگم، ... بِگم!

    بِگم، … بِگم!

    احمدی نژاد با آن تە ریش قمپزی، موهای جوگندمی، چشمان ریز و لبخند خنثی در حالیکە پاکت میوەای دستش بود و داشت سیب زمینی های سرە را از ناسرە جدا می کرد و یکی یکی در پاکت رنگ قهوەای می انداختشان، سرش را بلند کردە و رو بە صاحب مغازە با صدای دورگە و لحنی […]