دسته: داستان
-
سفر بە بیکران
سفر بە بیکران دایە غنچە، سالهای طولانی در خانە زیستەبود. او تقریبا همیشە خانە بود. دایە تنها برای عیادت اقوام، عروسی های گاەبگاهی، و مراسم ختم آشنایان از خانە پا بە بیرون می گذاشت. او آنقدر در خانە قدیمی، کە حال زمان از سر و رویش می بارید، ماندەبود کە عین در و دیوارهایش شدەبود. […]
-
بازگشت
بازگشت من و آقای داودی سالهای سال است همسایە هستیم. من و او در خیلی چیزها شبیە همدیگر هستیم. اینکە هر دو عضو یک حزب سیاسی بودیم (البتە بدون اینکە از این موضوع مطلع باشیم)، هر دو مثل هم از میهن فرار کردەبودیم، محض اتفاق هر دو بە ترکیە رفتەبودیم، بعد از آنجا بە اسکاندیناوی […]
-
ساعت مچی قدیمی
ساعت مچی قدیمی یک ساعت قدیمی سیتی زن توی جعبەام در خانە دارم. سالهای طولانیست دارمش. مال دائی ام بود. دائی ام کە در یک درگیری در منطقەای میان بانە و سردشت کشتەشد. با رفیقش. جسد یک ماە توی گور بود کە دوبارە برای شناسائی درش آوردیم. خبر مرگ آمدەبود و اما اطمینانی از آن […]
-
چیزی تغییر کردە
چیزی تغییر کردە سال شصت و چهار بود. دقیق پنج سال از جنگ ایران و عراق می گذشت. شهر کە تنها دە کیلومتر از مرز عراق فاصلە داشت تقریبا از سال ۶۲ بە بعد بطور مرتب بمباران می شد. خیلی ها برای همیشە رفتەبودند، و بە شهرهائی کە بیشتر امن بودند و از مرز فاصلە […]
-
اعدام
اعدام روی چهارپایە اعدام، حلقە طناب در گردن بودم کە تلفن همراهم زنگ زد. بە جلاد کە آن پایین ایستادەبود، و در فکر لگدزدن بە چهارپایە نگەدارندە حیات من بود نگاهی پرسشگرانە انداختم. یعنی اینکە لطفا موبیلم را از جیبم دربیاورید تا بتوانم بە فردی کە زنگ زدە جواب بدهم. من کە تحت تاثیر یک […]
-
پری دریایی
پری دریایی برگهای زرد و قرمز پاییزی روی برف سفید افتادەاند. صبح زود یک روز زمستانی است. من اولین کسی هستم کە برف باریدە دیشب را لگدکوب می کند. سکوت عجیبی حکمفرا است. انگار برف صداها را همە بلعیدەاست. حتی صدای قدمهای من هم بگوش نمی رسد! برف میل عجیبی بە آرامش دنیا دارد. در […]
-
مقاومت
مقاومت آوازخواندن ژست مخصوص بەخود را دارد، و فکر کنم همە جای عالم، روی این کرە خاکی چنین است. خصلتی مشترک و شاید مادرزادی میان همە. آدمها آواز کە می خوانند، معمولا ابتدا گردنشان را می کشند، بعد سرشان را بالا می گیرند و در حالیکە گلویشان را پر از باد می کنند در آخرین […]
-
بخاری
بخاری مادر گفت بیرون سردە، زمستان آمدە و دیشب برف زیادی باریدە. من بخاری را با خودم برداشتم، و زدم بیرون. آری هوا سردبود. مادر مثل همیشە دروغ نمی گفت. راستی کجا می خواستم بروم؟ یادم نمی آید. انگار سرمای زمستان, آن را از یادم بردەاست. اما مهم نیست. مهم بیرون بودن است. مگر قرار […]
-
کسی می رود
کسی می رود دیشب من همه اش خواب میدیدم. یعنی من نە تنها دیشب، بلکە مدتهاست مرتب خوابم می بینم. البتە نە از آن خوابهائی کە در آن کسی می آید. نە، از آن خوابهائی کە کسی می رود. و کسی می رود. یعنی هر شب در خواب من او می رود. در خواب، من […]
-
شاید سگی بخرم
شاید سگی بخرم روزگاریست در خارجە زندگی می کنم. تقریبا مدت زیادی نگذشتەبود کە بعد از اولین دیدار دختر شش سالەام از یک خانوادە خارجی، البتە بە یمن رفاقت با دختر شش سالەاشان، بمحض برگشت بە خانە از من خواست کە برایش سگی بخرم. این را توی مسیر راە خانەامان، کە کوچە دور و درازی […]
-
قاب خشک
قاب خشک عکسی از جمعە غمگین را توی قاب خشک روی دیوار قرار می دهم. بیرون ابرها قهوەای اند، و اشکهای زرد از آنها شرشر می بارند. ناودانهای روی دیوار، آواز بیداد را سر می دهند. نمی دانم خستەام یا نە، تنها اینکە لبهایم را هیچ فریادی مهمان نیست و صدائی نمی آید کە “موسم […]
-
سیاە ـ سفید
سیاە ـ سفید بە قاب عکس روی دیوار خیرە می شوم. عکسی از دهە پنجاە و یا شاید چهل. عکسی سیاە ـ سفید از یک رفیق. بهتر بگویم از رفیقی سیاە ـ سفید. با سبیلی کلفت، نگاهی سنگین، موهای فرفری و پوستی کە شفافیت آن بە ماە می زند. همە چیز چنان حکایتی از استحکامی […]




