دسته: داستان
-
بە شرط باخت
بە شرط باخت او خودش را از تیپ باختها بە حساب می آورد. برای همین بقول خودش یک قیافە باختی هم برای خودش ساختە بود. شاید بپرسید کە قیافە باختی چگونە است؟ بە نظر او جواب خیلی سادە بود، دشوار نبود، درست مثل خود باخت. یک سبیل کلفت، یک کلاە مردانە فرانسوی و چشمانی تیز […]
-
سگ یا گربە
ماندە بودم کدام را بخرم، سگ یا گربە. البتە خود مفهوم و عمل خریدن برایم مهم نبود. من جزو آن تیپ از آدمها هستم کە راحت می توانم بخرم، اما قبل از هر چیز باید موضوع خرید را از هر جهت بسنجم. برای همین دوستانم می گویند کە من بر خلاف ادعای خودم آدم بخیل […]
-
خانە سفید
خانە سفید درست آن طرف خیابان، روبروی خانەام، خانەای بزرگ وجود دارد با دیوارهای سفید و پنجرەهای تاریک و نیمەتاریک. من علیرغم اینکە سالهاست روبروی آن خانە زندگی می کنم، اما هیچوقت تا امروز بدان بدقت نگاە نکردە و نیندیشیدە بودم. و درست یک روز هنگامیکە می خواستم از خیابان عبور کردە و بە آن […]
-
سایەها تشییع می کنند
سایەها تشییع می کنند او مرد بزرگی بود، رهبر و سیاستمداری برای همە عمر، و نە تنها برای همە عمر خود، بلکە برای نسلهای متوالی ای کە طبق قانون زندگی می بایستی می آمدند و مدتی در این زمین گردان سرگردان در بانهایت می زیستند و می رفتند،… سیاستمداری آنقدر بزرگ کە در خانەای بزرگ […]
-
تشییع جنازە
تشییع جنازە او احساس می کرد در مدت بیشتر از شش دهە زندگی، همە چیز (یعنی آن چیزهائی کە برای هر آدمی وقوع آن ممکن است) را تجربە کردە بود، نە تنها مراحل مختلف عمر، بلکە حتی زندان، ترس از مرگ ناخواستە، و دوری از وطن را، اما یک چیز کماکان باقی ماندەبود، چیزی کە […]
-
سیارەای بدون شرق و غرب
سیارەای بدون شرق و غرب من هر شب، اگر هوا یاری دهد و آسمان ابری و بارانی نباشد، در بالکن رو بە دریایم می نشینم و در آسمان غرق در ستارەها خیرە می شوم. من این کار را بیاد سخنان دوستی انجام می دهم کە در بیمارستانی جان سپرد نزدیک بە زندانی کە در آن […]
-
میانجی سرخپوست
میانجی سرخپوست می گفت از دست همسرم کلافە شدە بودم، دیگە بیشتر طاقت و تحمل نداشتم. می دونستم دوستم دارە و فکر و خیال خیانت توی دلش نیست، اما اعمالش دیگە تحمل کردنی نبود. بیخود و بی جهت با رفقام و با هر آشنای هردمبیلی ور می رفت، مثل خارجیها می رفت رو زانوهای ورپریدەشون […]
-
احساس فاجعە
احساس فاجعە حادثە عجیبی بود، ولی باورکردنی،… باور کنید! موقعی کە در آن شب بدون ابر، اما عاری از ستارگان از قطار پیادە شدم، آنها را همراە خودم نداشتم. عجیب بود! من کە همیشە آدم بسیار دقیق و هشیاری بودم، اما این بار از بی مبالاتی خودم خشکم زد. وحشتزدە شدم. خوشبختانە چند ثانیەای طول […]
-
هوای خوب
هوای خوب امروز ساعت یازدە از خواب بیدار شدم. شنبە بود و تعطیل. قرار بود تا چهار بعداظهر بخوابم (البتە قول دیروقت دیشب خودم را در بابت دوری امروز از کامپیوتر بخوبی بیاد دارم)، اما بیدار شدم، از صدای پرندگان در آستانە پاییز بود یا نجوای زرد آفتاب، نمی دانم. همینقدر می دانم کە بیدار […]
-
همزاد
همزاد مادرم می گفت کە او (یعنی نە مادرم)، با من زادە شد، درست در اولین ماە بهار سال! گفت در اتاقی با دیوارهای کاهگلی، با دو پنجرە چوبی مشرف بر یک بام کە در ادامە آن غروب شهر قرار داشت. من کە از تعجب چنان بهت زدە شدبودم کە دستانم تا ماە رسید و […]
-
بازگشت از جبهە
بازگشت از جبهە (بە آنانی کە در جنگها پیر شدند) در سر راە بازگشت بە خانە، در اولین رستورانی کە اتوبوس خاکستری رنگ توقف کرد، بعد از توالت، در جلو آئینە کثیفی ایستاد و پس از اینکە دستهایش را آرام آرام شست، بە چهرە خود خیرە گشت. صورتی پڕ چین و چروک با موهای خاکستری […]
-
جادە تمدن
جادە تمدن آقای خاطرە، کارمند ادارە راە و ترابری، مسئول پروژەهای جادەکشی در یکی از مناطق غرب استان است. او سالهاست در این منسب قرار دارد و همیشە با افتخار دستی بە ریش سفید خودش کشیدە و می گوید: “من این افتخار را دارم کە مردم مناطق غربی را بە تمدن وصل کردەام، افتخاری کە […]




