دسته: داستان
-
خلیفەای کە خلیفە ماند
خلیفەای کە خلیفە ماند افسانە سیاسی یکی بود یکی نبود، در زمانهای نە خیلی قدیم و شاید هم در همین زمان حال، کە می تواند در عین حال بودنش بسیار قدیمی هم باشد، خلیفەای بود کە بر سرزمین پهناوری حکم می راند. سرزمینی وسیع با کوههای سربەفلک کشیدە، جنگلهای مدیترانەای و بیابانهای وسیع و بی […]
-
در آن دوردستها
در آن دوردستها همە چیز از آن روزی شروع شد کە او در کنار ساحل، نشستە، در رویای رسیدن بە آن سوی آبهای بیکران، خیال خود را بە پرندەای تبدیل کردە و در جستجوی رسیدن، بە آن سوی ها فرستادەبود. او کە راهی طولانی را پیمودە و بە این ساحل سرتاسر شنی با آبهای تیرە […]
-
یک شب
یک شب کە خوابم نمی برد و از فرط نشستن در سکوت، گشت بیهودە درون اتاقها، نگریستن بە عکسهای قدیمی روی دیوارها و پژواک بیهودە افکار در درون مغز خستە شدە بودم، تصمیم گرفتم بیرون بروم. و رفتم. اواخر تابستان بود و درازای شب و روز بهم نزدیک شدەبودند. از خانە بیرون آمدم، بعد از […]
-
خندەرویان مرکز شهر
خندەرویان مرکز شهر منطقە خاورمیانە اعصابم را خرد، و سرم را بشدت بدرد می آورد. بنابراین اگرچە شب دیرهنگام است و دنیا خاموش و سیاە، و البتە با رقص رنگهای ناپیدا در بطن نورهای سرگردان، اما من لباسهایم را می پوشم، سویچ ماشینم را از روی گنجە قدیمی قهوەای رنگ برمی دارم و بیرون می […]
-
بِگم، … بِگم!
بِگم، … بِگم! احمدی نژاد با آن تە ریش قمپزی، موهای جوگندمی، چشمان ریز و لبخند خنثی در حالیکە پاکت میوەای دستش بود و داشت سیب زمینی های سرە را از ناسرە جدا می کرد و یکی یکی در پاکت رنگ قهوەای می انداختشان، سرش را بلند کردە و رو بە صاحب مغازە با صدای […]
-
طالع بینی و انقلاب
طالع بینی و انقلاب مثل بیشتر آدمهای این دورە و زمانە، مدتیە در او یک انقلاب دیدگاهی ایجاد شدە و بعد از سالها مطالعە جدی اندیشمندان و فیلسوفان و دست نیافتن بە آنچە طالبش بود، بشدت بە این نتیجە رسیدە کە راز سرنوشت نە تنها آدمها، بلکە تمام جریانات و اتفاقات مهم تاریخی هم در […]
-
چهار بە جای یک
چهار بە جای یک مدتیە چشمان گاو، نگاە خیالم را می دزدند،… بخودشان مشغولم می کنند. شاید بپرسید کدام گاو؟ باید بگویم کە برای من فرقی ندارند. پیش من، نگاە و چشم گاوها همە مثل هم اند. گاو شیردە، گاو گوشتی، گاو هندی، تبتی، هلندی، فرانسوی و…،… نە، برای من هیچ فرقی ندارند. علت هم […]
-
کاروان عزاداران
کاروان عزاداران هنگامی کە کاروان عزاداران از آنجا گذشت، او پشت پنجرە نشستە بود و داشت کتاب تاریخ را ورق می زد. او از بس غرق کتاب و بە بیانی دیگر غرق تاریخ شدە بود کە ابتدا متوجە کاروان نشد و تنها آنگاە سرش را بلند کرد و از پشت شیشە گردوغبار گرفتە تابستان بە […]
-
احساس بودن
احساس بودن او از جنس آن آدمهائیە کە می تواند همە شب را راە برود بدون اینکە بە فردا فکر کند،… و یا اینکە اساسا بە فردا برسد. البتە نە اینکە هیچ وقت بە فردا فکر نکردە باشد،… نە نە، فکر کردە، اما خیلی وقتا پیش. اصلا ‘فردا’ فلسفە وجود و هستی اونە. او با […]
-
اشتباە شیرین
اشتباە شیرین از ایستگاە مرکزی شهر کوچک ما تا محل کارم بیست کیلومتر راهە. اگر این فاصلە را با قطار محلی طی کنم باید حدود نیم ساعت روی صندلیهای مردمان بسیاردیدە رنگ و رو رفتەاش بنشینم، و اگر با قطار منطقەای، حدود دە دقیقە. راە چنان تعبیە شدەاست کە هنگام گذار، هیچ کدام از این […]
-
در تەوتوی اندیشە سمبولیک
در تەوتوی اندیشە سمبولیک در حالی کە چشمانش را بە پرندە محبوس خود دوختە است و با دست در تلاش است پرواز سریع و کوتاهش را در فضای محدود قفس تعقیب کند، جملات سمبولیک همیشگی فضای ذهنش را بە تلاطم درمی آورند، این کە “پایان شب سیە سفید است” و “زمستان بە پایان می رسد […]
-
من اورا چنین بە یاددارم
من اورا چنین بە یاددارم من او را در سال ۵۷ در جریان تظاهراتهای خیابانی بار دیگر دیدم. باری کە آن سال بارها تکرار شد. من او را دوبارە دیدم. اوئی کە او بود. اوئی کە مثل اوهای دیگر نبود. با آن نگاە، با آن قامت و با آن سکوت کە بخشی مهم از شخصیت […]




