فرخ نعمت پور
نوسەر

نوسەر

نوسەر ناوم فەڕۆخ نێعمەتپوورە و لە شاری بانە لە دایک بووم. یەکەمین نووسینەکانم لە بواری چیرۆک بە زمانی فارسی لە تەمەنی ١٥ ساڵیدا بووە لە ژێر کاریگەریی بەرهەمەکانی ڤیکتۆر هوگۆ کە وەک دەستنووس ماون و وەک بەشێک لە یادگاری ژیان و هەوڵی من بۆ بەنووسەربوون لە ئەرشیڤەکانمدا ماون. هەرچەند یەکجار بە تەمەنێکی کەم دەستم بە خوێندنەوەی هوگۆ کرد و بە گوێرەی پێویست لێم هەڵنەگرتەوە. هەمیشە هۆگری توند و تۆڵی خوێندنەوە بووم و لە گەڵیا خەریکی نووسینیش بوومە. لە بیرم دێت هەمیشە دەفتەرچەیەکم لە گیرفاندا بوو و بیر و هەستە کتوپڕییەکانی خۆمم تیا دەنووسینەوە. دواتر بەرەبەرە دەستم دایە نووسینی شیعر و…[ادامه]

نوسەر
خواندم !

دسته: داستان

  • در تەوتوی اندیشە سمبولیک

    در تەوتوی اندیشە سمبولیک

    در تەوتوی اندیشە سمبولیک در حالی کە چشمانش را بە پرندە محبوس خود دوختە است و با دست در تلاش است پرواز سریع و کوتاهش را در فضای محدود قفس تعقیب کند، جملات سمبولیک همیشگی فضای ذهنش را بە تلاطم درمی آورند، این کە “پایان شب سیە سفید است” و “زمستان بە پایان می رسد […]

    12/04/2017 0 لێدوان 1,807 بازدید زۆرتر...
  • من اورا چنین بە یاددارم

    من اورا چنین بە یاددارم

    من اورا چنین بە یاددارم من او را در سال ٥٧ در جریان تظاهراتهای خیابانی بار دیگر دیدم. باری کە آن سال بارها تکرار شد. من او را دوبارە دیدم. اوئی کە او بود. اوئی کە مثل اوهای دیگر نبود. با آن نگاە، با آن قامت و با آن سکوت کە بخشی مهم از شخصیت […]

    05/03/2017 0 لێدوان 1,893 بازدید زۆرتر...
  • بە شرط باخت

    بە شرط باخت

    بە شرط باخت او خودش را از تیپ باختها بە حساب می آورد. برای همین بقول خودش یک قیافە باختی هم برای خودش ساختە بود. شاید بپرسید کە قیافە باختی چگونە است؟ بە نظر او جواب خیلی سادە بود، دشوار نبود، درست مثل خود باخت. یک سبیل کلفت، یک کلاە مردانە فرانسوی و چشمانی تیز […]

    22/12/2016 0 لێدوان 1,973 بازدید زۆرتر...
  • سگ یا گربە

    سگ یا گربە

    ماندە بودم کدام را بخرم، سگ یا گربە. البتە خود مفهوم و عمل خریدن برایم مهم نبود. من جزو آن تیپ از آدمها هستم کە راحت می توانم بخرم، اما قبل از هر چیز باید موضوع خرید را از هر جهت بسنجم. برای همین دوستانم می گویند کە من بر خلاف ادعای خودم آدم بخیل […]

    06/12/2016 0 لێدوان 2,036 بازدید زۆرتر...
  • خانە سفید

    خانە سفید

    خانە سفید درست آن طرف خیابان، روبروی خانەام، خانەای بزرگ وجود دارد با دیوارهای سفید و پنجرەهای تاریک و نیمەتاریک. من علیرغم اینکە سالهاست روبروی آن خانە زندگی می کنم، اما هیچوقت تا امروز بدان بدقت نگاە نکردە و نیندیشیدە بودم. و درست یک روز هنگامیکە می خواستم از خیابان عبور کردە و بە آن […]

    29/11/2016 0 لێدوان 1,979 بازدید زۆرتر...
  • سایەها تشییع می کنند

    سایەها تشییع می کنند

    سایەها تشییع می کنند او مرد بزرگی بود، رهبر و سیاستمداری برای همە عمر، و نە تنها برای همە عمر خود، بلکە برای نسلهای متوالی ای کە طبق قانون زندگی می بایستی می آمدند و مدتی در این زمین گردان سرگردان در بانهایت می زیستند و می رفتند،… سیاستمداری آنقدر بزرگ کە در خانەای بزرگ […]

    15/11/2016 0 لێدوان 1,955 بازدید زۆرتر...
  • تشییع جنازە

    تشییع جنازە

    تشییع جنازە او احساس می کرد در مدت بیشتر از شش دهە زندگی، همە چیز (یعنی آن چیزهائی کە برای هر آدمی وقوع آن ممکن است) را تجربە کردە بود، نە تنها مراحل مختلف عمر، بلکە حتی زندان، ترس از مرگ ناخواستە، و دوری از وطن را، اما یک چیز کماکان باقی ماندەبود، چیزی کە […]

    29/10/2016 0 لێدوان 1,965 بازدید زۆرتر...
  • سیارەای بدون شرق و غرب

    سیارەای بدون شرق و غرب

    سیارەای بدون شرق و غرب من هر شب، اگر هوا یاری دهد و آسمان ابری و بارانی نباشد، در بالکن رو بە دریایم می نشینم و در آسمان غرق در ستارەها خیرە می شوم. من این کار را بیاد سخنان دوستی انجام می دهم کە در بیمارستانی جان سپرد نزدیک بە زندانی کە در آن […]

    05/10/2016 0 لێدوان 1,958 بازدید زۆرتر...
  • میانجی سرخپوست

    میانجی سرخپوست

    میانجی سرخپوست می گفت از دست همسرم کلافە شدە بودم، دیگە بیشتر طاقت و تحمل نداشتم. می دونستم دوستم دارە و فکر و خیال خیانت توی دلش نیست، اما اعمالش دیگە تحمل کردنی نبود. بیخود و بی جهت با رفقام و با هر آشنای هردمبیلی ور می رفت، مثل خارجیها می رفت رو زانوهای ورپریدەشون […]

    11/09/2016 0 لێدوان 1,974 بازدید زۆرتر...
  • احساس فاجعە

    احساس فاجعە

    احساس فاجعە حادثە عجیبی بود، ولی باورکردنی،… باور کنید! موقعی کە در آن شب بدون ابر، اما عاری از ستارگان از قطار پیادە شدم، آنها را همراە خودم نداشتم. عجیب بود! من کە همیشە آدم بسیار دقیق و هشیاری بودم، اما این بار از بی مبالاتی خودم خشکم زد. وحشتزدە شدم. خوشبختانە چند ثانیەای طول […]

    09/09/2016 0 لێدوان 1,895 بازدید زۆرتر...
  • هوای خوب

    هوای خوب

    هوای خوب امروز ساعت یازدە از خواب بیدار شدم. شنبە بود و تعطیل. قرار بود تا چهار بعداظهر بخوابم (البتە قول دیروقت دیشب خودم را در بابت دوری امروز از کامپیوتر بخوبی بیاد دارم)، اما بیدار شدم، از صدای پرندگان در آستانە پاییز بود یا نجوای زرد آفتاب، نمی دانم. همینقدر می دانم کە بیدار […]

    06/09/2016 0 لێدوان 1,941 بازدید زۆرتر...
  • همزاد

    همزاد

    همزاد مادرم می گفت کە او (یعنی نە مادرم)، با من زادە شد، درست در اولین ماە بهار سال! گفت در اتاقی با دیوارهای کاهگلی، با دو پنجرە چوبی مشرف بر یک بام کە در ادامە آن غروب شهر قرار داشت. من کە از تعجب چنان بهت زدە شدبودم کە دستانم تا ماە رسید و […]

    06/09/2016 0 لێدوان 2,013 بازدید زۆرتر...