آنجا

آنجا

آنجا (برگردان از کردی: ماجد فاتحی نویسندە: فرخ نعمت پور) سوار هواپیما می شوم. با شانسی که دارم کنار یکی از پنجره‌های کوچک می نشینم. دگر مسافران سرگرم نشستن هستند. نگاهشان می کنم. زود خسته، و نگاهم را از آنان می گیرم و به بیرون می نگرم «جهانی کوچک قد پنجره کوچک"، فرصت دارم، نظاره گر دور دستها می شوم. دوردست هائی که پیوند زمین و آسمان را رقم می‌زند. ناگاه غمی درونم را فرا می گیرد... اینکه نمی توانم آنسوی کوه و جنگلی که کوه را احاطه کرده ببینم، و این تقصیر پنجره کوچک نیست. چشمانم را می‌بندم. شاید خیال بتواند…[ادامه]

آنجا
خواندم !