بازگشت
بازگشت من و آقای داودی سالهای سال است همسایە هستیم. من و او در خیلی چیزها شبیە همدیگر هستیم. اینکە هر دو عضو یک حزب...
1 دقیقه مطالعه
چیزی تغییر کردە
چیزی تغییر کردە سال شصت و چهار بود. دقیق پنج سال از جنگ ایران و عراق می گذشت. شهر کە تنها دە کیلومتر از مرز...
1 دقیقه مطالعه
اعدام
اعدام روی چهارپایە اعدام، حلقە طناب در گردن بودم کە تلفن همراهم زنگ زد. بە جلاد کە آن پایین ایستادەبود، و در فکر لگدزدن بە...
1 دقیقه مطالعه
بخاری
بخاری مادر گفت بیرون سردە، زمستان آمدە و دیشب برف زیادی باریدە. من بخاری را با خودم برداشتم، و زدم بیرون. آری هوا سردبود. مادر...
0 دقیقه مطالعه
کسی می رود
کسی می رود دیشب من همه اش خواب میدیدم. یعنی من نە تنها دیشب، بلکە مدتهاست مرتب خوابم می بینم. البتە نە از آن خوابهائی...
0 دقیقه مطالعه